بایگانی‌های غزلیات وحشی - صفحه 8 از 34 - ادبستان شعر پارسی

صد دشنه بر دل می‌خورم وز خویش پنهان می‌کنم

وحشی بافقی- غزل شماره 313 صد دشنه بر دل می‌خورم وز خویش پنهان می‌کنم جان گریه بر من می‌کند من خنده بر جان می‌کنم خون قطره قطره می‌چکد تا اشک نومیدی شود وز آهِ سرد اندر جگر آن قطره پیکان می‌کنم دستِ غم اندر جیبِ جان پایِ نشاط اندر چمن پیراهنم صد چاک و من … ادامه

گو جان ستان از من که من تن در بلای او دهم

وحشی بافقی- غزل شماره 312  گو جان ستان از من که من تن در بلای او دهم پیکر به خون اندر کشم جان خونبهای او دهم بزم فراغ آراست دل کو بی محابا غمزه‌ای؟ کش من ز راه چشم خود سر در سرای او دهم جانی به حسرت می‌کنم بهرِعیادت گو میا کی بهر حفظِ … ادامه

من که چون شمع از تفِ دل جانگدازی می‌کنم

وحشی بافقی- غزل شماره 311 من که چون شمع از تفِ دل جانگدازی می‌کنم گر سرم برداری از تن سرفرازی می‌کنم با چنین تندی و بی باکی که آن عاشق کُشست آه اگر داند که با او عشقبازی می‌کنم می‌کشد آنم که خنجر می‌زند وانگه به ناز باز می پرسد که چون عاشق نوازی می‌کنم … ادامه

جانا چه واقع است بگو تا چه کرده‌ایم؟

وحشی بافقی- غزل شماره 310 جانا چه واقع است بگو تا چه کرده‌ایم؟ با ما چه شد؟ که بد شده‌ای ما چه کرده ایم؟ آیا چه شد که پهلوی ما جا نمی‌کنی؟ از ما چه کار سرزده بیجا چه کرده‌ایم؟ بندد کمر به کشتنِ ما هر که بنگریم چون است؟ ما به مردم دنیا چه … ادامه

دیریست که رندانه شرابی نکشیدیم

وحشی بافقی- غزل شماره 309 دیریست که رندانه شرابی نکشیدیم در گوشهٔ باغی میِ نابی نکشیدیم چون سبزه قدم بر لبِ جویی ننهادیم چون لاله قدح بر لبِ آبی نکشیدیم بر چهره کشیدیم نقابِ کفن افسوس کز چهرهٔ مقصود نقابی نکشیدیم بسیار عذابی که کشیدیم ولیکن دشوارتر از هجر عذابی نکشیدیم وحشی به رخ ما … ادامه

چه ها با جانِ خود دور از رخ جانان خود کردم

وحشی بافقی- غزل شماره 308  چه ها با جانِ خود دور از رخ جانان خود کردم مگر دشمن کند اینها که من با جان خود کردم طبیبم گفت: درمانی ندارد دردِ مهجوری غلط می‌گفت خود را کشتم و درمانِ خود کردم مگو وقتی دلِ صد پاره‌ای بودت کجا بردی؟ کجا بردم؟ ز راهِ دیده در … ادامه

آتش به جگر زان رخِ افروخته دارم

وحشی بافقی- غزل شماره 307  آتش به جگر زان رخِ افروخته دارم وین گریهٔ تلخ از جگرِ سوخته دارم گفتی: تو چه اندوخته‌ای ز آتش دوری؟ این داغ که بر جانِ غم اندوخته دارم انداخته‌ام صیدِ مراد از نظرِ خویش یعنی صفتِ بازِ نظر دوخته دارم در دامِ غمت تازه فتادم نگهم دار من عادتِ … ادامه

کی بود کز تو جان فکاری نداشتم؟

وحشی بافقی- غزل شماره 306 کی بود کز تو جان فکاری نداشتم؟ درد دلی و نالهٔ زاری نداشتم تا بود نقدِ جان، به کفِ من نیامدی آنروز آمدی که نثاری نداشتم گفتم: ز کار برد مرا خنده کردنت خندید و گفت: من به تو کاری نداشتم شد مانعِ نشستنم از خاکِ راهِ خویش خاکم به … ادامه

صبرم نماند و نیست دگر تاب فُرقتم

وحشی بافقی- غزل شماره 305 صبرم نماند و نیست دگر تاب فُرقتم خوش بر سر بهانه نشسته‌ست طاقتم من مردِ حملهٔ سپهِ هجر نیستم گیرم که استوار بود پایِ جرأتم زندانِ بی در است کدورتسرای هجر من چون در این طلسم فتادم به حیرتم جایز نداشته‌ست کسی هجر دائمی من مفتیِ مسائلِ کیشِ محبتم وحشی … ادامه

مدّتی شد کز گلستانی جدا افتاده‌ام

وحشی بافقی- غزل شماره 304  مدّتی شد کز گلستانی جدا افتاده‌ام عندلیبم سخت بی برگ و نوا افتاده‌ام نوبهاری می‌دماند از خاکِ من گل وان گذشت گشته‌ام پژمرده وز نشو و نما افتاده‌ام در هوایِ گلشنی صد ره چو مرغِ بسته‌ بال کرده‌ام آهنگ پرواز و بجا افتاده‌ام گر نمی‌پویم رهِ دیدار عذرم ظاهر است … ادامه

برو که با دلِ پر درد و روی زرد بیایم

وحشی بافقی- غزل شماره 303 برو که با دلِ پر درد و روی زرد بیایم اگر چو باد روی تند همچو گَرد بیایم هزار مرحله دورم فکند چرخ ز کویت به جستجوی تو چون گردباد فَرد بیایم مکن مکن که پشیمان شوی چو بر سرِ راهت به عزمِ دادِ دل پر ز داغ و درد … ادامه

جان رفت و ما به آرزویِ دل نمی رسیم

وحشی بافقی- غزل شماره 302 جان رفت و ما به آرزویِ دل نمی رسیم هر چند می‌رویم به منزل نمی‌رسیم برقیم و بلکه تندتر از برق و رعد نیز وین طُرفه تر که هیچ به محمل نمی‌رسیم لطفِ خدا مدد کند از ناخدا چه سود تا بادِ شرطه نیست به ساحل نمی‌رسیم در اصل حلِّ … ادامه