بایگانی‌های غزلیات وحشی - صفحه 6 از 34 - ادبستان شعر پارسی

ای اجل از قیدِ زندانِ غمم آزاد کن

وحشی بافقی- غزل شماره 337  ای اجل از قیدِ زندانِ غمم آزاد کن سعی دارد محنتِ هجران تو هم امداد کن عیش خسرو چیست با شیرین به طرف جوی شیر رحم گو بر جان محنت دیدهٔ فرهاد کن ناقهٔ لیلی به سرعت رفت و از آشفتگی راه گم کردست مجنون ای جرس فریاد کن ای … ادامه

آمدم سر تا قدم در بندِ سودا همچنان

وحشی بافقی- غزل شماره 336  آمدم سر تا قدم در بندِ سودا همچنان طوق در گردن همان زنجیر در پا همچنان رفته بودم ز آتشِ امید در دل شعله‌ها آمدم دل گرم از سوزِ تمنّا همچنان یار خسرو گشت شیرین و برید از کوهکن کوهکن ره می‌برد در کوه خارا همچنان پیش لیلی کیست تا … ادامه

پیش تو بسی از همه کس خوارترم من

وحشی بافقی- غزل شماره 335 پیش تو بسی از همه کس خوارترم من زان روی که از جمله گرفتارترم من روزی که نمانَد دگری بر سر کویت دانی که ز اغیار وفادار ترم من بر بی کسیِ من نگر و چارهٔ من کن زان کز همه کس بی کس و بی‌یارترم من بیداد کنی پیشه … ادامه

چه کم می‌گردد از حشمت؟ بلاگردانِ نازم کن

وحشی بافقی- غزل شماره 334  چه کم می‌گردد از حشمت؟ بلاگردانِ نازم کن نگاهی چند ناز آلوده در کارِ نیازم کن درختِ میوه‌ای داری صلای میوه‌ای میزن ولی اندیشه از گستاخیِ دست درازم کن به دیوانش مرا کاری فتاد ای لطفِ پنهانی یکی زان شیوه‌های پیش خدمت کار سازم کن برون آور ز جَیبت آن … ادامه

تغافلها زد اما شد نگاهی عذر خواهِ من

وحشی بافقی- غزل شماره 333 تغافلها زد اما شد نگاهی عذر خواهِ من که صد ره گشت بر گردِ سرِ چشمش نگاه من مرا چشم تو افکند از نظر امّا نمی‌پرسی که جاسوسِ نگاه او چه می‌خواهد ز راه من؟ برای حرمتّ خاکّ درت این چشم می‌دارم که گرد آلوده هر پایی نگردد سجده گاه … ادامه

شد صرف عمرم در وفا، بیداد جانان همچنان

وحشی بافقی- غزل شماره 332 شد صرف عمرم در وفا، بیداد جانان همچنان جان باختم در دوستی، او دشمن جان همچنان هر کس که آمد غیرِ ما در بزمِ وصلش یافت جا ما بر سرِ راهِ فنا با خاک یکسان همچنان عمریست کز پیشِ نظر بگذشت آن بیدادگر ما بر سرِ آن رهگذر افتاده حیران … ادامه

اینچنین گر جانبِ اغیار خواهی داشتن

وحشی بافقی- غزل شماره 331  اینچنین گر جانبِ اغیار خواهی داشتن بعد ازین خوش عاشق بسیار خواهی داشتن یک خریدار دگر مانده ست و گر اینست وضع بیش ازین هم گرمی بازار خواهی داشتن بندهٔ بسیار خواهی داشت در فرمان خویش گر چنین پروایِ خدمتکار خواهی داشتن باغبانا خار در راه تماشاچی منه دایم این … ادامه

مرا با خارِ غم بگذار و گشتِ باغ و گلشن کن

وحشی بافقی- غزل شماره 330 مرا با خارِ غم بگذار و گشتِ باغ و گلشن کن پیِ آرایشِ بزمِ حریفان گل به دامن کن تو شمع مجلس افروزی، منِ سرگشته پروانه مرا آتش به جان زن دیگران را خانه روشن کن مکن نادیده وز من تند چون بیگانگان مگذر مرا شاید که جایی دیده باشی … ادامه

رشک می‌بردند شهری بر من و احوالِ من

وحشی بافقی- غزل شماره 329 رشک می‌بردند شهری بر من و احوالِ من کرد ضایع کار من این بختِ بی اقبال من طایری بودم من و غوغای بال افشانیی چشم زخمی آمد و بشکست بر هم بال من بخت بد این رسم بد بنهاد و رنجاند از منت ورنه کس هرگز نمی‌رنجیده از افعال من … ادامه

مکن مکن لبِ ما را به شکوه باز مکن

وحشی بافقی- غزل شماره 328 مکن مکن لبِ ما را به شکوه باز مکن زبانِ کوتهِ ما را به خود دراز مکن مکن مباد که عادت کند طبیعت تو بد است این همه عادت به خشم و ناز مکن پر است شهر ز ناز بتان نیاز کم است مکن چنانکه شوم از تو بی نیاز … ادامه

ای قامتِ تو جلوه دهِ شیوه‌هایِ حسن

وحشی بافقی- غزل شماره 327 ای قامتِ تو جلوه دهِ شیوه‌هایِ حسن در هر کرشمهٔ تو نهان صد ادای حسن خواهی بدار و خواه بکش، ناپسند نیست مستحسن است‌ هرچه بود اقتضای حسن سلطانِ حسن هر چه کند حکم حکمِ اوست بگذار کارِ حسن به تدبیر و رای حسن این حسن پنج روز به یوسف … ادامه

من اگر این بار رفتم، رفتم آزارم مکن

وحشی بافقی- غزل شماره 326  من اگر این بار رفتم، رفتم آزارم مکن این تغافلهای بیش از پیش در کارم مکن پایِ برگشتن نخواهم داشت خواهم رفت و ماند در تماشا گاهِ دیگر نقشِ دیوارم مکن بنده می‌خواهی ز خدمتکار خود غافل مباش می‌شود ناگه کسی دیگر خریدارم مکن من که مستم، مجلست گر هست … ادامه