بایگانی‌های غزلیات وحشی - صفحه 31 از 34 - ادبستان شعر پارسی

در رهِ پر خطرِ عشقِ بتان بیمِ سر است

  وحشی بافقی- غزل شماره 37 در رهِ پر خطرِ عشقِ بتان بیمِ سر است بر حذر باش در این راه که سر در خطر است پیش از آنروز که میرم جگرم را بشکاف تا ببینی که چه خون ها ز توام در جگر است چه کنم با دلِ خودکامِ بلا دوست که او می … ادامه

لطفِ پنهانیِ او در حقِ من بسیار است

وحشی بافقی- غزل شماره 36 لطفِ پنهانیِ او در حقِ من بسیار است گر به ظاهر سخنش نیست، سخن بسیار است فرصتِ دیدن گل آه که بسیار کمست و آرزویِ دلِ مرغانِ چمن بسیار است دل من در هوسِ سروِ سمن رخساریست ورنه بر طَرْفِ چمن سرو و سمن بسیار است یار ساقی شد و … ادامه

یاد او کردم، ز جان صد آه درد آلود خاست

وحشی بافقی- غزل شماره 35  یاد او کردم، ز جان صد آه درد آلود خاست خویِ گرمش در دلم بگذشت و از دل دود خاست چون نفس امشب فرو بردم جدا از صبحِ وصل کز سرِ بالین من آن سست پیمان زود خاست دوش در مجلس به بویِ زلف او آهی زدم آتشی افتاد در … ادامه

این زمان یارب مهِ محمل نشین من کجاست

وحشی بافقی- غزل شماره 34 این زمان یارب مهِ محمل نشین من کجاست آرزو بخش دلِ اندوهگینِ من کجاست جانم از غم بر لب آمد، آه از این غم، چون کنم باعث خوشحالی جان غمین من کجاست ای صبا یاری نما اشکِ نیازِ من ببین رنجه شو بنگر که یارِ نازنینِ من کجاست دور از … ادامه

کسی خود جان نَبُرد از شیوهٔ چشم فسون سازت

وحشی بافقی- غزل شماره 33  کسی خود جان نَبُرد از شیوهٔ چشم فسون سازت دگر قصد که داری ای جهانی کشتهٔ نازت نمی‌دانم که باز ای ابرِ رحمت بر که می‌باری که بینم در کمینگاهِ نظر صد ناوک اندازت همایِ دولتی تا سایه بر بام که اندازی خوشا بختِ بلندی را که سویِ اوست پروازت … ادامه

ز شب های دگر دارم تب غم بیشتر امشب

  وحشی بافقی- غزل شماره 32  ز شب های دگر دارم تب غم بیشتر امشب وصیت می‌کنم باشید از من با خبر امشب مباشید ای رفیقان امشب ِ دیگر ز من غافل که از بزم شما خواهیم بردن درد سر امشب مگر در من نشانِ مرگ ظاهر شد که می‌بینم رفیقان را نهانی آستین بر … ادامه

مژدهٔ وصل توام ساخته بیتاب امشب

وحشی بافقی- غزل شماره 31 مژدهٔ وصل توام ساخته بیتاب امشب نیست از شادیِ دیدار مرا خواب امشب گریه بس کرده‌ام ای جغد نشین فارغ بال که خطر نیست در این خانه ز سیلاب امشب دورم از خاک درِ یار و به مردن نزدیک چون کنم چارهٔ من چیست در این باب امشب بسکه در … ادامه

گهی از مهر یاد عاشق شیدا کند یا رب

وحشی بافقی- غزل شماره 30 گهی از مهر یاد عاشق شیدا کند یا رب چو شیدایی ببیند هیچ یاد ما کند یا رب؟ گرفتم کان مسافر نامه سوی من روان سازد چسان قاصد منِ گمنام را پیدا کند یا رب؟ به آه و نالهٔ شب ها اسیرم کرد و فارغ شد چرا با تیره روز … ادامه

شد یار به اغیارِ دل آزار مصاحب

وحشی بافقی- غزل شماره 29 شد یار به اغیارِ دل آزار مصاحب دیدی که چه شد؟ با چه کسان یار مصاحب رنگین شدنِ بزمِ من از یار محال است زین گونه که گردیده به اغیار مصاحب من رندِ گدا پیشه و او پادشهِ حُسن با همچو منی کی شود از عار مصاحب؟ یک باره چرا … ادامه

قصّهٔ می خوردنِ شب ها و گشتِ ماهتاب

وحشی بافقی- غزل شماره 28 قصّهٔ می خوردنِ شب ها و گشتِ ماهتاب هم حریفانِ تو می‌ گویند پیش از آفتاب آگهم از طرح صحبت تا شمار نقلِ بزم گر نسازم یک به یک خاطر نشانت بی حساب مجلسی داری و ساغر می‌کشی تا نیم شب روز پنداری نمی‌بینیم چشم نیم خواب باده گر بر … ادامه

پاک ساز از غیر دل وز خود تهی شو چون حباب

وحشی بافقی- غزل شماره 27  پاک ساز از غیر دل وز خود تهی شو چون حباب گر سبک روحی توانی خیمه زد بر روی آب خودنمایی کی کند آن کس که واصل شد به دوست؟ چون نماید مه چو گردد متّصل با آفتاب کی دهد در جلوه گاهِ دوست عاشق راهِ غیر؟ دم مزن از … ادامه

دلم را بود از آن پیمان گسل امیّدِ یاری ها

وحشی بافقی- غزل شماره 26  دلم را بود از آن پیمان گسل امیّدِ یاری ها به نومیدی کشید آخِر همه امیّدواری ها رقیبان را ز وصلِ خویش تا کی معتبر سازی؟ مکن جانا که هست این موجب بی اعتباری ها به اغیار از تو این گرم اختلاطی ها که من دیدم عجب نبوَد اگر چون … ادامه