بایگانی‌های غزلیات وحشی - صفحه 17 از 34 - ادبستان شعر پارسی

خونخواره راهی می‌روم تا خود به پایان کی رسد

وحشی بافقی- غزل شماره 205  خونخواره راهی می‌روم تا خود به پایان کی رسد پایی که این ره سر کند دیگر به دامان کی رسد سهل است کارِ پای من گو در طلب فرسوده شو این سر که من می‌بینمش لیکن به سامان کی رسد گر چه توانی چاره‌ام سهل است گو دَردم بکش نتوان … ادامه

ما را دو روزه دوری دیدار می‌کشد

وحشی بافقی- غزل شماره 204 ما را دو روزه دوری دیدار می‌کشد زهری ست این که اندک و بسیار می‌کشد عمرت دراز باد که ما را فراق تو خوش می‌برد به زاری و خوش زار می‌کشد مجروح را جراحت و بیمار را مرض عشّاق را مفارقتِ یار می‌کشد آنجا که حسن دست به تیغ کرشمه … ادامه

در راستۀ ناز فروشان که بتانند

وحشی بافقی- غزل شماره 203 در راستۀ ناز فروشان که بتانند ماییم ونگاهی که به هیچش نستانند ای عشق شدی خوار بکش ناز دو روزی کاین حسن فروشان همه قدرِ توندانند خوبان که گهی خوانمشان عمر و گهی جان بازی مخور از من که نه عمرند و نه جانند جانند بدین وجه کشان نیست وفایی … ادامه

چرا خود را کسی در دامِ صد بی نسبت اندازد

وحشی بافقی- غزل شماره 202 چرا خود را کسی در دامِ صد بی نسبت اندازد رود با یک جهان نا اهل طرحِ صحبت اندازد حذر از صحبتِ اوباش اگر خود یک نفس باشد که گر خود پادشاهی کثرت اندر حرمت اندازد نگه دار آب و رنگِ خویش ای یاقوتِ پر قیمت که بی آبی و … ادامه

مگر من بلبلم کز گفتگوی گل زبان بندد

وحشی بافقی- غزل شماره 201 مگر من بلبلم کز گفتگوی گل زبان بندد چو گلبن رختِ رنگ و بویِ خویش از بوستان بندد گلش در هم شکفت آن بی مروّت بین که می‌خواهد چنین فصلی درِ بستان به رویِ دوستان بندد زبانم می‌سراید قصّهٔ اندوه و می‌ترسم که بر هر حرف من بدگو هزاران داستان … ادامه

صد حَشَر جان ز پی، یکه سواری رسید

وحشی بافقی- غزل شماره 200 صد حَشَر جان ز پی، یکه سواری رسید خنجرِ پرخون به دست، شیر شکاری رسید بیهده ابرش نتاخت اینطرف آن ترکِ مست تیغ به دست اینچنین، از پی کاری رسید رخش دوانی ز پیش، اشک فشانی ز پی تند سواری گذشت، غاشیه داری رسید داغِ جنون تازه گشت، این دل … ادامه

ز کار بستهٔ ما عقدهٔ حرمان که بگشاید

وحشی باقی- غزل شماره 199  ز کار بستهٔ ما عقدهٔ حرمان که بگشاید که سازد این کلید و قفلِ این زندان که بگشاید به گلخن گر روم از رشک گلخن تاب در بندند به رویِ ناکسی چون من در بستان که بگشاید چنین کز دیدن هر ناپسندم خون بجوش آمد اگر نه سیلِ خون زور … ادامه

شوقم گرفت و از درِ عقلم برون کشید

وحشی باقی- غزل شماره 198  شوقم گرفت و از درِ عقلم برون کشید یکروزه مهر بین که به عشق و جنون کشید آن آرزو که دوش نبودش اثر هنوز بسیار زود بود به این عشق چون کشید فرهاد وضعِ مجلسِ شیرین نظاره کرد برجست و رختِ خود به سوی بیستون کشید خود را نهفته بود … ادامه

که جان بَرَد اگر آن مست سرگران بدرآید

وحشی باقی- غزل شماره 197  که جان بَرَد اگر آن مست سرگران بدرآید کلاه کج نهد از ناز و بر سرِ گذر آید رسید بار دگر بارِ حسن حکم چه باشد دگر که از نظر افتد که باز در نظر آید ز سوی مصر به کنعان عجب رهیست، که باشد هنوز قافله در مصر و … ادامه

کسی از دور تا کی چینِ ابروی کسی بیند

وحشی باقی- غزل شماره 196  کسی از دور تا کی چینِ ابروی کسی بیند سراپا چشمِ حسرت گردد و سویِ کسی بیند ز رویِ خویشتن هم شرم می‌آید مرا تا کی کسی بنشیند و از دور در رویِ کسی بیند نه مغروری چنانم کشت کز دل چون کشد خنجر سری پیش افکند در چاکِ پهلویِ … ادامه

دلی کز عشق گردد گرم، افسردن نمی‌داند

وحشی بافقی- غزل شماره 195 دلی کز عشق گردد گرم، افسردن نمی‌داند چراغی را که این آتش بود مردن نمی‌داند دلی دارم که هر چندش بیازاری نیازارد نه دل سنگست پنداری که آزردن نمی‌داند خَسَک در زیر پا دارد مقیمِ کویِ مشتاقی عجب نبود که پایِ صبر افشردن نمی‌داند عنان کمتر کش اینجا چون رسی … ادامه

آنکه هرگز یادِ مشتاقان به مکتوبی نکرد

وحشی بافقی- غزل شماره 194 آنکه هرگز یادِ مشتاقان به مکتوبی نکرد گر چه گستاخیست می‌گوییم پرخوبی نکرد با وجود کاروان مصر کز هم نگسلد یوسفی دارم که هرگز یاد یعقوبی نکرد کشت ما را هجر و یاری بر درِ سلطانِ وصل جامهٔ خون بستهٔ ما بر سر چوبی نکرد دورم از مطلب همان با … ادامه