بایگانی‌های غزلیات وحشی - صفحه 4 از 34 - ادبستان شعر پارسی

تند سویم به غضب دید که برخیز و برو

وحشی بافقی- غزل شماره 361 تند سویم به غضب دید که برخیز و برو خَسَکم در ته پا ریخت که بگریز و برو چیست گفتم: گنهم؟ دست به خنجر زد و گفت: پیش از آن دم که شوی کشته بپرهیز و برو پیش رفتم که بکش دستِ من و دامن تو گرم شد کاتش من … ادامه

با مدّعی به صلح بَدَل گشت جنگِ تو

وحشی بافقی- غزل شماره 360    با مدّعی به صلح بَدَل گشت جنگِ تو ما را نوید باد ز زخمِ خدنگِ تو نقشِ فریبِ غیر پذیرفت همچو موم چون نرم گشت آه دل همچو سنگ تو با ما سبک عنان و به غیری گران رکاب رشک آور است سخت شتاب و درنگ تو قانونِ خود … ادامه

آتشی خواهم دلِ افسرده را بریان در او

وحشی بافقی- غزل شماره 359 آتشی خواهم دلِ افسرده را بریان در او در کمینِ خرمنِ جان شعله‌ها پنهان در او شعله‌ای می‌بایدم سوزان که ننشیند ز تاب گر بجوش آید ز خونِ گرم صد توفان در او خانهٔ دل را به دست شحنه‌ای خواهم کلید چند بر بالای هم اسباب صد زندان در او … ادامه

منفعلِ دلِ خودم چند کشد جفای تو؟

وحشی بافقی- غزل شماره 358 منفعلِ دلِ خودم چند کشد جفای تو؟ عذرِ جفایِ تو مگر خواهمش از خدای تو گشت ز تاب و طاقتم تابِ رقیب منفعل هیچ خجل نمی‌شود طبعِ ستیزه رای تو شب همه شب دعا کنم تا که به روزِ من شوی دل به ستمگری دهی کو بدهد سزای تو رخنه … ادامه

می‌روم نزدیک و حالِ خویش می‌گویم به او

وحشی بافقی- غزل شماره 357    می‌روم نزدیک و حالِ خویش می‌گویم به او آنچه پنهان داشتم زین پیش می‌گویم به او گشته‌ام خاموش و پندارد که دارم راحتی چند حرفی از درونِ ریش می‌گویم به او غافل است او از من و دردم شود هر روز بیش اندکی زین درد بیش از پیش می‌گویم … ادامه

صد خانهٔ دین سوخت به هر رهگذر از تو

وحشی بافقی- غزل شماره 356    صد خانهٔ دین سوخت به هر رهگذر از تو کافر نکند آنچه تو کردی، حذر از تو بی رحم کسی شرح جگر خوردن من پرس پیکانِ جفا چند خورم بر جگر از تو آنکس که برآورد مرا از چو تو نخلی یارب نخورد در چمن عمر بَر از تو … ادامه

شد بی‌حساب کشور جانها خراب از او

وحشی بافقی- غزل شماره 355 شد بی‌حساب کشور جانها خراب از او تُرک است و تندخو چه عجب بی حساب از او پروانه یک زمان دگر زنده بیش نیست ای شمع سرکشی مکن و رخ متاب از او سر در نقابِ خواب کش ای بلهوس که تو بی‌یار زنده‌ای و نداری حجاب از او تا … ادامه

دل از عشقِ کهن بگرفت از نو دلستانی کو؟

وحشی بافقی- غزل شماره 354 دل از عشقِ کهن بگرفت از نو دلستانی کو؟ قفس بر هم شکست این مرغ، خرّم بوستانی کو؟ نگاه گرمِ آتش در حریف انداز می‌خواهم بر این دل کز محبت سرد شد، آتش فشانی کو؟ میِ ‌دوشینه از سر رفت و یک عالم خمار آمد حریفِ تازه و بزمِ نو … ادامه

میان مردمانم خوار کردی عزّت من کو؟

وحشی بافقی- غزل شماره 353 میان مردمانم خوار کردی عزّت من کو؟ سگ کوی تو بودم روزگاری، حرمت من کو؟ به صد جان می‌خرم گَردی که خیزد از سر راهت ندارم قدرِ خاکِ راه پیشت، قیمت من کو؟ به داغم هر زمان دردی فزاید محرم بزمت کسی کو؟ با تو گوید درد و داغ حسرت … ادامه

گر چه کردم ذوقها از آشناییهای او

وحشی بافقی- غزل شماره 352  گر چه کردم ذوقها از آشناییهای او انتقام از من کشید آخر جداییهای او الّه الّه این دل است آن دل که وقتی داشتم یاد آن اظهارِ قرب و خودنماییهای او حسرتِ آن مرغ کز خرّم بهاری دور ماند می‌توان کردن قیاس از بینواییهای او ما و تو هم درد … ادامه

ترسم جنون غالب شود، طغیان کند سودایِ تو

وحشی بافقی- غزل شماره 351    ترسم جنون غالب شود، طغیان کند سودایِ تو طوقم به گردن برنهد عشق جنون فرمایِ تو می‌آیی و می‌افکند چاکم به جیبِ عافیت شاخِ گلی دامن کشان، یعنی قد رعنای تو وقتی نگاهی رسم بود از چشمِ سنگین دل بتان آن رسم هم منسوخ شد در عهدِ استغنای تو … ادامه

یک بار نباشد که نیازرده‌ام از تو

وحشی بافقی- غزل شماره 350 یک بار نباشد که نیازرده‌ام از تو در حیرتم از خود که چه خوش کرده‌ام از تو خواهم که حریفی چو تو خوبت بچشاند ته ماندهٔ این رطل که من خورده‌ام از تو این میوه که آلوده به زهرم لب و دندان نوباوهٔ شاخی‌ست که پرورده‌ام از تو صد پردهٔ … ادامه