بایگانی‌های غزلیات وحشی - صفحه 3 از 34 - ادبستان شعر پارسی

سوی بزمت نگذرم از بس که خوارم کرده‌ای

وحشی بافقی- غزل شماره 373    سوی بزمت نگذرم از بس که خوارم کرده‌ای تا نداند کس که چون بی اعتبارم کرده‌ای چون بسوی کس توانم دید باز از انفعال؟ اینچنین کز روی مردم شرمسارم کرده‌ای ناامیدم بیش از این مگذار خون من بریز چون به لطف خویشتن امّیدوارم کرده‌ای تو همان یاری که با … ادامه

آخر ای بیگانه خو ناآشنایی اینهمه؟

وحشی بافقی- غزل شماره 372 آخر ای بیگانه خو ناآشنایی اینهمه؟ تا به این غایت مروت بیوفایی اینهمه؟ جسم و جانم را زهم پیوند بگسستی بس است با ضعیفی همچو من زور آزمایی اینهمه؟ استخوانم سوده شد از روی خویشم شرم باد بر زمین از آرزو رخساره سایی اینهمه؟ هر که بود از وصل شد … ادامه

قلبِ سپه ماست به یک حمله شکسته

وحشی بافقی- غزل شماره 371 قلبِ سپه ماست به یک حمله شکسته با غمزه بگو تا نزند تیغ دو دسته پیکان ز جگر جسته و زخمی شده جان هم وین طرفه که تیرت ز کمانخانه نجسته امّید من از طایرِ وصل تو بریده‌ست نتوان پر او بست به این تارِ گسسته از دور من و … ادامه

در این فکرم که خواهی ماند با من مهربان یا نه؟

وحشی بافقی- غزل شماره 370    در این فکرم که خواهی ماند با من مهربان یا نه؟ به من کم می‌کنی لطفی که داری این زمان یا نه؟ گمان دارند خلقی کز تو خواریها کشم آخر عزیزِ من یقین خواهد شد آخر این گمان یا نه؟ سخن باشد بسی کز غیر باید داشت پوشیده نمی‌دانم … ادامه

بر آن سرم که نیاسایم از مشقّتِ راه

وحشی بافقی- غزل شماره 369 بر آن سرم که نیاسایم از مشقّتِ راه روم به شهرِ دگر چون هلالِ اولِ ماه به سبزیِ سرِ خوانِ کسی نیارم دست کنم قناعت و راضی شوم به برگِ گیاه کشیده باد مرا میلِ آهنین در چشم اگر کنم به زر آفتاب چشم سیاه دلِ چو آینه ام تیره … ادامه

ناوکت بر سینهٔ این ناتوان آمد همه

وحشی بافقی- غزل شماره 368 ناوکت بر سینهٔ این ناتوان آمد همه آفرین بادا که تیرت بر نشان آمد همه شد نشانِ تیرِ بیدادِ تو، جسم لاغرم صد خدنگ انداختی، بر استخوان آمد همه جان و دل کردم نشان پیشِ خدنگِ غمزه‌ات جست تیرت از دلِ زار و به جان آمد همه جانِ من گویا … ادامه

گذشتم از درت بر خاک صد جا چشمِ تر مانده

وحشی بافقی- غزل شماره 367    گذشتم از درت بر خاک صد جا چشمِ تر مانده ببین کز اشکِ سرخم صد نشان بر خاک در مانده بیا بنگر که غمناکیست چشم آرزو بر در به امّیدِ نگاهی بر سرِ این رهگذر مانده بجز من هر کرا دیدی ز بیمارانِ غم کشتی هنوز از کف منه … ادامه

لاله‌اش از سیلی ات نیلوفری شد آه آه

وحشی بافقی- غزل شماره 366 لاله‌اش از سیلی ات نیلوفری شد آه آه ای معلّم شرم از آن رویت نشد رویت سیاه ای معلّم، ای خدا ناترس، ای بیدادگر من گرفتم دارد او همسنگِ حسنِ خود گناه کرد رویت صد نگاهِ جان فزا از بهرِ عذر خونبهای صد هزاران چون تو ناکس هر نگاه باد … ادامه

صافِ طرب آماده کن ترتیبِ عشرتخانه ده

وحشی بافقی- غزل شماره 365 صافِ طرب آماده کن ترتیبِ عشرتخانه ده بنشین و بنشان غیر را، پیمانه خور، پیمانه ده نقلِ وفا در بزم نه، تا رام گردد مدّعی مرغی که نبود در قفس او را فریبِ دانه ده تا گرم گردد هر زمان هنگامه‌ای در کوی تو طفلانِ بازی دوست را زنجیرِ این … ادامه

هجر خدایا بس است زود وصالی بده

وحشی بافقی- غزل شماره 364  هجر خدایا بس است زود وصالی بده شوق مده اینهمه یا پر و بالی بده خوبیِ خود را بگیر از دلم اندازه‌ای آینه آورده‌ام عرضِ جمالی بده ای دل وحشت گریز اینهمه دهشت چرا؟ فرصت حرفی بجو شرحِ ملالی بده از پیِ یک نیم جان چند تقاضای ناز؟ می‌دهم اینک … ادامه

گرفته رنگ ز خونِ دلم چو لاله پیاله

وحشی بافقی- غزل شماره 363 گرفته رنگ ز خونِ دلم چو لاله پیاله ز بسکه بی تو خورم خون دل پیاله پیاله خوش است بزمگه یار و نالهٔ نیِ مطرب ز دستِ یار کشیدن میانِ لاله پیاله صفای خاطر رندان ز چله خانه نیابی به دیر رو که پر است از می دو ساله پیاله … ادامه

خوشا در پای او مردن، خدایا بخت آنم ده

وحشی بافقی- غزل شماره 362  خوشا در پای او مردن، خدایا بخت آنم ده نشانِ اینچنین بختی کجا یابم؟ نشانم ده نثاری خواهم ای جان آفرین شایستهٔ پایش پر از نقدِ وفا و مهر یک گنجینه جانم ده سخن بسیار و فرصت کم خدایا وصل چون دادی نمی‌بخشی اگر طولِ زمان، طیِّ لسانم ده سگِ … ادامه