
وحشی بافقی- غزل شماره 250
کوهکن بر یادِ شیرین و لبِ جانْ پرورش
جانِ شیرین داد و غیر از تیشه نامد بر سرش
آنکه مشتِ استخوانی بود بگذر سوی او
تا ببینی ز آتش هجران کفن خاکسترش
جمله از خاک درش خیزند روزِ رستخیز
بسکه بیمارانِ غم مردند بر خاک درش
دست بر خنجر خرامان میرود آن ترکِ مست
مانده چشمِ حسرت خلقی به دست و خنجرش
فکر زلفت از سرِ وحشی سرِ مویی نرفت
گر چه مویی گشت از زلف تو جسمِ لاغرش