کدام کس به تو ماند که گویمت که چنویی همراه با معنی و تفسیر

کدام کس به تو ماند که گویمت که چنویی

سعدی-غزل شماره 701

 

کدام کس به تو ماند که گویمت که چنویی

ز هر که در نظر آید گذشته‌ای به نکویی

لطیف جوهر و جانی غریب قامت و شکلی

نظیف جامه و جسمی بدیع صورت و خویی

هزار دیده چو پروانه بر جمال تو عاشق

غلام مجلس آنم که شمع مجلس اویی

ندیدم آبی و خاکی بدین لطافت و پاکی

تو آب چشمه حیوان و خاک غالیه بویی

تو را که درد نباشد ز درد ما چه تفاوت

تو حال تشنه ندانی که بر کناره جویی

صبای روضه رضوان ندانمت که چه بادی

نسیم وعده جانان ندانمت که چه بویی

اگر من از دل یک تو برآورم دم عشقی

عجب مدار که آتش درافتدم به دوتویی

به کس مگوی که پایم به سنگ عشق برآمد

که عیب گیرد و گوید چرا به فرق نپویی

دلی دو دوست نگیرد دو مهر دل نپذیرد

اگر موافق اویی به ترک خویش بگویی

کنونم آب حیاتی به حلق تشنه فروکن

نه آنگهی که بمیرم به آب دیده بشویی

به اختیار تو سعدی چه التماس برآید

گر او مراد نبخشد تو کیستی که بجویی

 

معنی بیت‌های شعر

کدام کس به تو ماند که گویمت که چنویی / ز هر که در نظر آید گذشته‌ای به نکویی

چه کسی مانند توست تا بتوانم بگویم چگونه‌ای؟ تو از هرکس که به چشم می‌آید، در زیبایی و نیکویی برتری.

لطیف جوهر و جانی غریب قامت و شکلی / نظیف جامه و جسمی بدیع صورت و خویی

سرشتی لطیف و جانی شگفت‌انگیز داری؛ اندامت زیبا و شکل و شمایلت بی‌همتاست. جامه و جسمت پاکیزه و چهره و خویت بدیع و دلنشین است.

هزار دیده چو پروانه بر جمال تو عاشق / غلام مجلس آنم که شمع مجلس اویی

هزاران چشم مانند پروانه شیفته زیبایی تو هستند. من بنده و دلباخته مجلسی هستم که تو شمع و چراغ آنی.

ندیدم آبی و خاکی بدین لطافت و پاکی / تو آب چشمه حیوان و خاک غالیه بویی

هرگز آب و خاکی به این لطافت و پاکی ندیده‌ام؛ تو همچون آب چشمه حیات و خاکت خوشبو مانند غالیه است.

تو را که درد نباشد ز درد ما چه تفاوت / تو حال تشنه ندانی که بر کناره جویی

تو که خود دردی نداری، از درد ما چه خبر داری؟ کسی که کنار جوی آب نشسته است، حال تشنه‌ای را که از آب محروم است نمی‌داند.

صبای روضه رضوان ندانمت که چه بادی / نسیم وعده جانان ندانمت که چه بویی

نمی‌دانم تو چه نسیمی از باغ بهشت هستی و نمی‌دانم چه عطر و بویی از وعده دیدار محبوب با خود داری.

اگر من از دل یک تو برآورم دم عشقی / عجب مدار که آتش درافتدم به دوتویی

اگر از دلِ یگانه‌ام برای تو آه و نفسی عاشقانه برآورم، شگفت مدار اگر آتش عشق بر جانم افتد و وجودم را به دو نیم کند.

به کس مگوی که پایم به سنگ عشق برآمد / که عیب گیرد و گوید چرا به فرق نپویی

به کسی نگو که پایم به سنگ عشق برخورد کرده است؛ زیرا ممکن است سرزنش کند و بگوید چرا با سر و جان در راه عشق گام نمی‌گذاری.

دلی دو دوست نگیرد دو مهر دل نپذیرد / اگر موافق اویی به ترک خویش بگویی

یک دل نمی‌تواند دو دوست یا دو محبت را در خود جای دهد؛ اگر با محبوب همراه و همدل هستی، باید از خویشتن و خواسته‌های خود دست بشویی.

کنونم آب حیاتی به حلق تشنه فروکن / نه آنگهی که بمیرم به آب دیده بشویی

اکنون که تشنه‌ام، آب حیات را به کامم برسان، نه آن‌گاه که بمیرم و مرا با اشک چشمانت بشویی.

به اختیار تو سعدی چه التماس برآید / گر او مراد نبخشد تو کیستی که بجویی

ای سعدی، وقتی اختیار همه‌چیز در دست اوست، از التماس تو چه کاری برمی‌آید؟ اگر او خواسته‌ات را برآورده نکند، تو چه کسی هستی که آن را طلب کنی؟

مقدمه و فضای کلی

این غزل سعدی در ستایش زیبایی بی‌همتا و کمال دل‌ربای معشوق سروده شده است؛ شاعری که او را برتر از هر آنچه در جهان دیده می‌شود می‌داند. فضای شعر سرشار از admiration، شیفتگی و تصویرهای لطیف و درخشان است و معشوق با عناصری چون آب حیات، مشک و شمع توصیف می‌شود. سعدی با بهره‌گیری از تشبیه و اغراق، پاکی، ظرافت، خوش‌خویی و جلوه‌ی روحانی محبوب را به تصویر می‌کشد.

تفسیر کلی

سعدی در این غزل، معشوق را چنان برتر از دیگران می‌داند که هیچ‌کس را شایسته همانندی با او نمی‌یابد. زیبایی معشوق تنها به ظاهر محدود نیست، بلکه لطافت جان، پاکی خوی، آراستگی و شکوه قامت و صورت را نیز دربرمی‌گیرد. تصویر پروانه‌ها و شمع، شدت دلدادگی عاشقان و مرکزیت معشوق در مجلس عشق را نشان می‌دهد. در پایان، سعدی با تشبیه آب و خاک معشوق به آب حیات و خاک خوش‌بوی غالیه، او را سرچشمه زندگی، پاکی و دل‌انگیزی معرفی می‌کند.

واژگان دشوار

چنویی: چگونه‌ای و چه‌گونه هستی

ماند: شبیه و مانند بود

نکویی: نیکویی، زیبایی و خوبی

لطیف‌جوهر: دارای سرشت و طبیعتی لطیف

جانی غریب: جانی بی‌مانند و شگفت‌انگیز

قامت: اندام و بالای بدن

نظیف: پاکیزه و تمیز

بدیع: تازه، نو و بی‌مانند

خوی: خصلت، رفتار و اخلاق

جمال: زیبایی و حسن چهره

غلام: بنده و خدمتگزار؛ در اینجا به معنی شیفته و دلباخته

مجلس: محفل و نشست

شمع مجلس: کسی که موجب روشنایی و رونق مجلس است

لطافت: نرمی، ظرافت و پاکی

پاکی: طهارت و بی‌آلایشی

چشمهٔ حیوان: چشمهٔ آب حیات؛ آب جاودانگی

غالیه: عطری خوش‌بو و سیاه‌رنگ، آمیخته از مشک و مواد معطر

غالیه‌بو: خوش‌بو و معطر مانند غالیه


نتیجه‌گیری

سعدی در این غزل، معشوق را یگانه، پاک، زیبا و برتر از همه آفریده‌ها می‌داند و شیفتگی همگان را در برابر جمال و کمال او به تصویر می‌کشد.


پیام و مفهوم اصلی

سعدی در این غزل، معشوق را بی‌همتا، زیبا، پاکیزه و برخوردار از لطافت جسم و جان می‌ستاید و او را برتر از هر کسی و هر چیزی می‌داند. شاعر با تشبیه معشوق به آب چشمهٔ حیات و خاک خوش‌بوی غالیه، کمال، پاکی و دل‌فریبی او را بیان می‌کند و نشان می‌دهد که زیبایی و شکوه معشوق چنان است که همهٔ دیده‌ها و دل‌ها را مانند پروانه‌ای شیفتهٔ خویش می‌سازد.


معنی این شعر با کمک هوش مصنوعی تولید و توسط تیم تحریریه سایت ویرایش و تنظیم شده است

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤