بایگانی‌های غزلیات وحشی - صفحه 15 از 34 - ادبستان شعر پارسی

مست آن تُرک به کاشانۀ من بود امروز

وحشی بافقی- غزل شماره 229  مست آن تُرک به کاشانۀ من بود امروز وه چه غوغا که نه در خانهٔ من بود امروز وای بر غیر اگر یک دو سه روزی ماند با من این نوع که جانانهٔ من بود امروز بی لبت خونِ دلی بود که دورم می‌داد می که در ساغر و پیمانهٔ … ادامه

شده‌ام سگِ غزالی که نگشته رام هرگز

وحشی بافقی- غزل شماره 228  شده‌ام سگِ غزالی که نگشته رام هرگز مگسی ز انگبینش نگرفته کام هرگز ز فروغِ آفتابی شبِ خویش روز خواهم که شبی ز خانه بیرون ننهاده گام هرگز هوس پیاله خوردن بودَم به خردسالی که کسی نگفته پیشش ز شراب و جام هرگز چو حدیث من بر آید کند آنچنان … ادامه

عزلتِ ما شده سرتاسرِ دنیا مشهور

  وحشی بافقی- غزل شماره 227  عزلتِ ما شده سرتاسرِ دنیا مشهور قاف تا قاف بود عزلت عنقا مشهور پایه آن یافت که گردید مجرّد ز همه هست آری به فلک رفتنِ عیسی مشهور نه همین قصّۀ مجنون شده مشهورِ جهان در جهان هست ز ما نیز سخنها مشهور شهرتِ حسن کند زمزمۀ عشق بلند … ادامه

جَستم از دام، به دام آر گرفتارِ دگر

وحشی بافقی- غزل شماره 226 جَستم از دام، به دام آر گرفتارِ دگر من نه آنم که فریبِ تو خورم بارِ دگر شد طبیبِ منِ بیمار مسیحا نفسی تو برو بهرِ علاج دلِ بیمار دگر گو مکن غمزهٔ او سعی به دلداری ما زانکه دادیم دلِ خویش به دلدار دگر بسکه آزرده مرا خوشترم از … ادامه

گو حرمتِ خود، ناصحِ فرزانه نگه دار

وحشی بافقی- غزل شماره 225 گو حرمتِ خود، ناصحِ فرزانه نگه دار خود را ز زبانِ منِ دیوانه نگه دار جا در خور او جز صدفِ دیدهٔ من نیست گو جایِ خود آن گوهرِ یکدانه نگه دار زاهد چه کشی اینهمه بر دوش مُصَلا بردار سبویِ من و رندانه نگه دار هر چیز که جز … ادامه

آخر ای مغرور گاهی زیر پای خود نگر

وحشی بافقی- غزل شماره 224 آخر ای مغرور گاهی زیر پای خود نگر زیر پای خود سرِ عجزِ گدای خود نگر این چه استغنا و ناز است، این چه کبر و سرکشیست حسبه‌ًلله به سویِ مبتلایِ خود نگر چون خرامی غمزه را بنشان بر آن دنبال چشم نیمکشتِ نازِ خلقی بر قفای خود نگر این … ادامه

دل و طبع خویش را گو که شوند نرم خوتر

وحشی بافقی- غزل شماره 223 دل و طبع خویش را گو که شوند نرم خوتر که دلم بهانه جو شد من ازو بهانه جوتر گله گر کنم ز خویت به جز اینقدر نباشد که شوند اگر تو خواهی قَدَری ازین نکوتر همه رنگِ حیله بینم پس پردهٔ فریبت برو ای دو رو که هستی ز … ادامه

روم به جایِ دگر، دل دهم به یارِ دگر

وحشی بافقی- غزل شماره 222 روم به جایِ دگر، دل دهم به یارِ دگر هوایِ یار دگر دارم و دیارِ دگر به دیگری دهم این دل که خوار کردهٔ تست چرا که عاشقِ تو دارد اعتبارِ دگر میانِ ما و تو ناز و نیاز بر طرف است به خود تو نیز بده بعد از این … ادامه

که جان برد اگر آن مست سرگران بدرآید

وحشی بافقی- غزل شماره 221  که جان برد اگر آن مست سرگران بدرآید کلاه کج نهد و بر سر گذر بدر آید رسید تار دگر بار حسن ما ز چه باشد دگر که از نظر افتد که باز در نظر آید ز سوی مصر به کنعان عجب رهیست که باشد هنوز قافله درمصر و نامه … ادامه

آیینِ دستگیری ز اهل جهان نیاید

وحشی بافقی- غزل شماره 220 آیینِ دستگیری ز اهل جهان نیاید بانگِ درایِ همّت زین کاروان نیاید ای عندلیب خو کن با خارِ غم که هرگز بوی گلِ مروّت زین بوستان نیاید بر حرفِ اهلِ حاجت، گوشِ قبول بگشا کاین حرف را نگوید کس تا به جان نیاید ناچار کشته غربت دل را و گرنه … ادامه

پرسیدنِ حالِ دلِ ریشم بگذارید

وحشی بافقی- غزل شماره 219 پرسیدنِ حالِ دلِ ریشم بگذارید یک دم به غم و محنتِ خویشم بگذارید یاران به میانِ من و آن مست مییید گر می‌کشد آن عربده کیشم بگذارید گویند که پیش آر صبوری به غمِ عشق کی می رود این کار ز پیشم بگذارید روزی که بُرید از ره این کشتۀ … ادامه

چرا ستمگرِ من با کسی جفا نکند

وحشی بافقی- غزل شماره 218  چرا ستمگرِ من با کسی جفا نکند جفای او همه کس می‌کشد چرا نکند فغان ز سنگدل من که خون صد مظلوم به ظلم ریزد و اندیشه از خدا نکند چه غصّه‌ها که نخوردم ز آشنایی تو خدا ترا به کسی یارب آشنا نکند کدام سنگدل از دردِ من خبر … ادامه