تو در کمند نیفتاده‌ای و معذوری همراه با معنی و تفسیر

تو در کمند نیفتاده‌ای و معذوری

سعدی-غزل شماره 611

 

تو در کمند نیفتاده‌ای و معذوری

از آن به قوت بازوی خویش مغروری

گر آن که خرمن من سوخت با تو پردازد

میسرت نشود عاشقی و مستوری

بهشت روی من آن لعبت پری رخسار

که در بهشت نباشد به لطف او حوری

به گریه گفتمش ای سرو قد سیم اندام

اگر چه سرو نباشد به رو گل سوری

درشتخویی و بدعهدی از تو نپسندند

که خوب منظری و دلفریب منظوری

تو در میان خلایق به چشم اهل نظر

چنان که در شب تاریک پاره نوری

اگر به حسن تو باشد طبیب در آفاق

کس از خدای نخواهد شفای رنجوری

ز کبر و ناز چنان می‌کنی به مردم چشم

که بی شراب گمان می‌برد که مخموری

من از تو دست نخواهم به بی‌وفایی داشت

تو هر گناه که خواهی بکن که معذوری

ز چند گونه سخن رفت و در میان آمد

حدیث عاشقی و مفلسی و مهجوری

به خنده گفت که سعدی سخن دراز مکن

میان تهی و فراوان سخن چو طنبوری

چو سایه هیچ کس است آدمی که هیچش نیست

مرا از این چه که چون آفتاب مشهوری

معنی بیت‌های شعر

تو در کمند نیفتاده‌ای و معذوری
از آن به قوت بازوی خویش مغروری

تو گرفتار عشق نشده‌ای و از این رو معذوری؛ زیرا به نیروی خودت مغرور و از دشواری عشق بی‌خبری.

گر آن که خرمن من سوخت با تو پردازد
میسرت نشود عاشقی و مستوری

اگر آن کسی که خرمن هستی مرا سوزانده، با تو نیز چنین رفتار کند، دیگر عاشقی و پنهان داشتن راز عشق برایت ممکن نخواهد بود.

بهشت روی من آن لعبت پری رخسار
که در بهشت نباشد به لطف او حوری

آن پری‌چهره که چهره‌اش بهشت من است، چنان زیبا و دلرباست که در بهشت نیز حوری‌ای به لطافت و زیبایی او وجود ندارد.

به گریه گفتمش ای سرو قد سیم اندام
اگر چه سرو نباشد به رو گل سوری

با گریه به او گفتم: ای بلندبالای سیمین‌اندام، اگرچه قامتت مانند سرو است، اما چهره‌ات چون گل سرخ زیبا و دل‌انگیز است.

درشتخویی و بدعهدی از تو نپسندند
که خوب منظری و دلفریب منظوری

از تو که چهره‌ای زیبا و مقصودی دلربا داری، رفتار خشن و پیمان‌شکنی شایسته نیست و مردم آن را نمی‌پسندند.

تو در میان خلایق به چشم اهل نظر
چنان که در شب تاریک پاره نوری

تو در میان مردم، در نظر صاحبان بصیرت، مانند پرتوی نور در شب تاریک، برجسته و درخشان هستی.

اگر به حسن تو باشد طبیب در آفاق
کس از خدای نخواهد شفای رنجوری

اگر درمان بیماری به زیبایی تو وابسته بود، هیچ بیمار و رنجوری از خداوند درخواست بهبودی نمی‌کرد؛ زیرا دیدن تو خود شفابخش بود.

ز کبر و ناز چنان می‌کنی به مردم چشم
که بی شراب گمان می‌برد که مخموری

از سر غرور و ناز چنان با مردم رفتار می‌کنی و آنان را خوار می‌شماری که هر کس بدون نوشیدن شراب، خود را مست و مدهوش می‌پندارد.

من از تو دست نخواهم به بی‌وفایی داشت
تو هر گناه که خواهی بکن که معذوری

من به سبب بی‌وفایی تو از عشق و دلبستگی‌ام دست نمی‌کشم؛ هر گناهی که می‌خواهی انجام بده، زیرا در نظر من همچنان معذوری و بخشوده‌ای.

ز چند گونه سخن رفت و در میان آمد
حدیث عاشقی و مفلسی و مهجوری

در میان گفت‌وگو، سخنان گوناگونی مطرح شد؛ از عشق و عاشقی، تهیدستی و دوری از یار سخن به میان آمد.

به خنده گفت که سعدی سخن دراز مکن
میان تهی و فراوان سخن چو طنبوری

با خنده گفت: ای سعدی، سخن را طولانی نکن؛ تو مانند طنبور، میان‌تهی و پرگو هستی.

چو سایه هیچ کس است آدمی که هیچش نیست
مرا از این چه که چون آفتاب مشهوری

انسانی که چیزی از خود ندارد، مانند سایه هیچ و بی‌ارزش است؛ پس مرا چه سود که تو همچون آفتاب مشهور و نام‌آوری؟

معنی این شعر با کمک هوش مصنوعی تولید و توسط تیم تحریریه سایت ویرایش و تنظیم شده است

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤