تا کی روم از عشق تو شوریده به هر سوی همراه با معنی و تفسیر

تا کی روم از عشق تو شوریده به هر سوی

سعدی-غزل شماره 673

 

تا کی روم از عشق تو شوریده به هر سوی

تا کی دوم از شور تو دیوانه به هر کوی

صد نعره همی‌آیدم از هر بن مویی

خود در دل سنگین تو نگرفت سر موی

بر یاد بناگوش تو بر باد دهم جان

تا باد مگر پیش تو بر خاک نهد روی

سرگشته چو چوگانم و در پای سمندت

می‌افتم و می‌گردم چون گوی به پهلوی

خود کشته ابروی توام من به حقیقت

گر کشتنیم بازبفرمای به ابروی

آنان که به گیسو دل عشاق ربودند

از دست تو در پای فتادند چو گیسوی

تا عشق سرآشوب تو همزانوی ما شد

سر بر نگرفتم به وفای تو ز زانوی

بیرون نشود عشق توام تا ابد از دل

کاندر ازلم حرز تو بستند به بازوی

عشق از دل سعدی به ملامت بتوان برد

گر رنگ توان برد به آب از رخ هندوی

 

معنی بیت‌های شعر

تا کی روم از عشق تو شوریده به هر سوی / تا کی دوم از شور تو دیوانه به هر کوی

تا چه زمانی از عشق تو پریشان و آشفته به هر سو بروم و از شور عشق تو دیوانه‌وار در هر کوی و برزن بدوم؟

صد نعره همی‌آیدم از هر بن مویی / خود در دل سنگین تو نگرفت سر موی

از شدت عشق و درد، از تمام وجودم صدای ناله و فریاد بلند است؛ اما در دل سنگ و بی‌رحم تو حتی به اندازهٔ مویی هم اثر نکرده‌ام.

بر یاد بناگوش تو بر باد دهم جان / تا باد مگر پیش تو بر خاک نهد روی

به یاد رخسار و کنار گوش تو جان خود را فدا می‌کنم؛ شاید باد، پیکر جان‌باخته‌ام را به پیشگاه تو برساند.

سرگشته چو چوگانم و در پای سمندت / می‌افتم و می‌گردم چون گوی به پهلوی

مانند گوی چوگان سرگردانم و در برابر اسب تندرویت می‌افتم و همچون گوی، به ضربهٔ چوگان تو از این سو به آن سو می‌غلتـم.

خود کشته ابروی توام من به حقیقت / گر کشتنیم بازبفرمای به ابروی

به‌راستی من کشتهٔ ابروی تو هستم؛ اگر سزاوار کشتنم، بار دیگر با اشارهٔ ابرو فرمان قتل مرا صادر کن.

آنان که به گیسو دل عشاق ربودند / از دست تو در پای فتادند چو گیسوی

کسانی که با گیسوان خود دل عاشقان را می‌ربودند، در برابر تو ناتوان شدند و همچون گیسو در پای تو افتادند.

تا عشق سرآشوب تو همزانوی ما شد / سر بر نگرفتم به وفای تو ز زانوی

از زمانی که عشقِ آن پریشان‌مویِ آشوبگر هم‌نشین و همراه من شد، به وفاداری تو سر از زانو برنداشته‌ام و پیوسته در اندوه و تأمل بوده‌ام.

بیرون نشود عشق توام تا ابد از دل / کاندر ازلم حرز تو بستند به بازوی

عشق تو هرگز تا پایان زندگی از دل من بیرون نخواهد رفت؛ زیرا از روز ازل، محبت تو را مانند حرزی بر بازوی من بسته‌اند.

عشق از دل سعدی به ملامت بتوان برد / گر رنگ توان برد به آب از رخ هندوی

عشق تو را تنها با سرزنش و ملامت می‌توان از دل سعدی بیرون کرد؛ همان‌گونه که می‌توان رنگ سیاه چهرهٔ هندو را با آب زدود، که البته چنین کاری ممکن نیست.

مقدمه و فضای کلی

این غزل سعدی تصویرگر عاشقی شوریده‌حال و بی‌قرار است که از شدت دلدادگی در هر کوی و برزن سرگشته و نالان می‌گردد. شاعر در برابر معشوقی سنگدل، از رنج بی‌اعتنایی و تمنای وصال سخن می‌گوید و عشق را نیرویی می‌نمایاند که اختیار و آرامش عاشق را از او ربوده است.


واژگان دشوار

شوریده: آشفته، پریشان و بی‌قرار

دوم: می‌دوم و می‌شتابم

کوی: محله، گذر و جایگاه

نعره: فریاد بلند و بانگ درد

بن موی: ریشه و پایۀ مو

همی‌آیدم: می‌آید؛ پیوسته به سراغم می‌آید

دل سنگین: بی‌رحم، بی‌اعتنا و بی‌تأثر

سر موی: کمترین اندازه و اندکی

بناگوش: کنار گوش و رخسار

بر باد دادن جان: جان فدا کردن و خود را به خطر انداختن

مگر: شاید و امید است که

روی نهادن: چهره بر زمین گذاشتن

سرگشته: حیران، آواره و پریشان

چوگان: چوب خمیده‌ای که با آن گوی را می‌زنند

سمند: اسب، به‌ویژه اسب زردرنگ

گوی: توپ کوچک بازی چوگان

به پهلوی: در کنار و در اطراف


نتیجه‌گیری

سعدی در این غزل، شوریدگی و بی‌قراری عاشق را در برابر بی‌اعتنایی معشوق به تصویر می‌کشد و نشان می‌دهد که عشق راستین، عاشق را تا مرز فداشدن و سرگشتگی پیش می‌برد.


تفسیر کلی

سعدی در این غزل، شوریدگی و بی‌قراری عاشقی را به تصویر می‌کشد که از عشق معشوق آرام و قرار ندارد و در هر سو سرگردان است. فریادهای درونی او از شدت درد عشق به گوش می‌رسد، اما دل سنگین معشوق حتی اندکی تحت تأثیر این ناله‌ها قرار نمی‌گیرد. عاشق چنان شیفته است که جان خود را در راه یاد و زیبایی محبوب فدا می‌کند و امید دارد باد، غبار وجودش را به آستان او برساند. تشبیه خویش به چوگان و گوی نیز نشان می‌دهد که در برابر اراده و جلوه معشوق، کاملاً بی‌اختیار و فرمان‌بردار شده است.


معنی این شعر با کمک هوش مصنوعی تولید و توسط تیم تحریریه سایت ویرایش و تنظیم شده است

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤