بایگانی‌های غزلیات وحشی - صفحه 16 از 34 - ادبستان شعر پارسی

به لب بگوی که آن خندهٔ نهان نکند

وحشی بافقی- غزل شماره 217 به لب بگوی که آن خندهٔ نهان نکند مرا به لطفِ نهان تو بد، گمان نکند تو خود مرا چه کنی لیک چشم را فرمای که آن نگه که تو کردی زمان زمان نکند تو رنجه‌ای زمن و میلِ من ولی چکنم بگو که نازِ توام دست در میان نکند … ادامه

تو خون به کاسهٔ من کن که غیرتاب ندارد

وحشی بافقی- غزل شماره 216  تو خون به کاسهٔ من کن که غیرتاب ندارد تنک شراب ستم ظرف این شراب ندارد چه دیده‌ای و درین چیست مصلحت که نگاهت تمام خشم شد و رخصتِ عتاب ندارد تو زود رنجِ تغافل پرست وه چه بلندی چه گفته‌ام که سلامم دگر جواب ندارد به خشکسال وفا رُستی … ادامه

روزها شد تا کسم پیرامن این در ندید

وحشی بافقی- غزل شماره 215 روزها شد تا کسم پیرامن این در ندید تا تو گفتی دور شو زین در کسم دیگر ندید سوخت ما را آنچنان حرمان عاشق سوزِ ما کز تنم ‌آن کو نشان می‌جست خاکستر ندید الوداع ای سر که ما را می‌برد سودایِ عشق بر سر راهی که هر کس رفت … ادامه

سرت از غرورِ خوبی به کسی فرو نیاید

وحشی بافقی- غزل شماره 214 سرت از غرورِ خوبی به کسی فرو نیاید سر این غرور کردم که کمی درو نیاید بِحِلی ز من اگر چه همه باد برد نامم که کسی به کوی خوبان پی آبرو نیاید دلِ رشک پرورِ من همه سوخت چون نسوزد که بغیرِ داغ، کاری ز تو تند خو نیاید … ادامه

یاران خدای را به سویِ او گذر کنید

وحشی بافقی- غزل شماره 213 یاران خدای را به سویِ او گذر کنید باشد کش این خیال ز خاطر بدر کنید در ما زده ست آتش و بر عزم رفتن است چون آهِ ما زبانِ خود آتش اثر کنید آتش زبان شوید و بگویید حال ما هنگامِ حال گفتنِ ما دیده تر کنید از حال … ادامه

ز عشقِ من به تو اغیار بدگمان شده‌اند

وحشی بافقی- غزل شماره  212 ز عشقِ من به تو اغیار بدگمان شده‌اند کرشمه‌هایِ نهان را نگاهبان شده‌اند حمایتی که حریفانِ بزم در بد من تمام متّفق و جمله همزبان شده‌اند عجب که بادهٔ رشکی نمی‌رود در جام که سخت مجلسیانِ تو سرگران شده‌اند رقابت است که چو در دلی به کینه نشست کسی ندید … ادامه

کی اهلِ دل به کامِ خود از دوستان بُرند

وحشی بافقی- غزل شماره 211  کی اهلِ دل به کامِ خود از دوستان بُرند تا کارشان به جان نرسد کی ز جان برند از ما برید یار به اندک حکایتی چندان نبود این که ز هم دوستان برند شد گرم تا شنید ز ما سوزِ دل چو شمع آه این چه حرف بود که ما … ادامه

آهِ شراره بارم کان از درون برآمد

وحشی بافقی- غزل شماره 210 آهِ شراره بارم کان از درون برآمد ابریست آتش افشان کز بحرِ خون برآمد می‌کرد دل تفأّل از مُصحفِ جمالش از زلفِ او به فالش جیمِ جنون برآمد فانوس وار ما را از شمع دل فروزی آتش ز سینه سر زد دود از درون برآمد از لالهٔ جگر خون احوالِ … ادامه

جنونی داشتم زین پیش بازم آن جنون آمد

وحشی بافقی- غزل شماره 209  جنونی داشتم زین پیش بازم آن جنون آمد مرا تا چون برون آرد که پر غوغا درون آمد که دارد باطل السحری که بر بازویِ جان بندم که جادویِ قدیمی بر سر سحر و فسون آمد ندانم چون شود انجامِ مجلس کان حریف افکن میی افکند در ساغر کزان می … ادامه

دلم خود را به نیش غمزه‌ای افکار می‌خواهد

وحشی بافقی- غزل شماره 208  دلم خود را به نیش غمزه‌ای افکار می‌خواهد شکایت دارد از آسودگی، آزار می‌خواهد بلا اینست کاین دل بهرِ ناز و عشوه می‌میرد ز نیکویان نه تنها خوبیِ رخسار می‌خواهد دل از دستی بدر بردن نباشد کار هر چشمی نگاهِ پر تصرّف غمزۀ پر کار می‌خواهد بود آهو که صیّادش … ادامه

درونِ دل به غیر از یار و فکر یار کی گنجد

وحشی بافقی- غزل شماره 207 درونِ دل به غیر از یار و فکر یار کی گنجد خیالِ رویِ او اینجا در او اغیار کی گنجد ز حرف و صوت بیرونست رازِ عشقِ من با او رموزِ عشق وجدانیست در گفتار کی گنجد من و آزردگی از عشق او حاشا معاذالله دلی کز مهر پر باشد … ادامه

عشق کو تا شِحنهٔ حسرت به زندانم کشد

وحشی بافقی- غزل شماره 206 عشق کو تا شِحنهٔ حسرت به زندانم کشد انتقال عهد فارغ بالی از جانم کشد بر در میخانه من خواهم که آید غمزه مست گه میانم گیرد و گاهی گریبانم کشد پر نگاهی کو که چون بر دل گشاید تیر ناز از پی هم صد نگه تازد که پیکانم کشد … ادامه