
وحشی بافقی- غزل شماره 20
ساکن گُلخَن شدم تا صاف کردم سینه را
دادم از خاکسترِ گلخن صفا آیینه را
پیشِ رندان حق شناسی در لباسی دیگر است
پر به ما منمای زاهد خرقهٔ پشمینه را
گنج صبری بیش از این در دل به قدر خویش بود
لشکرِ غم کرد غارت نقد این گنجینه را
روزِ مردن دردِ دل بر خاک می سازم رقم
چون کنم، کس نیست تا گویم غمِ دیرینه را
گر به کشتن کین وحشی می رود از سینه ات
کرد خونِ خود بِحِل ، بردار تیغِ کینه را



