بایگانی‌های غزلیات وحشی - صفحه 2 از 34 - ادبستان شعر پارسی

چه دیدی؟ ای که هرگز بد نبینی

وحشی بافقی- غزل شماره 385 چه دیدی؟ ای که هرگز بد نبینی که سویِ مبتلایِ خود نبینی عفا ک الّه مرا کشتی و رفتی نکو رفتی الاهی بد نبینی مجو پایان دریای محبّت که گردی غرق و آنرا حد نبینی ز مقصودم بر آوردی رقیبا الاهی ره سوی مقصد نبینی چه طور بد ز من … ادامه

چه خوش بودی دلا گر روی او هرگز نمی‌دیدی

وحشی بافقی- غزل شماره 384    چه خوش بودی دلا گر روی او هرگز نمی‌دیدی جفاهای چنین از خوی او هرگز نمی‌دیدی سخن‌هایی که در حقِّ تو سر زد از رقیب من گرت می‌بود دردی سوی او هرگز نمی‌دیدی بدین بد حالی افکندی مرا ای چشم تر آخر چه بودی گر رخ نیکوی او هرگز … ادامه

گر طی کنم طریقِ ادب را چه می‌کنی؟

وحشی بافقی- غزل شماره 383 گر طی کنم طریقِ ادب را چه می‌کنی؟ رانم دلیر رخشِ طلب را چه می‌کنی؟ گر من به دل فرو نخورم دشنه‌هایِ ناز آن غمزهٔ حریصِ غضب را چه می‌کنی؟ گیرم ز ناز منع توان کرد حسن را چشمِ نیازمندِ طلب را چه می‌کنی؟ با چشم شوخ نیز گرفتم بر … ادامه

چون کوهِ غم تاب آورد جسمی بدین فرسودگی؟

وحشی بافقی- غزل شماره 382  چون کوهِ غم تاب آورد جسمی بدین فرسودگی؟ غم بر نتابد بیش ازین باید تن فرمودگی نی ناله‌ای نزدیک لب، نی گریه‌ای در دل گره یارب نصیب من مکن اینست اگر آسودگی گفتی: به عشق دیگری آلوده‌ای تهمت مکن حاشا معاذالله کجا عشق من و آلودگی؟ رفت آن سوارِ تندرو … ادامه

چه شود گَرَم نوازی به عنایت خطابی؟

وحشی بافقی- غزل شماره 381 چه شود گَرَم نوازی به عنایت خطابی؟ نه اگر برای لطفی به بهانهٔ عتابی تو همای جان شکاری دلِ من به خون زند پر چو کبوتری که افتد به تصرّفِ عقابی چو منش رکاب بوسم چه سبک عنان سواری چو به غیر همعنان شد چو بلا گران رکابی همه خرقهٔ … ادامه

جایی روم که جنس وفا را خرد کسی

وحشی بافقی- غزل شماره 380    جایی روم که جنس وفا را خرد کسی نامِ متاعِ من به زبان آورد کسی یاری که دستگیری یاری کند کجاست؟ گر سینه‌ای خراشد و جیبی درد کسی یاریست هر چه هست و ز یاری غرض وفاست یاری که بیوفاست کجا می‌برد کسی؟ دهقان چه خوب گفت چو می‌کند … ادامه

چه فروشدی به کلفت، چه شدت چه حال داری؟

وحشی بافقی- غزل شماره 379    چه فروشدی به کلفت، چه شدت چه حال داری؟ برو و بکش دو جامی که بسی ملال داری دل تست فارغ از غم که شرابِ عیش خوردی تو به عیش کوش و مستی که فراغ بال داری تو نشسته در مقابل، من و صد خیال باطل که به عالم … ادامه

منِ اندوهگین را قصد جان کردی، نکو کردی

وحشی بافقی- غزل شماره 378    منِ اندوهگین را قصد جان کردی، نکو کردی رقیبان را به قتلم شادمان کردی، نکو کردی به کنج کلبهٔ ویرانِ غم نومیدم افکندی مرا با جغدِ محنت همزبان کردی، نکو کردی ز کوی خویشتن راندی مرا از سنگِ محرومی ز دستت آنچه می‌آمد چنان کردی، نکو کردی شدی از … ادامه

سبوی باده‌ای گویا به هر پیمانه‌ای خوردی

وحشی بافقی- غزل شماره 377    سبوی باده‌ای گویا به هر پیمانه‌ای خوردی ندارد یک خُم این مستی مگر خمخانه‌ای خوردی نه دأب آشنایانست با هم رطل پیمودن تو این می گوییا در صحبت بیگانه‌ای خوردی نهادی سر به بد مستی و با دستار آشفته به بازار آمدی خوش بادهٔ رندانه‌ای خوردی به حکمت باده … ادامه

مردمی فرموده جا در چشمِ گریان کرده‌ای

وحشی بافقی- غزل شماره 376 مردمی فرموده جا در چشمِ گریان کرده‌ای شوره زار شور بختان را گلستان کرده‌ای تو کجا وین دل؟ که در هر گوشه‌ای جغدِ غمی‌ست گنج را مانی که جا در کنج ویران کرده ای کارها موقوفِ توفیق است، مشکل این شدست ورنه تو ای کعبه بر ما کار آسان کرده‌ای … ادامه

خواهد دگر به دامگهی بال بسته ای

وحشی بافقی- غزل شماره 375  خواهد دگر به دامگهی بال بسته ای مرغِ قفس شکسته‌ای از دام جسته ای صیّاد کیست؟ تا نگذارد ز هستیش غیر از سر بریده و بال شکسته‌ای صیدی ستاده باز که بندد گلویِ جان در گردنش هنوز کمندِ گسسته‌ای کو جرگه‌ای؟ که باز نماند نشان از او جز جانِ زخم … ادامه

شوقیست غالب بر دلم، ازنو به دل جا کرده‌ای

وحشی بافقی- غزل شماره 374  شوقیست غالب بر دلم، ازنو به دل جا کرده‌ای جانم گرفته در میان، عشقِ هجوم آورده ای ای صید کش صیّادِ من تاب کمندت بازده تا چند دست و پا زند صید گلو افشرده‌ای؟ ای عقل برچین این دکان از چار سوی عافیت کامد به بد مستی برون، رطل پیایی … ادامه