تند سویم به غضب دید که برخیز و برو
وحشی بافقی- غزل شماره 361 تند سویم به غضب دید که برخیز و برو خَسَکم در ته پا ریخت که بگریز و برو چیست گفتم: گنهم؟ دست به خنجر زد و گفت: پیش از آن دم که شوی کشته بپرهیز و برو پیش رفتم که بکش دستِ من و دامن تو گرم شد کاتش من … ادامه



