بایگانی‌های غزلیات وحشی - صفحه 10 از 34 - ادبستان شعر پارسی

خوشست آن مه به اغیار آزمودم

وحشی بافقی- غزل شماره 289  خوشست آن مه به اغیار آزمودم به من خوش نیست بسیار آزمودم همان خوردم فریبِ وعدهٔ تو ترا با آنکه صد بار آزمودم ز تو گفتم ستمکاری نیاید ترا نیز ای ستمکار آزمودم به مهجوری صبوری کار من نیست بسی خود را در این کار آزمودم به من یار است … ادامه

ز کویِ آن پری دیوانه رفتم

وحشی بافقی- غزل شماره 288 ز کویِ آن پری دیوانه رفتم نکو کردم خردمندانه رفتم بیا بشنو ز من افسانۀ عشق که دیگر بر سرِ افسانه رفتم ز من باور کند زاهد زهی عقل که کردم تو به وز میخانه رفتم سفر کردم ز کویِ آشنایی ز صبر و دین و دل بیگانه رفتم چه … ادامه

دارد که چون تو پادشهی؟ بنده‌ات شوم

وحشی بافقی- غزل شماره 287 دارد که چون تو پادشهی؟ بنده‌ات شوم قربانِ اختلاطِ فریبنده‌ات شوم بیعانهٔ هزار غلام است خنده‌ات صد بار بندهٔ لبِ پر خنده‌ات شوم صد کس به یک نگه فکنی در کمانِ لطف شیداییِ نگاهِ پراکنده‌ات شوم پروانه سوزد از پیِ صد گام پرتوَت سرگرمِ شمعِ عارضِ تابنده‌ات شوم خوش اختریست … ادامه

در آغازِ محبّت گر وفا کردی چه می‌کردم؟

وحشی بافقی- غزل شماره 286  در آغازِ محبّت گر وفا کردی چه می‌کردم؟ دلِ من بُرده بنیادِ جفا کردی چه می‌کردم؟ هنوزم مبتلا نا کرده کُشت از تیغِ استغنا دلم را گر به لطفی مبتلا کردی چه می‌کردم؟ نگارِ آشنا کش دلبرِ بیگانه سوز من مرا با خویشتن گر آشنا کردی چه می‌کردم؟ بجز جور … ادامه

چو خواهم کز ره شوقش دمی بر گِردِ سر گردم

وحشی بافقی- غزل شماره 285  چو خواهم کز ره شوقش دمی بر گِردِ سر گردم به نزدیکش روم صد بار و باز از شرم برگردم من بد روز را آن بخت بیدار از کجا باشد؟ که در کویش شبی چون پاسبانان تا سحر گردم دلم صد پاره گشت از خنجرش و ز شوقِ هر زخمی … ادامه

نفروخته خود را ز غمت باز خریدیم

وحشی بافقی- غزل شماره 284 نفروخته خود را ز غمت باز خریدیم آن خطِّ غلامی که ندادیم دریدیم در دست نداریم به جز خارِ ملامت زان دامنِ گل کز چمنِ وصل نچیدیم این راه نه راهیست عنان بازکش ای دل دیدی که درین یک دو سه منزل چه کشیدیم مانند سگ هرزه روِ صید ندیده … ادامه

مصلحت دیده چنین صبر که سویش نروم

وحشی بافقی- غزل شماره 283 مصلحت دیده چنین صبر که سویش نروم ننشینم به رهش بر سر کویش نروم هست خوش مصلحتی لیک دریغا کو تاب؟ که یک امروز به نظّارهٔ رویش نروم آرزو نام یکی سلسله جنبانم هست خود به خود من به شکن گیریِ مویش نروم صد صلا می‌زند آن چشم و به … ادامه

ما چو پیمان با کسی بستیم دیگر نشکنیم

وحشی بافقی- غزل شماره 282 ما چو پیمان با کسی بستیم دیگر نشکنیم گر همه زهرست چون خوردیم ساغر نشکنیم پیش ما یاقوت یاقوتست و گوهر گوهر است دَأب ما اینست یعنی قدر گوهر نشکنیم هر متاعی را در این بازار نرخی بسته‌اند قند اگر بسیار شد ما نرخِ شکّر نشکنیم عیب پوشانِ هنر بینیم … ادامه

ما گل به پاسبانِ گلستان گذاشتیم

وحشی بافقی- غزل شماره 281 ما گل به پاسبانِ گلستان گذاشتیم بستان به پرورندهٔ بستان گذاشتیم می‌آید از گشودن آن بویِ منّتی در بسته باغِ خلد به رضوان گذاشتیم در کار ما مضایقه‌ای داشت ناخدا کشتی به موج و رخت به توفان گذاشتیم در خود نیافتیم مدارا به اهرمن بوسیدنِ بساطِ سلیمان گذاشتیم کردیم پا … ادامه

می‌توانم که لب از آبِ خِضِر تر نکنم

وحشی بافقی- غزل شماره 280 می‌توانم که لب از آبِ خِضِر تر نکنم می‌رم از تشنگی و چشم به کوثر نکنم شوقِ یوسف اگرم ثانیِ یعقوب کند دارم آن تاب کز او دیده منوّر نکنم آن قوی حوصله بازم که اگر حسرتِ صید چنگ در جان زندم میلِ کبوتر نکنم دارم آن صبر که با … ادامه

آمدم از سرِ نو بر سرِ پیوندِ قدیم

وحشی بافقی- غزل شماره 279 آمدم از سرِ نو بر سرِ پیوندِ قدیم نو شد آن سلسلۀ کهنه و آن بند قدیم آمدم من به سرِ گریهٔ خود بِهْ که تو نیز بر سرِ ناز خود آیی و شکرخند قدیم به وفایِ تو که تا روز قیامت باقیست عهدِ دیرین به قرارِ خود و سوگند … ادامه

مبادا یارب آن روزی که من از چشمِ یار افتم

وحشی بافقی- غزل شماره 278 مبادا یارب آن روزی که من از چشمِ یار افتم که گر از چشم یار افتم ز چشمِ اعتبار افتم شرابِ لطف پُر در جام می‌ریزی و می‌ترسم که زود آخر شود این باده و من در خمار افتم به مجلس می‌روم اندیشناک ای عشقِ آتش دم بدم بر من … ادامه