بایگانی‌های غزلیات وحشی - ادبستان شعر پارسی

ای مرغ سحر حسرت بستان که داری؟

وحشی بافقی- غزل شماره 397    ای مرغ سحر حسرت بستان که داری؟ این ناله به اندازهٔ حرمان که داری؟ ای خشکْ لبِ بادیه این سوز جگر تاب در آرزویِ چشمهٔ حیوانِ که داری؟ ای پایِ طلب اینهمه خون بسته جراحت از زخمِ مغیلانِ بیابانِ که داری؟ پژمرده شد ای زرد گیا برگِ امیدت امّید … ادامه

ای آنکه عرض حال من زار کرده‌ای

وحشی بافقی- غزل شماره 396 ای آنکه عرض حال من زار کرده‌ای با او کدام دردِ من اظهار کرده ای آزاد کن ز راهِ کرم گر نمی‌کشی ما را چه بی‌گناه گرفتار کرده‌ای؟ تا من خجل شوم که بدِ غیر گفته‌ام دایم سخن ز نیکیِ اغیار کرده‌ای تا جان دهم ز شوق چو این مژده … ادامه

بکش زارم چه دایم حرف از آزار می‌گویی؟

وحشی بافقی- غزل شماره 395 بکش زارم چه دایم حرف از آزار می‌گویی؟ تو خود آزار من کن از چه با اغیار می‌گویی؟ رقیبان صد سخن گویند و یک یک را کنی تحسین چو من یک حرف گویم، گوییم بسیار می‌گویی تغافل می‌زنی گر یک سخن صد بار می‌گویم و گر گویی جوابی روی بر … ادامه

از برایِ خاطرِ اغیار خوارم می‌کنی

وحشی بافقی- غزل شماره 394    از برایِ خاطرِ اغیار خوارم می‌کنی من چه کردم کاینچنین بی‌اعتبارم می‌کنی؟ روزگاری آنچه با من کرد استغنای تو گر بگویم گریه‌ها بر روزگارم می‌کنی گر نمی‌آیم به سوی بزمت از شرمندگیست زانکه هر دم پیش جمعی شرمسارم می‌کنی گر بدانی حالِ من گریان شوی بی‌اختیار ای که منعِ … ادامه

ای جوان ترک وش میر کدامین لشکری؟

وحشی بافقی- غزل شماره 393    ای جوان ترک وش میر کدامین لشکری؟ ای خوشا آن کشوری کانجا تو صاحب کشوری ای سوارِ فرد از لشکر جدا افتاده‌ای یا از آن ترکان یغما پیشهٔ غارتگری آتشت در آب پنهانست و زهرت در شکر آشکارا گر چه با من همچو شیر و شکری خواه شکر ریز … ادامه

چو پیش نقش شیرین کوهکن عرض بلا کردی

وحشی بافقی- غزل شماره 392 چو پیش نقش شیرین کوهکن عرض بلا کردی اگر سنگین نبودی گوش او فریادها کردی کند بیگانگی هر چند گویم شرح غم با او چه غم بودی اگر خود را به این حرف آشنا کردی؟ به اغیار آنقدرها می‌توانست از وفا دیدن چه می‌شد گر زیادی یک نظر هم سوی … ادامه

کردم از سجدهٔ راه تو جبین آرایی

وحشی بافقی- غزل شماره 391 کردم از سجدهٔ راه تو جبین آرایی سرِّ اقبال من و پیشهٔ گردن سایی باز چون آمده از سجده سرش سوده به چرخ هر که بر خاک درت کرده جبین فرسایی آن قدر آرزوی سجدهٔ رویت که مراست در همه روی زمینش نبود گنجایی دیرتر دولت پابوس تو دریافته‌ام ز … ادامه

خوش است چشم به چشمِ تو و نگاهِ نهانی

وحشی بافقی- غزل شماره 390    خوش است چشم به چشمِ تو و نگاهِ نهانی رسالتِ دل و جان سوی هم ز راهِ نهانی کرشمهٔ تو ز بس باشدش برای اجابت دعای زیر لب اندر میان آه نهانی تو خوش نشسته به تمکین و حسن از تو نهفته به جلوه بهر فریبم به جلوه‌ گاه … ادامه

مرا زد راه عشقِ خردسالی

وحشی بافقی- غزل شماره 389 مرا زد راه عشقِ خردسالی از این نورس گلی نازک نهالی فروزان عارضی مانند لاله ز مشکین هر طرف بر لاله خالی شکرخا طوطیی دلکش حکایت زبان دان دلبری شیرین مقالی به قدّش سرو را نسبت توان کرد اگر در سرو باشد اعتدالی توان خورشید خواندن عارضش را اگرخورشید را … ادامه

ای از گلِ عذارت هر مرغ را نوایی

وحشی بافقی- غزل شماره 388  ای از گلِ عذارت هر مرغ را نوایی در هر دلی خیالی بر هر سری هوایی آیین بی‌وفایی هم خود بگو که خوب است از چون تو خوبرویی و ز چون تو دلربایی هر جا سگ تو دیدم رو داد گریه بیخود چون بی‌کسی که بیند از دورآشنایی آمد به … ادامه

من و از دور تماشایِ گلستان کسی

وحشی بافقی- غزل شماره 387 من و از دور تماشایِ گلستان کسی به نسیمی شده خرسند ز بستانِ کسی در نظر نعمتِ دیدار و به حسرت نگران دستها بسته و مهمان شده برخوان کسی زیرِ بارِ سرم این دست بفرساید بِهْ ز آنکه دستی‌ست که دور است ز دامان کسی پادشاهان و نکویان دو گروه … ادامه

آتشی در جان ما افروختی

وحشی بافقی- غزل شماره 386 آتشی در جان ما افروختی رفتی و ما را ز حسرت سوختی بی‌وداع دوستان کردی سفر از که این راه و روش آموختی گرنه از یاران بدی دیدی چرا؟ دیده از دیدار یاران دوختی بی‌رخ او طرحِ صبر انداختی ای دل این صبر از کجا آموختی؟ وحشی از جانت علم … ادامه