بایگانی‌های غزلیات وحشی - صفحه 7 از 34 - ادبستان شعر پارسی

هست هنوز ماه من، چشم و چراغ دیگران

وحشی بافقی- غزل شماره 325  هست هنوز ماه من، چشم و چراغ دیگران سبزهٔ او هنوز به، از گلِ باغ دیگران خلق روان به هر طرف، بهرِ سراغ یار من بیهده من چرا روم بهر سراغ دیگران؟ رُسته گلم ز بام و در جای دگر چرا روم؟ با گل خود چه می‌کنم؟ سبزهٔ باغ دیگران … ادامه

آمد آمد حسن در رَخشِ غرور انگیختن

وحشی بافقی- غزل شماره 324  آمد آمد حسن در رَخشِ غرور انگیختن اینک اینک عشق می‌آید به شور انگیختن هر کرا کُحْلِ محبّت چشمِ جان روشن نساخت روز حشرش همچنان خواهند کور انگیختن پا به حرمت نِه در این وادی که موسی حد نداشت گردِ نعلین از تجلّیگاهِ طور انگیختن رسمِ بزم ماست دود از … ادامه

به استغنات میرم سروِ استغنا بلندِ من

وحشی بافقی- غزل شماره 323 به استغنات میرم سروِ استغنا بلندِ من که خوش راضیست از تو جانِ استغنا پسندِ من سرت گردم به رقص آور دلم را گرم سویم بین که نیک است از برای چشمِ بد دودِ سپندِ من من این تارِ نگه را حلقه حلقه می‌کنم اما شکاری را که من دیدم … ادامه

به دل دیرین بنایی بود کندم

وحشی بافقی- غزل شماره 322 به دل دیرین بنایی بود کندم به جای او ز نو طرحی فکندم خریدارانه چشمی دید سویم نگفت امّا هنوز از چون و چندم قبولی زان نگه می‌یابم ای بخت بسوزان بهرِ چشمِ بد سپندم نگهبانت به سویِ فتنه و ناز فریبم می‌دهند و می‌برندم رهِ پر تیغ و تیرِ … ادامه

در بزمِ وصل اگر چه همین در میان منم

وحشی بافقی- غزل شماره 321 در بزمِ وصل اگر چه همین در میان منم چون نیک بنگری ز همه بر کران منم رنگی ز گل ندارم و بویی ز یاسمن آری کلیددارِ درِ بوستان منم خار وخس زیاده بر آتش نهادنیست گر بوستانِ حسنِ ترا باغبان منم معلوم مهربانیِ اهلِ هوس که چیست بشنو سخن … ادامه

چو دیدم خوار خود را از در آن بیوفا رفتم

وحشی بافقی- غزل شماره 320  چو دیدم خوار خود را از در آن بیوفا رفتم رسد روزی که قدر من بداند حالیا رفتم بر آن بودم که در راهِ وفایش عمرها باشم چو می‌دیدم که ازحد می‌برد جور و جفا رفتم دلم گر آید از کویش برون، آگه کنید او را که گر خواهد مرا … ادامه

یک همدم و همنفس ندارم

وحشی بافقی- غزل شماره 219 یک همدم و همنفس ندارم می‌میرم و هیچ کس ندارم گویند: بگیر دامن وصل می‌خواهم و دسترس ندارم دارم هوس و نمی‌دهد دست آن نیست که این هوس ندارم گفتی: گله‌ای ز ما نداری دارم گله از تو پس ندارم وحشی نروم به خوابِ راحت تا تکیه به خار و … ادامه

دل پر حسرت از کویِ تو برگردیدم و رفتم

وحشی بافقی- غزل شماره 318 دل پر حسرت از کویِ تو برگردیدم و رفتم نشد پابوس روزی، آستان بوسیدم و رفتم ز گَردِ راه خود را بر سر کوی تو افکندم رخِ پر گرد، بر خاکِ درت مالیدم و رفتم اگر منزل به منزل چون جرس نالم عجب نبود که آواز دَرایی از درت نشنیدم … ادامه

نه من از تو مهر خواهم، نه تو بگذری ز کین هم

وحشی بافقی- غزل شماره 317  نه من از تو مهر خواهم، نه تو بگذری ز کین هم نه تراست این مروّت نه مراست چشم این هم چه بهانه ساخت دیگر به هلاک بیگناهان؟ که تعرّض است بر لب گرهیست بر جبین هم به میانِ جنگ و صلحت، من و دست و آن دعاها که ز … ادامه

ما اجنبی ز قاعدهٔ کارِ عالمیم

وحشی بافقی- غزل شماره 316 ما اجنبی ز قاعدهٔ کارِ عالمیم بیهوده گرد کوچه و بازار عالمیم دیوانه طینتیم زر و سنگ ما یکیست اینیم اگر عزیز و گر خوار عالمیم با مرکز و محیط نداریم هیچ کار هست اینقدر که در خمِ پرگار عالمیم ما مردمانِ خانه بدوشیم و خوش نشین نی زان گروه … ادامه

کاری مکن که رخصتِ آهِ سحر دهم

وحشی بافقی- غزل شماره 315 کاری مکن که رخصتِ آهِ سحر دهم وین تندباد را به چراغ تو سردهم آبم ز جویِ تیغِ تغافل مده، مباد نخلی شوم که خنجر الماس بردهم سیلی ز دیده خواهدم آمد دل شبی اولیتر آنکه من همه کس را خبر دهم کشتی نوح چیست چو توفانِ گریه شد؟ هرتخته … ادامه

آورده اقبالم دگر تا سجدهٔ این در کنم

وحشی بافقی- غزل شماره 314  آورده اقبالم دگر تا سجدهٔ این در کنم شکرانهٔ هر سجده‌ای صد سجدهٔ دیگر کنم کردم سراپا خویش را چشم از پیِ طیِّ رهت کز بهرِ سجده بر درت خود را تمامی سرکنم گوگرد احمر کی کند؟ کارِ غبارِ راهِ تو این کیمیاگر باشدم خاکِ سیه را زر کنم تو … ادامه