بایگانی‌های غزلیات وحشی - صفحه 5 از 34 - ادبستان شعر پارسی

آمده نو به شحنگی، در دلم آرزوی تو

وحشی بافقی- غزل شماره 349    آمده نو به شحنگی، در دلم آرزوی تو منصبِ پاسبانیم ،داده به گِردِ کوی تو چیست اشاره چون زیَم؟ حکم چه می‌کند بگو؟ در بد و نیکِ عشقِ من، ردّ و قبولِ خوی تو پای فرشته چون مگس، برده فرو در انگبین خنده که شهد ریخته در رهِ گفت … ادامه

دلا عزم سفر دارم از آن در گفتم آگه شو

وحشی بافقی- غزل شماره 348 دلا عزم سفر دارم از آن در گفتم آگه شو اگر با من رفیقی می‌روم آمادهٔ ره شو سبک باش ای صباحِ روز عشرت، بس گران خیزی تو هم از حد درازی ای شبِ اندوه، کوته شو هنوز از شب همان پاسِ نخست است ای فلک ما را چه شد؟ … ادامه

تو پاک دامن نوگلی من بلبل نالان تو

وحشی بافقی- غزل شماره 347 تو پاک دامن نوگلی من بلبل نالان تو پاک از همه آلایشی عشق من و دامان تو زینسان متاز ای سنگدل ترسم بلغزد توسنت کز خونِ ناحق کشتگان گل شد سرِ میدان تو از جا بجنبد لشکری کز فتنه عالم پرشود گر غمزه را فرمان دهد جنبیدن مژگان تو تو … ادامه

ای که دل بردی ز دلدارِ من آزارش مکن

وحشی بافقی- غزل شماره 346    ای که دل بردی ز دلدارِ من آزارش مکن آنچه او در کارِ من کرده ست در کارش مکن هندویِ چشم تو شد می‌بین خریدارانه‌اش اعتمادی لیک بر تُرکانِ خونخوارش مکن گر چه تو سلطانِ حسنی دارد او هم کشوری شوکتِ حسنش مبر بی‌قدر و مقدارش مکن انتقام از … ادامه

ز کویت رخت بربستم نگاهی زادِ راهم کن

وحشی بافقی- غزل شماره 345  ز کویت رخت بربستم نگاهی زادِ راهم کن به تقصیرِ عنایت یک تبسّم عذرخواهم کن رهِ آوارگی در پیش و از پی دیدهٔ حسرت وداعی نام نه این را و چشمی بر نگاهم کن ز کوی او که کارِ پاسبانِ کعبه می‌کردم خدایا بی ضرورت گر روم سنگ سیاهم کن … ادامه

می‌یابم از خود حسرتی باز از فراقِ کیست این؟

وحشی بافقی- غزل شماره 344  می‌یابم از خود حسرتی باز از فراقِ کیست این؟ آمادهٔ صد گریه‌ام از اشتیاق کیست این؟ صد جوق حسرت بر گذشت اکنون هزاران گرد شد گر نیست هجرانِ کسی پس طمطراق کیست این؟ رطل گرانی و اندر او دریای زهری موج زن یارب نصیب کس مکن بهر مذاق کیست این؟ … ادامه

گهی از بزم بر می‌خیز و طرفِ بام جا می‌کن

وحشی بافقی- غزل شماره 343 گهی از بزم بر می‌خیز و طرفِ بام جا می‌کن زکاتِ بزمِ عشرت عشوه‌ای در کار ما می‌کن قصوری نیست در بیگانگی امّا نه هر وقتی نگه را با نگه در وقتِ فرصت آشنا می‌کن نگه خوبست مستغنی زد امّا آن نه در هر جا بود جایی که باید گفت … ادامه

به دست آور بتی جان بخش و عیش جاودانی کن

وحشی بافقی- غزل شماره 342  به دست آور بتی جان بخش و عیش جاودانی کن حیاتِ خضر خواهی فکر آب زندگانی کن ز اهلِ نشأه حرفی یاد دارم جان من بشنو نشین با شیشه همزانو و می را یارِ جانی کن دلِ مینای می ‌باید که باشد صاف با رندان دگر هرکس که باشد گو … ادامه

زینسان که تند می‌گذرد خوشخرام من

وحشی بافقی- غزل شماره 341 زینسان که تند می‌گذرد خوشخرام من کی ملتفت شود به جواب سلام من؟ گفتم: بگو از آن لب شیرین حکایتی صد تلخ گفت دلبرِ شیرین کلام من آن شمع گر ز سوز دل من خبر نداشت بهر چه بر فروخت؟ چو بشنید نام من کامی نیافتم ز لب او به … ادامه

ما را میازار اینهمه چندین جفا بر ما مکن

وحشی بافقی- غزل شماره 340  ما را میازار اینهمه چندین جفا بر ما مکن آغاز عشق است ای پسر اینها مکن اینها مکن ول یاری بدان رسمی‌ست خوبان را کهن ای از همه بی رحم تر رسم نوی پیدا مکن گاهی نگاهی می‌کنی آن هم به چندین خشم و ناز گو کارها یکباره شو این … ادامه

فراغت بایدت جا در سرِ کویِ قناعت کن

وحشی بافقی- غزل شماره 339 فراغت بایدت جا در سرِ کویِ قناعت کن سر کوی قناعت گیر تا باشی فراغت کن به چندین گنج، رنج و محنتِ عالم نمی‌ارزد چرا باید کشیدن رنج عالم؟ ترک راحت کن اگر خواهی که هر دشوار آسان بگذرد بر تو خدنگِ جورِ گردون را لقب سهمِ سعادت کن ازین … ادامه

نوبهار آمد ولی بی‌دوستان در بوستان

وحشی بافقی- غزل شماره 338 نوبهار آمد ولی بی‌دوستان در بوستان آتشین میلی ست در چشمم نهالِ ارغوان تا گل سوری بخندد ساقیِ بزمِ بهار ریخت در جام زمرد فامِ خیری زعفران غنچه کی خندد به روی بلبل شب زنده‌دار؟ گر نیندازد نسیمِ صبح خود را در میان بر سر هر شاخِ گل مرغی خوش … ادامه