بایگانی‌های غزلیات وحشی - صفحه 9 از 34 - ادبستان شعر پارسی

از بهرِ چه در مجلسِ جانانه نباشم؟

وحشی بافقی- غزل شماره 301  از بهرِ چه در مجلسِ جانانه نباشم؟ گِردِ سرِ آن شمع چو پروانه نباشم بیموجب از او رنجم و بیوجه کنم صلح اینها نکنم عاشقِ دیوانه نباشم صد فصلِ بهار آید و بیرون ننهم گام ترسم که بیایی تو و در خانه نباشم بیگانه شوم از تو که بیگانه پرستی … ادامه

در راهِ عشق با دلِ شیدا فتاده‌ایم

وحشی بافقی- غزل شماره 300  در راهِ عشق با دلِ شیدا فتاده‌ایم چندان دویده‌ایم که از پا فتاده‌ای عاشق بسی به کوی تو افتاده است لیک ما در میانهٔ همه رسوا فتاده‌ایم پشتِ رقیب را همه قربست و منزلت مردودِ درگه تو همین ما فتاده‌ایم ما بیکسیم و ساکنِ ویرانهٔ غمت دیوانه‌هایِ طرفه به یک … ادامه

دلی و طاقتِ صد آهِ آتشین دارم

وحشی بافقی- غزل شماره 299 دلی و طاقتِ صد آهِ آتشین دارم همین منم که دل و طاقتِ چنین دارم نعوذبالَّه اگر بگذری به جانب غیر تو می‌خرامی و من رشک بر زمین دارم به راندن از تو شکایت کنم خدا مکناد شکایت ار کنم آزار بیش ازین دارم محیطِ جانب من بین و عذرِ … ادامه

در آن مجلس که او را همدم اغیار می‌دیدم

وحشی بافقی- غزل شماره 298 در آن مجلس که او را همدم اغیار می‌دیدم اگر خود را نمی‌کشتم بسی آزار می‌دیدم چه بودی؟ گر منِ بیمار چندان زنده می‌بودم که او را بر سر بالینِ خود یکبار می‌دیدم به من لطفی نداری ورنه می‌کردی صد آزارم که می‌ماندم بسی تا من ترا بسیار می‌دیدم به … ادامه

چون طفل اشک پرده درِ راز نیستم

وحشی بافقی- غزل شماره 297 چون طفل اشک پرده درِ راز نیستم از من مپوش راز که غمّاز نیستم در انتظار اینکه مگر خوانَدم شبی یک شب نشد که گوش بر آواز نیستم بیخود مرا حکایت او چیست بر زبان؟ گر در خیال آن بت طنّاز نیستم در بزمِ عشق نرد مرادی نمی‌زدم زانرو که … ادامه

منفعل گشت بسی دوش چو مستش دیدم

وحشی بافقی- غزل شماره 296 منفعل گشت بسی دوش چو مستش دیدم بوده در مجلسِ اغیار چنین فهمیدم صبرِ رنجیدنم از یار به روزی نکشید طاقتِ من چو همین بود چه می رنجیدم غیر دانست که از مجلسِ خاصم راندی شب که با چشمِ تر از کوی تو بر گردیدم یادِ آن روز که دامان … ادامه

همخوابِ رقیبانی و من تاب ندارم

وحشی بافقی- غزل شماره 295 همخوابِ رقیبانی و من تاب ندارم بی‌تابم و از غصّهٔ این خواب ندارم زین در نتوان رفت و در آن کو نتوان بود درمانده‌ام و چارهٔ این باب ندارم آزرده ز بختِ بد خویشم نه ز احباب دارم گله ازخویش و ز احباب ندارم ساقی میِ صافی به حریفان دگر … ادامه

ز کمال ناتوانی به لب آمدست جانم

وحشی بافقی- غزل شماره 294 ز کمال ناتوانی به لب آمدست جانم به طبیب من که گوید: که چه زار و ناتوانم به امید این فکندم تنِ ناتوان به کویت که سگ تو بر سر آید به گمان استخوانم اگر آنکه زهر باشد چو تو نوشخند بخشی به خدا که خوشتر آید ز حیات جاودانم … ادامه

از تندی خوی تو گهی یاد نکردم

وحشی بافقی- غزل شماره 293  از تندی خوی تو گهی یاد نکردم کز درد ننالیدم و فریاد نکردم پیشِ که رسیدم؟ که ز اندوه جدائی نگریستم و حرف تو بنیاد نکردم با اینهمه بیداد که دیدم ز تو، هرگز دادی نزدم ناله ز بیداد نکردم گفتی: چه کس است این؟ چه کسم، آن که ز … ادامه

دور از چمنِ وصل یکی مرغِ اسیرم

وحشی بافقی- غزل شماره 292 دور از چمنِ وصل یکی مرغِ اسیرم ترسم که شوی غافل و در دام بمیرم خواهم که شوم ازنظرِ لطفِ تو غایب هر چند که پر دورم و بسیار حقیرم گر آبِ فراموشی ازین بیشتر آید ترسم که فرو شوید از آن لوحِ ضمیرم جان کرد وداعِ تن و برخاست … ادامه

انجامِ حسنِ او شد پایانِ عشقِ من هم

وحشی بافقی- غزل شماره 291  انجامِ حسنِ او شد پایانِ عشقِ من هم رفت آن نوایِ بلبل بی برگ شد چمن هم کرد آنچنان جمالی در کنجِ خانه ضایع بر عشقِ من ستم کرد بر حسنِ خویشتن هم بدمستیِ غرورش هنگامه گرم نگذاشت افسرده کرد صحبت بر هم زد انجمن هم گو مستِ جامِ خوبی … ادامه

از آن تر شد به خونِ دیده دامانی که من دارم

وحشی بافقی- غزل شماره 290 از آن تر شد به خونِ دیده دامانی که من دارم که با تردامنان یار است جانانی که من دارم اگر با من چنین ماند پریشان اختلاطِ من ازین بدتر شود حالِ پریشانی که من دارم ز مردم گر چه می‌پوشم خراشِ سینهٔ خود را ولی پیداست از چاک گریبانی … ادامه