بایگانی‌های غزلیات وحشی - صفحه 13 از 34 - ادبستان شعر پارسی

بر میان دامن زدن بینند و چابک رفتنش

وحشی بافقی- غزل شماره 253 بر میان دامن زدن بینند و چابک رفتنش تا چو من افتاده‌ای ناگه بگیرد دامنش مرغِ فارغ بال بودم در هوایِ عافیت از کمین برخاست ناگه غمزهٔ صید افکنش عشقِ لیلی سخت زنجیریست مجنون آزما این کسی داند که زنجیری بوَد در گردنش سر به قدر آرزو خواهم که چون … ادامه

بست زبان شِکوه ام لب به سخن گشادنش

وحشی بافقی- غزل شماره 252 بست زبان شِکوه ام لب به سخن گشادنش عذر عتاب گفتن و وعدهٔ وصل دادنش بود جهان، جهان فریب از پیِ جانِ مضطرب آمدن و گذشتن و رفتن و ایستادنش ناز دماند از زمین، فتنه فشاند از هوا طرزِ خرام کردن و پا به زمین نهادنش جذبِ محبّتش کشد، هست … ادامه

با جوانی چند در عینِ وفا می‌بینمش

وحشی بافقی- غزل شماره 251 با جوانی چند در عینِ وفا می‌بینمش باز با جمعِ غریبی آشنا می‌بینمش باز تا امروز دارد با که میلِ اختلاط زانکه از یارانِ دیروزی جدا می‌بینمش ماهِ رخسارش که چون آیینه بودی در صفا بی‌صفا گردید با من بی‌صفا می‌بینمش آنکه هر دم در رهِ او می‌فکندم خویش را … ادامه

کوهکن بر یادِ شیرین و لبِ جانْ پرورش

وحشی بافقی- غزل شماره 250 کوهکن بر یادِ شیرین و لبِ جانْ پرورش جانِ شیرین داد و غیر از تیشه نامد بر سرش آنکه مشتِ استخوانی بود بگذر سوی او تا ببینی ز آتش هجران کفن خاکسترش جمله از خاک درش خیزند روزِ رستخیز بسکه بیمارانِ غم مردند بر خاک درش دست بر خنجر خرامان … ادامه

مستحقّ کشتنم خود قائلم زارم بکش

وحشی بافقی- غزل شماره 249 مستحقّ کشتنم خود قائلم زارم بکش بی گنه می‌کشتیم، اکنون گنهکارم بکش تیغِ بیرحمی بکش اول زبانم را ببر پس بیازار و پس از حرمانِ بسیارم بکش جرم می‌آید زمن تا عفو می‌آید ز تو رحم را حدّیست، از حد رفت، این بارم بکش وحشیم من کشتن من اینکه رویت … ادامه

الهی از میانِ ناپسندان بر کران دارش

وحشی بافقی- غزل شماره 248 الهی از میانِ ناپسندان بر کران دارش ز دامِ حیلۀ مردم فریبان در امان دارش صدای شهپر شاهینی از هر گوشه می‌آید تذروِ غافلی دارم مقیمِ آشیان دارش خدایا با منش خوش سر گران داری و خرسندم نه تنها با من و بس، با همه کس سرگران دارش پدید آرد … ادامه

ریخت خونم را و برد از پیش آن بیداد کیش

وحشی بافقی- غزل شماره 247  ریخت خونم را و برد از پیش آن بیداد کیش خونِ چون من بیکسی آسان توان بردن ز پیش هست بیش از طاقت من بار اندوه فراق بیش ازین طاقت ندارم گفته‌ام صد بار بیش ناوکت گفتم زدل بگذشت رنجیدی به جان جانِ من گفتم خطایی مگذران از لطفِ خویش … ادامه

تو و هر روز و بزم عشرتُ خویش

وحشی بافقی- غزل شماره 246 تو و هر روز و بزم عشرتُ خویش من و شبها و کنجِ محنتِ خویش منم با محنتِ رویِ زمین خوش نگه دار آسمان گو راحت خویش ز هجران مُردم و بر سر ندیدم کسی را غیر سنگِ تربت خویش مکش زحمت برای راندنِ ما که ما خواهیم بردن زحمت … ادامه

ما در مقام صبر فشردیم گامِ خویش

وحشی بافقی- غزل شماره 245 ما در مقام صبر فشردیم گامِ خویش یک گام آن‌طرف ننهیم از مقامِ خویش این مرغِ تنگ حوصله را دانه‌ای بس است صیّادِ ما به دانه چه آراست دام خویش فارغ نشین که حسن به هر جا که جلوه کرد مخصوصِ هیچکس نکند لطفِ عام خویش دل شد کبوترِ لبِ … ادامه

بندِ دیگر دارم از عشقت به هر پیوندِ خویش

وحشی بافقی- غزل شماره 244  بندِ دیگر دارم از عشقت به هر پیوندِ خویش جذبه‌ای خواهم که از هم بگسلانم بندِ خویش عشق خونخوار است با بیگانه و خویشش چه کار خورد کم خونی مگر یعقوب از فرزند خویش ایستادن نیست بر یک مطلبم در هیچ حال بر نمی‌آیم به میلِ طبعِ ناخرسند خویش اینچنین … ادامه

در مانده‌ام به دردِ دلِ بی علاجِ خویش

وحشی بافقی- غزل شماره 243 در مانده‌ام به دردِ دلِ بی علاجِ خویش و ز بد مزاجیِ دلِ کودکْ مزاجِ خویش مُهرِ خزانه یافت دل و جان و هر چه بود جوید هنوز ازین دهِ ویران خراج خویش جان را مگر به مشعلهٔ دل برون برم زین روزهایِ تیره و شبهایِ داج خویش فرهاد را … ادامه

کردیم نامزد به تو نابود و بودِ خویش

وحشی بافقی- غزل شماره 242 کردیم نامزد به تو نابود و بودِ خویش گشتیم هیچکارهٔ مُلکِ وجودِ خویش غمّاز در کمین گهرهایِ راز بود قفلی زدیم بر درِ گفت و شنود خویش من بودم و نمودی و باقی خیال تو رفتم که پرده‌ای بکشم بر نمود خویش یک وعده خواهم از تو که گردم در … ادامه