گر دست دهد هزار جانم همراه با معنی و تفسیر

گر دست دهد هزار جانم

سعدی-غزل شماره 462

 

گر دست دهد هزار جانم

در پای مبارکت فشانم

آخر به سرم گذر کن ای دوست

انگار که خاک آستانم

هر حکم که بر سرم برانی

سهل است ز خویشتن مرانم

تو خود سر وصل ما نداری

من عادت بخت خویش دانم

هیهات که چون تو شاهبازی

تشریف دهد به آشیانم

گر خانه محقر است و تاریک

بر دیده روشنت نشانم

گر نام تو بر سرم بگویند

فریاد برآید از روانم

شب نیست که در فراق رویت

زاری به فلک نمی‌رسانم

آخر نه من و تو دوست بودیم

عهد تو شکست و من همانم

من مهره مهر تو نریزم

الا که بریزد استخوانم

من ترک وصال تو نگویم

الا به فراق جسم و جانم

مجنونم اگر بهای لیلی

ملک عرب و عجم ستانم

شیرین زمان تویی به تحقیق

من بنده خسرو زمانم

شاهی که ورا رسد که گوید

مولای اکابر جهانم

ایوان رفیعش آسمان را

گوید تو زمین من آسمانم

دانی که ستم روا ندارد

مگذار که بشنود فغانم

هر کس به زمان خویشتن بود

من سعدی آخرالزمانم

 

معنی بیت‌های شعر

گر دست دهد هزار جانم / در پای مبارکت فشانم

اگر هزار جان داشته باشم و فرصت یابم، همه را در راه تو و پیش پای مبارکت فدا می‌کنم.

آخر به سرم گذر کن ای دوست / انگار که خاک آستانم

ای دوست، سرانجام سری به من بزن و از من دیدار کن؛ گویی من خاک آستان تو هستم.

هر حکم که بر سرم برانی / سهل است ز خویشتن مرانم

هر فرمان و حکمی که درباره‌ام صادر کنی، برایم آسان و پذیرفتنی است؛ تنها مرا از خودت دور نکن.

تو خود سر وصل ما نداری / من عادت بخت خویش دانم

تو خودت قصد پیوند و وصال با ما را نداری؛ من نیز این بی‌مهری را از بداقبالی خود می‌دانم.

هیهات که چون تو شاهبازی / تشریف دهد به آشیانم

دریغا و افسوس که شاهبازی چون تو به آشیانه‌ی من فرود آید و مرا به حضور خود مفتخر کند.

گر خانه محقر است و تاریک / بر دیده روشنت نشانم

اگر خانه‌ی من کوچک و تاریک است، آن را به چشم روشن و بینای خود ببین و بر من خرده مگیر.

گر نام تو بر سرم بگویند / فریاد برآید از روانم

اگر نام تو را بر بالین من بر زبان آورند، از شدت عشق و شوق، جانم فریاد برمی‌آورد.

شب نیست که در فراق رویت / زاری به فلک نمی‌رسانم

شبی نیست که از دوری چهره‌ات ناله و زاری نکنم و فریادم را به آسمان نرسانم.

آخر نه من و تو دوست بودیم / عهد تو شکست و من همانم

مگر من و تو با یکدیگر دوست و هم‌پیمان نبودیم؟ این تو بودی که پیمانت را شکستی، و من همچنان بر عهد خود باقی مانده‌ام.

من مهره مهر تو نریزم / الا که بریزد استخوانم

من مهر و محبت تو را از دل بیرون نمی‌کنم، مگر آن‌گاه که استخوان‌هایم از هم بپاشد و جان از بدنم جدا شود.

من ترک وصال تو نگویم / الا به فراق جسم و جانم

هرگز از آرزوی وصال تو دست نمی‌کشم، مگر زمانی که جسم و جانم از یکدیگر جدا شوند و بمیرم.

مجنونم اگر بهای لیلی / ملک عرب و عجم ستانم

اگر برای به دست آوردن لیلی، پادشاهی سرزمین‌های عرب و عجم را بپذیرم، باز هم دیوانه‌ام؛ زیرا عشق تو را با هیچ پادشاهی و ثروتی عوض نمی‌کنم.

شیرین زمان تویی به تحقیق / من بنده خسرو زمانم

به‌راستی تو شیرینِ روزگار منی و من نیز بنده و فرمان‌بردار خسروِ زمان خویشم.

شاهی که ورا رسد که گوید / مولای اکابر جهانم

کدام پادشاهی به مقام او می‌رسد که بتواند بگوید: من سرور و فرمانروای بزرگان جهانم؟

ایوان رفیعش آسمان را / گوید تو زمین من آسمانم

کاخ بلند و باشکوه او چنان است که به آسمان می‌گوید: تو زمین منی و من آسمانم.

دانی که ستم روا ندارد / مگذار که بشنود فغانم

می‌دانی که او ستم را روا نمی‌دارد؛ پس نگذار ناله و فریاد مرا بشنود و از رنج من آگاه شود.

هر کس به زمان خویشتن بود / من سعدی آخرالزمانم

هر کسی در روزگار خود جایگاه و ویژگی خاصی دارد؛ من نیز سعدیِ روزگار خویش و شاعرِ آخرالزمانم.

معنی این شعر با کمک هوش مصنوعی تولید و توسط تیم تحریریه سایت ویرایش و تنظیم شده است

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤