
سعدی-غزل شماره 503
فراق دوستانش باد و یاران
که ما را دور کرد از دوستداران
دلم در بند تنهایی بفرسود
چو بلبل در قفس روز بهاران
هلاک ما چنان مهمل گرفتند
که قتل مور در پای سواران
به خیل هر که میآیم به زنهار
نمیبینم به جز زنهارخواران
ندانستم که در پایان صحبت
چنین باشد وفای حق گزاران
به گنج شایگان افتاده بودم
ندانستم که بر گنجند ماران
دلا گر دوستی داری به ناچار
بباید بردنت جور هزاران
خلاف شرط یاران است سعدی
که برگردند روز تیرباران
چه خوش باشد سری در پای یاری
به اخلاص و ارادت جان سپاران
معنی بیتهای شعر
فراق دوستانش باد و یاران / که ما را دور کرد از دوستداران
خدا فراق و دوریِ دوستان و یاران را از میان بردارد؛ زیرا دوری، ما را از دوستدارانمان جدا کرده است.
دلم در بند تنهایی بفرسود / چو بلبل در قفس روز بهاران
دلم در اسارت تنهایی فرسوده شد؛ مانند بلبلی که در فصل بهار در قفس گرفتار باشد.
هلاک ما چنان مهمل گرفتند / که قتل مور در پای سواران
دشمنان نابودی ما را چنان بیاهمیت و ناچیز شمردند که گویی کشتن مورچهای در زیر پای سواران است.
به خیل هر که میآیم به زنهار / نمیبینم به جز زنهارخواران
هر گروهی که برای پناه و یاری به آنان روی میآورم، جز کسانی که از درماندگی و پناهخواهی دیگران سوءاستفاده میکنند، نمیبینم.
ندانستم که در پایان صحبت / چنین باشد وفای حق گزاران
نمیدانستم که در پایان دوستی و همنشینی، وفاداریِ حقشناسان چنین باشد.
به گنج شایگان افتاده بودم / ندانستم که بر گنجند ماران
گمان میکردم به گنجی ارزشمند دست یافتهام، اما نمیدانستم که بر گنج، مارانی نگهبان نشستهاند؛ یعنی در کنار نعمت و ارزش، خطر و دشمنی نیز وجود دارد.
دلا گر دوستی داری به ناچار / بباید بردنت جور هزاران
ای دل، اگر دوست و محبوبی داری، ناگزیر باید رنج و ستم هزاران دشواری را تحمل کنی.
خلاف شرط یاران است سعدی / که برگردند روز تیرباران
ای سعدی، پشت کردن و بازگشتن در روز سختی و خطر، برخلاف رسم و پیمان دوستان است.
چه خوش باشد سری در پای یاری / به اخلاص و ارادت جان سپاران
چه نیکوست که انسانی با نهایت اخلاص و ارادت، سر بر پای دوست بگذارد و جان خود را فدای او کند.



