بایگانی‌های غزلیات وحشی - صفحه 14 از 34 - ادبستان شعر پارسی

روزی این بیگانگی بیرون کند از خویِ خویش

وحشی بافقی- غزل شماره 241 روزی این بیگانگی بیرون کند از خویِ خویش آشنای ما شود مارا بخواند سویِ خویش هم رسد روزی که در کارِ بدآموز افکند این گره کامروز افکنده‌ست بر ابروی خویش لازمِ ناکامیِ عشق است استغنایِ حُسن نیست جایِ شِکوه گر میراندم از کوی خویش چون پسندم باز فتراکِ تو، زیرِ … ادامه

ترک ما کردی برو همصحبت اغیار باش

وحشی بافقی- غزل شماره 240  ترک ما کردی برو همصحبت اغیار باش یارِ ما چون نیستی با هر که خواهی یار باش مستِ حسنی با رقیبان میلِ می خوردن مکن بد حریفانند آنها گفتمت هشیار باش آنکه ما را هیچ برخورداری از وصلش نبود از نهالِ وصل او گو غیر برخوردار باش گر چه می‌دانم … ادامه

تن اگر نبود ز نزدیکان چو شد گو دور باش

وحشی بافقی- غزل شماره 239  تن اگر نبود ز نزدیکان چو شد گو دور باش دیده در وصل است پا از بزم گو مهجور باش در نگاهی کان به هر ماهی کنی آنهم ز دور سهل باشد گو عنایت گونۀ منظور باش یک نگاهِ لطف از چشمِ تو ما را می‌رسد گو کسی کاین نیز … ادامه

عشق می‌فرمایدم مستغنی از دیدار باش

وحشی بافقی- غزل شماره 238 عشق می‌فرمایدم مستغنی از دیدار باش چند گه با یار بودی، چند گه بی یار باش شوق می‌گوید: که آسان نیست بی او زیستن صبر می‌گوید: که باکی نیست گو دشوار باش وصل، خواری بر دهد ای طایرِ بستانْ پرست گُلْسِتان خواهی قفس، مستغنی از گلزار باش وصل اگر اینست … ادامه

ای دل به بندِ دوری او جاودانه باش

وحشی بافقی- غزل شماره 237 ای دل به بندِ دوری او جاودانه باش ای صبر، پاسبانِ در بندِ خانه باش ای سر به خاک تنگ فرو رو، ترا که گفت در بندِ کسرِ حرمتِ این آستانه باش هرگز میان عاشق و معشوق بُعد نیست صد ساله راه فاصله گو در میانه باش صد دوزخم زبانه … ادامه

مغرور کسی به که درت جا نکند کس

وحشی بافقی- غزل شماره 236 مغرور کسی به که درت جا نکند کس وصلی که محالست تمنّا نکند کس نی یوسفِ مصری تو که در بیع کس آیی بیعانهٔ جان چیست که سودا نکند کس روشن نکند چشمِ کس این طرفه عزیزیست همچشمی یعقوب و زلیخا نکند کس مرغِ دل ما کیست اگر دامگه اینست … ادامه

شرحِ ضعفم از سگانِ آستانِ خود بپرس

وحشی بافقی- غزل شماره 235  شرحِ ضعفم از سگانِ آستانِ خود بپرس از کسان یک بار حالِ ناتوان خود بپرس شب به کویت مردمان را نیست خواب از دیده‌ام گر زمن باور نداری از سگان خود بپرس شرحِ دردم از زبان غیر پرسیدن چرا می‌کنی چون لطف باری از زبان خود بپرس دور از آن … ادامه

هست از رویت مرا صد گونه حیرانی هنوز

وحشی بافقی- غزل شماره 234  هست از رویت مرا صد گونه حیرانی هنوز وز سر زلفِ تو انواع پریشانی هنوز سوخت دل از داغ و داغم بارِ جانسوز آنچنان جان بر آمد از غم و غم همدم جانی هنوز ای که گویی پیش او اظهار درد خویش کن خوب می‌گویی ولی او را نمی‌دانی هنوز … ادامه

گر چه دوری می‌کنم بی‌صبر و آرامم هنوز

وحشی بافقی- غزل شماره 233 گر چه دوری می‌کنم بی‌صبر و آرامم هنوز می‌نمایم اینچنین وحشی ولی رامم هنوز باورش می‌آید از من دعویِ وارستگی خود نمی‌داند که چون آورده در دامم هنوز اوّلِ عشق و مرا صد نقشِ حیرت در ضمیر این خود آغاز است تا خود چیست انجامم هنوز من به صد لطف … ادامه

وه که دامن می‌کشد آن سرو ناز از من هنوز

وحشی بافقی- غزل شماره 232 وه که دامن می‌کشد آن سرو ناز از من هنوز ریخت خونم را و دارد احتراز از من هنوز ناز بر من کن که نازت می‌کشم تا زنده‌ام نیم جانی هست و می‌آید نیاز از من هنوز آنچنان جانبازیی کردم به راهِ او که خلق سالها بگذشت و می‌گویند باز … ادامه

ای دلِ بی جرم زندانی تو در بندی هنوز

وحشی بافقی- غزل شماره 231 ای دلِ بی جرم زندانی تو در بندی هنوز آرزو کردت به این حال آرزومندی هنوز کوه اگر بودی ز جا رفتی بنازم حوصله اینهمه آزردگی داری و خرسندی هنوز وقت نامد کز جنون این بند از هم بگسلی الّه، الّه، بستۀ آن سستْ پیوندی هنوز با همه خدمت چه … ادامه

دوش پر عربده‌ای بود و نه آنست امروز

وحشی بافقی- غزل شماره 230 دوش پر عربده‌ای بود و نه آنست امروز نگهش قاصدِ صد لطفِ نهانست امروز حسنش آنست ولی خود نه همانست بلی بود دی آفتِ دل، راحتِ جانست امروز روی در روی و نگه بر نگه و چشم به چشم حرفِ ما و تو چه محتاجِ زبانست امروز شرحِ رازی که … ادامه