بایگانی‌های غزلیات وحشی - صفحه 32 از 34 - ادبستان شعر پارسی

ای سرخ گشته از تو به خون رویِ زردِ ما

وحشی بافقی- غزل شماره 25 ای سرخ گشته از تو به خون رویِ زردِ ما ما را ز درد کشته و غافل ز درد ما از تیغِ بی ملاحظهٔ آهِ ما بترس اولی ست این که کس نشود هم نبرد ما در آهِ ما نهفته خزان و بهارِ حسن تأثیرهاست با نفسِ گرم و سرد … ادامه

از کاه کهربا بگریزد به بخت ما

وحشی بافقی- غزل شماره 24 از کاه کهربا بگریزد به بخت ما خنجر به جای برگ برآرد درختِ ما الماس ریزه شد نمک سودهٔ حکیم در زخم بستنِ جگر لخت لختِ ما با این همه خجالت و ذلّت که می‌ کشم از هم فرو نریخت زهی رویِ سختِ ما زورق گران و لجّه خطرناک و … ادامه

بسیار گرم پیش منه در هلاکِ ما

وحشی بافقی- غزل شماره 23  بسیار گام پیش منه در هلاکِ ما اندیشه کن ز حالِ دلِ دردناک ما زهرِ ندامتی‌ ست که بردیم زیر خاک این سبزه‌ ای که سر زده از رویِ خاک ما مغرورِ حُسن خود مشو و قصد ما مکن کاین حسن تست از اثر عشقِ پاکِ ما بیرون دویده‌ ایم … ادامه

صد حیف از محبت بیش از قیاس ما

وحشی بافقی- غزل شماره 22 صد حیف از محبت بیش از قیاس ما با بی وفایِ حقّ وفا ناشناسِ ما بودی به راه سیل بسی به که راه او طرحِ بنایِ عشقِ محبت اساسِ ما عیبش کنند ناگه و باشد به جایِ خویش گو دور دار اطلسِ خویش از پلاس ما ما را به دست … ادامه

کس نزد هرگز درِ غمخانهٔ اهلِ وفا

وحشی بافقی- غزل شماره 21 کس نزد هرگز درِ غمخانهٔ اهلِ وفا گر بدو گویند بر در  کیست؟ گوید: آشنا چیست باز این زود رفتن یا چنین دیر آمدن؟ بعد عمری کآمدی بنشین زمانی پیشِ ما چون نمی‌ آید به ساحل غرقهٔ دریایِ عشق می‌ زند بیهوده از بهر چه چندین دست و پا؟ گفته‌ … ادامه

ساکن گُلخَن شدم تا صاف کردم سینه را

وحشی بافقی- غزل شماره 20 ساکن گُلخَن شدم تا صاف کردم سینه را دادم از خاکسترِ گلخن صفا آیینه را پیشِ رندان حق شناسی در لباسی دیگر است پر به ما منمای زاهد خرقهٔ پشمینه را گنج صبری بیش از این در دل به قدر خویش بود لشکرِ غم کرد غارت نقد این گنجینه را … ادامه

خانه پر بود از متاعِ صبر این دیوانه را

وحشی بافقی- غزل شماره 19 خانه پر بود از متاعِ صبر این دیوانه را سوخت عشقِ خانه سوز اول متاعِ خانه را خواه آتش گوی و خواهی قرب، معنی واحد است قرب شمع است آن که خاکستر کند پروانه را هر چه گویی آخری دارد به غیر از حرفِ عشق کاین همه گفتند و آخر … ادامه

ننموده استخوان ز تنِ ناتوان مرا

وحشی بافقی- غزل شماره 18  ننموده استخوان ز تنِ ناتوان مرا پیدا شده فتیلهٔ زخمِ نهان مرا تا زد به نامِ من غمِ او قرعهٔ جنون شد پاره پاره قرعه صفت استخوان مرا عمری به سر سبوی حریفان کشیده‌ ام هرگز ندیده است کسی سرگران مرا از یک نفس برآر ز من دود شمع سان … ادامه

بر قولِ مدّعی مکش ای فتنه‌ گر مرا

وحشی بافقی- غزل شماره 17 بر قولِ مدّعی مکش ای فتنه‌ گر مرا گر می ‌کشی بکش به گناه دگر مرا پیشت به قدرِ غیر مرا اعتبار نیست بی اعتبار کرده فلک این ‌قدر مرا شوقم چنان فزود که هرگه نهان شوی باید دوید بر سر صد رهگذر مرا برگردنم ز تیغِ تو صد بارِ … ادامه

بر سر نکشت در تب غم هیچ کس مرا

وحشی بافقی- غزل شماره 16 بر سر نکشت در تب غم هیچ کس مرا جز دودِ دل که بست نفس بر نفس مرا من سر زنم به سنگ و تو ساغر زنی به غیر این سرزنش میانهٔ عشاق بس مرا روزی که میرم از غمِ محمل نشینِ خود بهر عزا بس است فغانِ جرس مرا … ادامه

هست امید قوّتی بخت ضعیفْ حال را

وحشی بافقی- غزل شماره 15 هست امید قوّتی بخت ضعیفْ حال را مژدهٔ یک خرام ده منتظرِ وصال را گوشهٔ ناامیدیم داد ز صد بلا امان هست قفس حصارِ جان، مرغِ شکسته بال را رشحهٔ وصل کو کزو گردِ امید نم کشد؟ وز نمِ آن برآورم رخنهٔ انفصال را نیم شبان نشسته جان بر در … ادامه

چیست قصدِ خونِ من آن تُرکِ کافر کیش را؟

وحشی بافقی- غزل شماره 14 چیست قصدِ خونِ من آن تُرکِ کافر کیش را؟ ای مسلمانان نمی‌ دانم گناهِ خویش را ای که پرسی موجب این ناله‌ هایِ دلخراش سینه‌ ام بشکاف تا بینی درونِ خویش را گر به بدنامی کشد کارم در آخر دور نیست من که نشنیدم در اوّل پندِ نیک اندیش را … ادامه