بایگانی‌های غزلیات وحشی - صفحه 11 از 34 - ادبستان شعر پارسی

دو هفته رفت که ننواختی به نیم نگاهم

وحشی بافقی- غزل شماره 277 دو هفته رفت که ننواختی به نیم نگاهم هنوز وقت نیامد که بگذری ز گناهم؟ کرشمه‌ای که نکاهد ز حسن اگر بنوازی به لطفِ گاه به گاه و نگاهِ ماه به ماهم میان ما و تو صد گونه خشم شد همه بیجا چنین مکن که مرا عیب می‌کنند و ترا … ادامه

بخت آن کو که کشم رخش و سوارش سازم؟

وحشی بافقی- غزل شماره 276 بخت آن کو که کشم رخش و سوارش سازم؟ دل جنیبت کش و جان غاشیه‌دارش سازم خواهم این سینه پر از جوهرِ جانهایِ نفیس که به دامانِ وفا کرده نثارش سازم نفسِ گرم نگر فیض اثر بین که اگر بگمارم به خزان رشکِ بهارش سازم کیست بدخواه تو ای همّت … ادامه

این بس که تماشاییِ بستانِ تو باشم

وحشی بافقی- غزل شماره 275  این بس که تماشاییِ بستانِ تو باشم مرغِ سرِ دیوارِ گلستان تو باشم کافیست همین بهره‌ام از مائدهٔ وصل کز دور مگس رانِ سرِ خوان تو باشم این منصبِ من بس که چو رخشِ تو شود زین جاروب کشِ عرصهٔ جولان تو باشم خواهم که شود دست سراپای، وجودم در … ادامه

شد وقت آن دیگر که من ترکِ شکیبایی کنم

وحشی بافقی- غزل شماره 274  شد وقت آن دیگر که من ترکِ شکیبایی کنم ناموس را یک سو نهم بنیاد رسوایی کنم چندی بکوشم در وفا کز من نپوشد رازِ خود هم محرمِ مجلس شوم هم باده پیمایی کنم گر خواهیم در بندِ غم پایِ وفا در سلسله کردم میانِ خاک و خون زنجیر فرسایی … ادامه

به آنکه بر سرلطفی مکش ز منّتِ خویشم

وحشی بافقی- غزل شماره 273  به آنکه بر سرلطفی مکش ز منّتِ خویشم سگِ وفایِ خود و بندهٔ محبّتِ خویشم سزای خدمتِ شایسته است لطف چه منّت ز خدمتم خجل و حقگزارِ خدمت خویشم عنایت تو به پاداش صبردارم و طاقت به شکرِ صبرِ خود و ذکرِ خیرِطاقت خویشم پلنگ خوی غزالی که می‌رمد ز … ادامه

نیستیم از دوریت با داغِ حرمان نیستیم

وحشی بافقی- غزل شماره 272 نیستیم از دوریت با داغِ حرمان نیستیم دل پشیمان است لیکن ما پشیمان نیستیم گر چه از دل می‌رود عشقِ به جان آمیخته با وجود این وداعِ صعب گریان نیستیم گو جراحت کهنه شو ما از علاج آسوده‌ایم درد گو ما را بکش در فکر درمان نیستیم آنچه ما را … ادامه

من این کوشش که در تسخیر آن خودکام می‌کردم

وحشی بافقی- غزل شماره 271 من این کوشش که در تسخیر آن خودکام می‌کردم اگر وحشی غزالی بود او را رام می‌کردم درین مدت اگر اوقاتِ من صرفِ ملک می‌شد باو در بزمگاه عیش می در جام می‌کردم رهم را منتهایی نیست زان رو دورم از مقصد اگر می‌داشت پایانی منش یک گام می‌کردم به … ادامه

عشقِ ما پرتو ندارد ما چراغِ مرده‌ایم

وحشی بافقی- غزل شماره 270 عشقِ ما پرتو ندارد ما چراغِ مرده‌ایم گرم کن هنگامهٔ دیگر که ما افسرده‌ایم گر همه مرهم شوی ما را نباشی سودمند کز تو پر آزردگی داریم و بس آزرده‌ایم لخت لخت است این جگر چون خود نباشد لخت لخت که مگر دندان حسرت بر جگر افشرده‌ایم در نمی‌گیرد باو … ادامه

ما چون ز دری پای کشیدیم کشیدیم

وحشی بافقی- غزل شماره 269 ما چون ز دری پای کشیدیم کشیدیم امّید ز هر کس که بریدیم، بریدیم دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند از گوشهٔ بامی که پریدیم، پریدیم رم دادنِ صیدِ خود از آغاز غلط بود حالا که رماندی و رمیدیم، رمیدیم کوی تو که باغ ارم روضهٔ خلد است انگار … ادامه

سحر کجاست؟ که فرّاش جلوه‌ گاه توام

وحشی بافقی- غزل شماره 268  سحر کجاست؟ که فرّاش جلوه‌ گاه توام نشسته بر سر ره دیده‌بان راه توام هنوز خفته چو بختِ منند خلق که من برون دویده ز شوقِ رخ چو ماه توام من آن گدای حریصم که صبح نیست هنوز که ایستاده به دریوزۀ نگاه توام مرا تو اوّل شب رانده‌ای به … ادامه

هر خون که تو دادی چو می ناب کشیدیم

وحشی بافقی- غزل شماره 267 هر خون که تو دادی چو می ناب کشیدیم زهرِ تو به صد رغبت جُلّاب کشیدیم این بابِ محبت همه اشکال دقیقست ما زحمتِ بسیار در این باب کشیدیم دوش از طرفِ بامِ کسی پرتو مه تافت از ظلمتِ شب رخت به مهتاب کشیدیم گر آهن بگداخته در بوتهٔ ما … ادامه

برزن ای دل دامنِ کوشش که کاری کرده‌ام

وحشی بافقی- غزل شماره 266 برزن ای دل دامنِ کوشش که کاری کرده‌ام باز خود را هرزه گردِ رهگذاری کرده‌ام گشته پایم رازدارِ طول و عرضِ کوچه‌ای چشم را جاسوسِ راهِ انتظاری کرده ام می‌کنم پنهان ز خود اما گُلم خواهد شکفت کز دلِ خود فهم اندک خار خاری کرده‌ام آب در پیمانه گردانیده‌ام زین … ادامه