بایگانی‌های غزلیات وحشی - صفحه 18 از 34 - ادبستان شعر پارسی

هرگز به غرض، عشق من آلوده نگردد

وحشی بافقی- غزل شماره 193 هرگز به غرض، عشق من آلوده نگردد چشمم به کفِ پای کسی سوده نگردد آلوده نیم چون دگران این هنرم هست کز صحبت من هیچکس آلوده نگردد پروانه‌ام و عادت من سوختن خویش تا پاک نسوزم دلم آسوده نگردد با بلهوس از پاکیِ دامانِ تو گفتم تا باز به دنبالِ … ادامه

می‌کشَم زان تند خو گر صد تغافل می‌کند

وحشی بافقی- غزل شماره 192 می‌کشَم زان تند خو گر صد تغافل می‌کند دیگری باشد کجا چندین تحمّل می‌کند می‌کند فریاد بلبل از کمالِ شوقِ باد غنچه گویا خنده‌ای در کارِ بلبل می‌کند بر رخ چون زر سرشک همچو سیمم دید و گفت این گدا را بین که اظهارِ تجمّل می‌کند زلف او دل برد … ادامه

سرخیی کان ز نیِ تیر تو پیدا باشد

وحشی بافقی- غزل شماره 191 سرخیی کان ز نیِ تیر تو پیدا باشد رنگِ خونابهٔ خُمِّ جگرِ ما باشد رازها دارم و زان بیم که بدنام شود می‌کنم دوری از آن شوخ چو تنها باشد چون دهم جان کفنم پینهٔ مرهم گردد بسکه از تیغِ توام زخم بر اعضا باشد ای خوش آن ناز که … ادامه

دوش اندک شکوه‌ای از یار می‌بایست کرد

وحشی بافقی- غزل شماره 190 دوش اندک شکوه‌ای از یار می‌بایست کرد و ز پیِ آن گریه‌ای بسیار می‌بایست کرد حالِ خود گر عرض می‌کردم به این سوز و گداز چارهٔ کارِ منش ناچار می‌بایست کرد بعد عمری کامدی یک لحظه می‌بایست ‌بود پرسشِ حالِ من بیمار می‌بایست کرد امتحان ناکرده خواندی غیر را در … ادامه

ما را به سوی خود خَمِ موی تو می‌کشَد

وحشی بافقی- غزل شماره 189 ما را به سوی خود خَمِ موی تو می‌کشَد زنجیر کرده بر سر کوی تو می‌کشد ای باغ، خوش بخند که خلقی ز هر طرف چون سبزه رخت بر لبِ جوی تو می‌کشد ای سبزه بختِ سبز تو داری که لاله سان هر سو کسی پیاله به روی تو می‌کشد … ادامه

هرکه یارِ ماست میلِ کشتنِ ما می‌کند

وحشی بافقی- غزل شماره 188 هرکه یارِ ماست میلِ کشتنِ ما می‌کند جرمِ یاران چیست دوران این تقاضا می‌کند می‌کند افشایِ دردِ عشق داغِ تازه‌ام این سیه‌ رو دردمندان را چه رسوا می‌کند اشک هر دم پیشِ مردم آبرویم می‌برد چون توان گفتن که طفلی با من اینها می‌کند از جنونِ ما تماشایِ خوشی خواهد … ادامه

آیینهٔ جمال ترا آن صفا نماند

وحشی بافقی- غزل شماره 187 آیینهٔ جمال ترا آن صفا نماند آهی زدیم و آینه‌ات را جلا نماند روزی که ما ز بند تو آزاد می‌شدیم بودند صد اسیر و یکی مبتلا نماند دیگر من و شکایتِ آن بی وفا کز او هیچم امیدواری مهر و وفا نماند سوی مصاحبانِ تو هرگز کسی ندید کز … ادامه

هیچکس چشم به سویِ من بیمار نکرد

وحشی بافقی- غزل شماره 186 هیچکس چشم به سویِ من بیمار نکرد که به جان‌ دادنِ من گریهٔ بسیار نکرد که مرا در نظرآورد که از غایتِ ناز چین برابرو نزد و روی به دیوار نکرد هیچ سنگین دلِ بی‌رحم به غیر از تو نبود که سرودِ غمِ من در دل او کار نکرد روحِ … ادامه

در آن دیار که هجران بود حیات نباشد

وحشی بافقی- غزل شماره 185 در آن دیار که هجران بود حیات نباشد اساس زندگی خضر را ثبات نباشد منادی است ز هجران که هر که بندی شد ز بند خانۀ ما دیگرش نجات نباشد مبین به ظاهرِ بی‌لطفیش که هست بتان را تغافلی که کم از هیچ التفات نباشد متاعهای وفا هست در دکانچهٔ … ادامه

غلام عشق حاشا کز جفایِ یار بگریزد

وحشی باقی- غزل شماره 184 غلام عشق حاشا کز جفایِ یار بگریزد نه عاشق بلهوس باشد که از آزار بگریزد بِبر گر بلبلی دردِ سرِ بیهوده از گلشن که گوید عاشقِ روی گلم وز خار بگریزد نباشد بی وفا گل بلکه مرغی بی وفا باشد که چون گل را نماند خوبی رخسار بگریزد بس است … ادامه

پیِ خدنگ، جگرگون به خونِ مردم کرد

وحشی بافقی- غزل شماره 183 پیِ خدنگ، جگرگون به خونِ مردم کرد بهانه ساخت که شنجرف بوده پی گم کرد تبسّمی ز لبِ دلفریبِ او دیدم که هر چه با دلِ من کرد آن تبسّم کرد چنان شدم ز غم وغصّهٔ جداییِ دوست که دید دشمن اگر حالِ من ، ترحّم کرد ز سنگِ تفرقه … ادامه

کاری نشد از پیش و ز کف نقد بقا شد

وحشی باقی- غزل شماره 182  کاری نشد از پیش و ز کف نقد بقا شد این نقد بقا چیست که بیهوده فنا شد اظهار محبت به سگِ کویِ تو کردیم گفتیم مگر دوست شود، دشمنِ ما شد دل خون شد و از دیدهٔ خونابه فشان رفت تا رفته‌ای از دیده چه گویم که چها شد … ادامه