بایگانی‌های غزلیات وحشی - صفحه 12 از 34 - ادبستان شعر پارسی

تا چند به غمخانهٔ حسرت بنشینم

وحشی بافقی- غزل شماره 265 تا چند به غمخانهٔ حسرت بنشینم وقتست که با یار به عشرت بنشینم بی طاقتیم در رهِ او می‌رود از حد کو صبر که در گوشهٔ طاقت بنشینم تا چند روم از پیِ او بند کنیدم باشد که زمانی به فراغت بنشینم داغ تو مرا شمع صفت سوخت کجایی؟ مگذار … ادامه

دل باز رَست از تو، ز بند زمانه هم

وحشی بافقی- غزل شماره 264 دل باز رَست از تو، ز بند زمانه هم در هم شکست بند و در بند خانه هم برخاست باد شُرطه و زورق درست ماند از موج خیز رستم و دیدم کرانه هم آن مرغِ جغد شیوه که سوی تو می‌پرید بال و پرش بسوختم و آشیانه هم گر دیگر … ادامه

کی تبسّم دور از آن شیرین تکلّم می‌کنم

وحشی بافقی- غزل شماره 263 کی تبسّم دور از آن شیرین تکلّم می‌کنم زهر خند است این که پنداری تبسّم می‌کنم در میانِ اشکِ شادی گم شدم روزِ وصال اینچنین روزی که دیدم خویش را گم می‌کنم با منِ آواره مردم تا به کشتن همرهند من نمی‌دانم چه بی‌راهی به مردم می‌کنم چهره پرخاکستر از … ادامه

تو زمن پرس قدرِ روزِ وصال

وحشی بافقی- غزل شماره 262 تو زمن پرس قدرِ روزِ وصال تشنه داند که چیست آبِ زلال ذوق آن جَستن از قفس ناگاه من شناسم نه مرغِ فارغ بال می‌توان مُرد بهر آن هجران کش وصال تو باشد از دنبال این منم، این منم، به خدمت تو ای خوشم حال و ای خوشم احوال این … ادامه

مده از خنده فریب و مزن از غمزه خدنگ

وحشی بافقی- غزل شماره 261  مده از خنده فریب و مزن از غمزه خدنگ رو که ما را به تو مِن بعد نه صلح است و نه جنگ غمزه گو ناوکِ خود بیهده زین پس مفکن که دل و جانِ دگر ساختم از آهن و سنگ عذرم این بس اگر از کوی تو رفتم که … ادامه

مستغنی است از همه عالم گدایِ عشق

وحشی بافقی- غزل شماره 260  مستغنی است از همه عالم گدایِ عشق ما و گداییِ درِ دولتسرایِ عشق عشق و اساس عشق نهادند بر دوام یعنی خلل پذیر نگردد بنای عشق آنها که نامِ آبِ بقا وضع کرده‌اند گفتند نکته‌ای ز دوام و بقای عشق گو خاک تیره زر کن و سنگ سیاه سیم آنکس … ادامه

شمعِ بزم غیر شد با رویِ آتشناک، حیف

وحشی بافقی- غزل شماره 259  شمعِ بزم غیر شد با رویِ آتشناک، حیف ریخت آخر آبروی خویش را برخاک، حیف روبرو بنشست با هر بی ره و رویی، دریغ کرد بی باکانه جا در جمعِ هر بی باک، حیف ظلم باشد اختلاط او به هر نااهل، ظلم حیف باشد بر چنان رو دیدهٔ ناپاک ، … ادامه

به سودایِ تو مشغولم ز غوغایِ جهان فارغ

وحشی بافقی- غزل شماره 258 به سودایِ تو مشغولم ز غوغایِ جهان فارغ ز هجرِ دائمی ایمن ز وصلِ جاودان فارغ بلند و پست و هجر و وصل یکسان ساخته بر خود ورایِ نور و ظلمت از زمین و آسمان فارغ سخن را شسته دفتر بر سر آبِ فراموشی چو گل از پای تا سر … ادامه

قیمتِ اهلِ وفا یار ندانست دریغ

وحشی بافقی- غزل شماره 257 قیمتِ اهلِ وفا یار ندانست دریغ قدرِ یاران وفادار ندانست دریغ درد محرومی دیدار مرا کشت افسوس یار، حالِ منِ بیمار ندانست دریغ یارِ هر خار و خسی گشت درین گلشن حیف قیمتِ آن گلِ رخسار ندانست دریغ زارم انداخت ز پا خواریِ هجران هیهات مُردم و حالِ مرا یار … ادامه

بی رخِ جان پرورِ جانان مرا از جان چه حَظ

وحشی بافقی- غزل شماره 256 بی رخِ جان پرورِ جانان مرا از جان چه حَظ از چنان جانی که باشد بی رخِ جانان چه حظ دیگر از شهرم چه خوشحالی چو آن مه پاره رفت چون ز کنعان رفت یوسف دیگر از کنعان چه حظ ناامید از خدمتِ او جان چه کار آید مرا جان … ادامه

تکیه کردم بر وفایِ او غلط کردم، غلط

وحشی بافقی- غزل شماره 255 تکیه کردم بر وفایِ او غلط کردم، غلط باختم جان در هوای او غلط کردم، غلط عمر کردم صرف او فعلی عبث کردم، عبث ساختم جان را فدای او غلط کردم، غلط دل به داغش مبتلا کردم خطا کردم، خطا سوختم خود را برای او غلط کردم، غلط اینکه دل … ادامه

نیستم یک دم ز درد و محنتِ هجران خلاص

وحشی بافقی- غزل شماره 254  نیستم یک دم ز درد و محنتِ هجران خلاص کو اجل تا سازدم زین دردِ بی درمان خلاص کار دشوار است برمن، وقت کار است ای اجل سعی کن باشد که گردانی مرا آسان خلاص کشتی تابوت می‌خواهم که آب از سرگذشت تا به آن کشتی کنم خود را ازین … ادامه