بایگانی‌های غزلیات وحشی - صفحه 19 از 34 - ادبستان شعر پارسی

کسی کز رشک من محروم از آن پیمان شکن گرید

وحشی باقی- غزل شماره 181  کسی کز رشک من محروم از آن پیمان شکن گرید اگر در بزمِ او بیند مرا، بر حالِ من گرید به بزم عیشِ بی دردان به جانم، کو غم آبادی که سوزد یک طرف مجنون و یک سو کوهکن گرید چه می‌پرسی حدیثِ درد پروردی که احوالش کسی هرگز نفهمد … ادامه

پی وصلش نخواهم زود یاری در میان افتد

وحشی بافقی- غزل شماره 180 پی وصلش نخواهم زود یاری در میان افتد که شوق افزون شود چون روزگاری در میان افتد به خود دادم قرارِ صبر بی او یک دو روز اما از آن ترسم که ناگه روزگاری در میان افتد فغان کز دست شد کارم ز هجر و کار سازان را ز ضعفِ … ادامه

عشق گو بی عزّتم کن، عشق و خواری گفته‌اند

وحشی باقی- غزل شماره 179  عشق گو بی عزّتم کن، عشق و خواری گفته‌اند عاشقی را مایهٔ بی اعتباری گفته‌اند کوه محنت بر دلم نه منّتت بر جانِ من عاشقی را رکن اعظم بردباری گفته‌اند پای تا سر بیم و امیدم که طور عشق را غایت نومیدی و امیدواری گفته‌اند پیشِ من هست احتراز از … ادامه

باغِ ترا نظارگیانی که دیده‌اند

وحشی بافقی- غزل شماره 178 باغِ ترا نظارگیانی که دیده‌اند گفتند سبزه هایِ خوشش بر دمیده‌اند در بوستانِ حسنِ تو گل بر سر گلست در بسته بوده‌ای و گلش را نچیده‌اند ای باد سرگذشتِ جدایی به گل بگوی زین بلبلان که سر به پر اندر کشیده‌اند آیا چگونه می‌گذرد تلخی قفس بر طوطیان که بر … ادامه

کجا در بزم او جای چو من دیوانه‌ای باشد

وحشی باقی- غزل شماره 177  کجا در بزم او جای چو من دیوانه‌ای باشد مقام همچو من دیوانه ای، ویرانه‌ای باشد چو مجنون تازه سازم داستان عشق و رسوایی که اینهم در میان مردمان افسانه‌ای باشد من و شمعی که باشد قدر عاشق آنقدر پیشش که چون خود را بسوزد کمتر از پروانه‌ای باشد میان … ادامه

غم هجوم آورده می‌دانم که زارم می‌کُشد

وحشی باقی- غزل شماره 176  غم هجوم آورده می‌دانم که زارم می‌کُشد وین غم دیگر که دور از رویِ یارم می‌کشد می‌کشد صد بار هر ساعت من بد روز را من نمی‌دانم که روزی چند بارم می‌کشد گریه کن بر حسرت و درد من ای ابرِ بهار کاینچنین فصلی غم آن گلعذارم می‌کشد شب هلاکم … ادامه

هم مگر فیضِ توام نطق و بیانی بدهد

وحشی باقی- غزل شماره 175  هم مگر فیضِ توام نطق و بیانی بدهد در خورِ شُکرِ عطایِ تو زبانی بدهد آن جواهر که توان کرد نثار تو کم است هم مگر همّت تو بحری و کانی بدهد چشمهٔ فیض گشا خاطر فیّاض شماست وه چه باشد که به ما طبع روانی بدهد وحشی از عهدهٔ … ادامه

نشانم پیش تیرش کاش تیرش بر نشان آید

وحشی بافقی- غزل شماره 174 نشانم پیش تیرش کاش تیرش بر نشان آید که پیشم از پیِ تیر خود آن ابرو کمان آید مگوییدش حدیث کوهِ دردِ من که می‌ترسم چو گویید این سخن ناگه برآن خاطر گران آید از آنم کس نمی‌پرسد که چون پرسد کسی حالم باو گویم غم دل آنقدر کز من … ادامه

در اوّلِ عشق و جنون، آهم ز گردون بگذرد

وحشی باقی- غزل شماره 173  در اوّلِ عشق و جنون، آهم ز گردون بگذرد آغازِ کردم اینچنین، انجام آن چون بگذرد لیلی که شد مجنون ازو دور از خرد صد مرحله کو تا ز عشق رویِ تو، صد ره ز مجنون بگذرد ای آنکه پرسی حال من وه چون بود حال کسی کز دیده هر … ادامه

خوش آن روزی که زنجیرِ جنون بر پایِ من باشد

وحشی باقی- غزل شماره 172  خوش آن روزی که زنجیرِ جنون بر پایِ من باشد به هر جا پا نهم از بیخودی غوغایِ من باشد خوش آن عشقی که در کویِ جنونم خسروی بخشد جهان پر لشکر از اشکِ جهان پیمای من باشد هوس دارم دگر در عشقِ آن شب زنده‌داری ها که در هر … ادامه

اغیار را آسان کشد عاشق چو ترکِ جان کند

وحشی باقی- غزل شماره 171  اغیار را آسان کشد عاشق چو ترکِ جان کند هر کس که از جان بگذرد بسیار خون آسان کند ای دل به راهِ سیلِ غم جان را چه غمخواری کنی این خانهٔ اندوه را بگذار تا ویران کند جان صرفِ پرکاری که او چون رو به بازار آورد بازارِ خوبان … ادامه

مُلکِ دل را سپهِ ناز به یغما آمد

وحشی بافقی- غزل شماره 170 مُلکِ دل را سپهِ ناز به یغما آمد دیده را مژده که هنگامِ تماشا آمد تا چه کردیم که چون سبزه ز کویی ندمیم گل به گلزار شد و لاله به صحرا آمد پرتو طلعت یوسف مگرش خواهد عذر آنچه بر دیدهٔ یعقوب و زلیخا آمد غمزه‌اش کرد طمع در … ادامه