
سعدی-غزل شماره 612
ما بی تو به دل بر نزدیم آب صبوری
چون سنگدلان دل بنهادیم به دوری
بعد از تو که در چشم من آید که به چشمم
گویی همه عالم ظلمات است و تو نوری
خلقی به تو مشتاق و جهانی به تو روشن
ما از تو گریزان و تو از خلق نفوری
جز خط دلاویز تو بر طرف بناگوش
سبزه نشنیدم که دمد بر گل سوری
در باغ رو ای سرو خرامان که خلایق
گویند مگر باغ بهشت است و تو حوری
روی تو نه روییست کز او صبر توان کرد
لیکن چه کنم گر نکنم صبر ضروری
سعدی به جفا دست امید از تو ندارد
هم جور تو بهتر که ز روی تو صبوری
معنی بیتهای شعر
ما بی تو به دل بر نزدیم آب صبوری / چون سنگدلان دل بنهادیم به دوری
ما بدون تو نتوانستیم دل خود را به شکیبایی آرام کنیم؛ اما مانند سنگدلان، ناچار به دوری از تو تن دادیم.
بعد از تو که در چشم من آید که به چشمم / گویی همه عالم ظلمات است و تو نوری
پس از تو چه کسی در نظر من جلوه میکند؟ گویی همه جهان در چشمم تاریک است و تنها تو روشنایی آنی.
خلقی به تو مشتاق و جهانی به تو روشن / ما از تو گریزان و تو از خلق نفوری
همه مردم مشتاق دیدار تو هستند و جهان به وجود تو روشن است؛ اما ما از تو دوری میکنیم و تو نیز از مردم بیزاری.
جز خط دلاویز تو بر طرف بناگوش / سبزه نشنیدم که دمد بر گل سوری
جز موی لطیف و دلفریب تو که در کنار گونهات روییده است، ندیدهام سبزهای بر گل سرخ بروید.
در باغ رو ای سرو خرامان که خلایق / گویند مگر باغ بهشت است و تو حوری
ای سروِ خرامان، وارد باغ شو تا مردم بگویند: مگر این باغ، باغ بهشت است و تو حوری آنی؟
روی تو نه روییست کز او صبر توان کرد / لیکن چه کنم گر نکنم صبر ضروری
چهره تو چنان دلرباست که نمیتوان از آن دل کند و دوریاش را تحمل کرد؛ اما چه کنم که ناچارم شکیبایی کنم.
سعدی به جفا دست امید از تو ندارد / هم جور تو بهتر که ز روی تو صبوری
سعدی با وجود ستم و بیمهری تو، امید خود را از تو قطع نمیکند؛ زیرا حتی آزار و جفای تو بهتر از آن است که از دیدار رویت محروم باشد.



