بایگانی‌های غزلیات وحشی - صفحه 20 از 34 - ادبستان شعر پارسی

بازم غم بیهوده به همخانگی آمد

وحشی باقی- غزل شماره 169  بازم غم بیهوده به همخانگی آمد عشق آمد و با نشأهٔ دیوانگی آمد ای عقل همانا که نداری خبر از عشق بگریز که او دشمنِ فرزانگی آمد خوش باش اگر کنجِ غمت هست که این دل با رخنهٔ دیرینه به ویرانگی آمد دارد خبری آن نگهِ خاص که سویم مخصوص … ادامه

آنکس که دامن از پیِ کینِ تو بر زند

وحشی باقی- غزل شماره 168  آنکس که دامن از پیِ کینِ تو بر زند بر پایِ نخلِ زندگیِ خود تبر زند گر کوه خصمی تو کند انتقامِ تو آن تیغ را به دستِ خودش بر کمر زند از لشکر توجّهِ تو کمترین سوار تازد برون و یک تنه بر صد حَشَر زند قهرِ تو چون … ادامه

یارِ دور افتاده مان حلِّ مرادِ ما نکرد

وحشی بافقی- غزل شماره 167 یارِ دور افتاده مان حلِّ مرادِ ما نکرد مدّتی رفتیم و او یک بار یادِ ما نکرد مجلسِ ما هر دم از یادش بهشتی دیگر است گر چه هرگز یادِ ما حوری نژاد ما نکرد بر سر صد راه داد ما به گوش او رسید یک ره آن بیداد گر … ادامه

المنةلله که شب هجر سر آمد

وحشی بافقی- غزل شماره 166 المنةلله که شب هجر سر آمد خورشیدِ وصال از افقِ بخت برآمد صد شکر که زنجیریِ زندانِ جدایی از حبسِ فراقِ تو سلامت بدرآمد شد نوبتِ دیدار و زدم کوسِ بشارت یعنی که دعایِ سحری کارگر آمد جان بود ز هجرِ تو مهیایِ هزیمت این بود که ناگاه ز وصلت … ادامه

گر ریخت پر عقابی، فرّ هما بماند

وحشی بافقی- غزل شماره 165 گر ریخت پر عقابی، فرّ هما بماند جاوید سایهٔ او بر فرق ما بماند رفت آنکه لشکری را در حمله‌ای شکستی لشکر شکن اگر رفت کشور گشا بماند ماه سپهر مسند، شد از صف کواکب مهر ستارهٔ خیل، گردون لوا بماند عباس بیک اعظم کز بار احترامش تا انقراضِ عالم … ادامه

این دل که دوستی به تو خون خواره می‌کند

وحشی باقی- غزل شماره 164  این دل که دوستی به تو خون خواره می‌کند خصمی به خود نه، با من بیچاره می‌کند بد خوییت به آخر دیدن گذاشته است حالا نظر به خوبی رخساره می‌کند این صیدِ بی ملاحظۀ غافل از کمند گردن دراز کرده، چه نظّاره می‌کند این شیشهٔ ظریف که صد جا شکسته … ادامه

شکل مستانه و انکار شرابش نگرید

وحشی بافقی- غزل شماره 163 شکل مستانه و انکار شرابش نگرید تا ندانند که مست است، شتابش نگرید آنکه گوید نزدم جام و زد آتش به دلم چهره افروختن و میل کبابش نگرید صد گلِ تازه شکفته‌ست ز گلزارِ رخش گل گل افتاده برو از می نابش نگرید تا نپرسیم از آن مست که کی … ادامه

شهر بیم است کزین حُسن پرآشوب شود

وحشی باقی- غزل شماره 162  شهر بیم است کزین حُسن پرآشوب شود اینقدر نیز نباید که کسی خوب شود در زمینی که به این کوکبه شاهی گذرد سرِ بسیار گدایان که لگد کوب شود نشود هیچ کم از کوکبهٔ شاهی حسن یوسف ار ملتفت سجدهٔ یعقوب شود خاک بادا به سرِ آن مژهٔ گرد آلود … ادامه

گر چه می‌دانم که می‌رنجی و مشکل می‌شود

وحشی باقی- غزل شماره 161  گر چه می‌دانم که می‌رنجی و مشکل می‌شود گر نکوبی حلقه صد جا بر درِ دل می‌شود همچو فانوسش کسی باید که دارد پاسِ حسن زانکه لازم گشت و جایش شمعِ محفل می‌شود یک رهش خاص از برایِ جانِ ما بیرون فرست آن نگه کش تا به ما صد جایِ … ادامه

گر دیده به دریوزهٔ دیدار نیاید

وحشی بافقی- غزل شماره 160 گر دیده به دریوزهٔ دیدار نیاید دل در نظرِ یار چنین خوار نیاید ور دعوی جانبازیِ عشقی نکند دل بر جانِ کسی اینهمه آزار نیاید فرماندهیِ کشورِ جان کار بزرگیست نو دولتِ حُسنی، ز تو این کار نیاید ندهد دلِ ما گوشهٔ هجرِ تو به صد وصل عادت به قفس … ادامه

نزدیکِ ما سگانِ درت جا نمی‌کنند

وحشی بافقی- غزل شماره 159 نزدیکِ ما سگانِ درت جا نمی‌کنند مردم چه احتراز که از ما نمی‌کنند رسمِ کجاست این، تو بگو، در کدام مُلک دل می‌برند و چشم به بالا نمی‌کنند رحمی نمی‌کنی، مگر این محرمانِ تو اظهار حال ما به تو اصلاً نمی‌کنند لیلی تمام گوش و ندیمان بزمِ خاص ذکر اسیر … ادامه

خرّم دلِ آن کس که ز بستانِ تو آید

وحشی بافقی- غزل شماره 158 خرّم دلِ آن کس که ز بستانِ تو آید گُل در بغل از گَشتِ گلستانِ تو آید ما با لبِ تفسیده رهِ بادیه رفتیم خوش آنکه ز سرچشمهٔ حیوان تو آید خوش می‌گذری، غنچه گشایِ چمن کیست این باد که از جنبشِ دامان تو آید بر مائدهٔ خلد خورانم همه … ادامه