بایگانی‌های غزلیات وحشی - صفحه 21 از 34 - ادبستان شعر پارسی

لب بجنبان که سرِ تنگِ شکر بگشاید

وحشی باقی- غزل شماره 157  لب بجنبان که سرِ تنگِ شکر بگشاید شکرستانِ ترا قفل ز در بگشاید غمزه را بخش اجازت که به خنجر بکند دیده‌ای کو به تو گستاخ نظر بگشاید رهِ نظارگیان بسته به مژگان فرما که به یک چشم زدن راهِ گذر بگشاید در گلویم ز تو این گریه که شد … ادامه

بتان که اهلِ تعلّق به قید شان بندند

  وحشی باقی- غزل شماره 156 بتان که اهلِ تعلّق به قید شان بندند غریب سخت دلی چند سست پیوندند تهیّهٔ سبب گریه‌های چون زهر است شکر فشانی اینان که در شکر خندند در این جریدۀ افسوس رنگ معنی نیست چنین نگاشته مطبوعِ صورتی چندند به رود نیل فکندند دیدهٔ پدران جماعتی که از ایشان … ادامه

ترسم در این دلهایِ شب از سینه آهی سرزند

وحشی بافقی- غزل شماره 155 ترسم در این دلهایِ شب از سینه آهی سرزند برقی ز دل بیرون جهد آتش به جایی درزند از عهده چون آید برون گر بر زمین آمد سری آن نیمه‌های شب که او با مدعی ساغر زند کوس نبرد ما مزن اندیشه کن کز خیل ما گر یک دعا تازد … ادامه

نیازی کز هوس خیزد کدامش آبرو باشد

وحشی بافقی- غزل شماره 154 نیازی کز هوس خیزد کدامش آبرو باشد نیاز بلهوس همچون نمازِ بی‌وضو باشد ز مستی آنکه می‌گوید اناالحق کی خبر دارد که کرسی زیر پا یا ریسمانش در گلو باشد نهم در پایِ جان بندی، که تا جاوید نگریزد از آن کاکل که من دانم گَرَم یک تار مو باشد … ادامه

مرا وصلی نمی‌باید، من و هجر و ملالِ خود

وحشی بافقی- غزل شماره 153 مرا وصلی نمی‌باید، من و هجر و ملالِ خود صلا زن هر که را خواهی، تو دانی و وصالِ خود نخواهد بود حالِ هیچ عاشق همچو حالِ من تو گر خود را گذاری با تقاضایِ جمال خود ز من شرمنده‌ای از بسکه کردی جور می‌دانم ز پرکاری زمن پنهان نمایی … ادامه

یک ره سؤال کن گنهِ بی‌گناه خود

وحشی بافقی- غزل شماره 152 یک ره سؤال کن گنهِ بی‌گناه خود زین چشمِ پر تغافل اندک گناهِ خود زان نیمه شب بترس که در تازد از جگر تا کی عنان کشیده توان داشت آه خود دادیم جان به راه تو، ظالم چه می‌کنی سر داده‌ای چه فتنهٔ چشمِ سیاه خود بردی دل مرا و … ادامه

هر دلی کز عشق جانِ شعله اندوزش نبود

وحشی بافقی- غزل شماره 151 هر دلی کز عشق جانِ شعله اندوزش نبود گر سراپا آتش سوزنده شد سوزش نبود عشق را آماده بود اسباب و جانِ مستعدّ کار چون افتاد با دل بختِ فیروزش نبود خرمن من بود و خرمن سوز شوخی بود نیز گرمیِ خاصی که باشد شعله افروزش نبود در کمانِ نازِ … ادامه

زان عهد یاد باد که از ما به کین نبود

وحشی بافقی- غزل شماره 150 زان عهد یاد باد که از ما به کین نبود بودش گمانِ مهر وهنوزش یقین نبود اقرار مهر کردم وگفتم وفاکنی کشتی مرا قرار تو با من چنین نبود انکارِ مهر سدِّ رهِ صد تغافل است اما چه سود چون دل ما پیش بین نبود من خود گره به کار … ادامه

دوش از عربده یک مرتبه باز آمده بود

وحشی بافقی- غزل شماره 149 دوش از عربده یک مرتبه باز آمده بود چشم پر عربده‌اش بر سر ناز آمده بود چشمش از ظاهرِ حالم خبری می‌پرسید غمزه‌اش نیز به جاسوسی راز آمده بود بود هنگامهٔ من گرم چنان ز آتشِ شوق که نگاهش به تماشایِ نیاز آمده بود غیر داند که نگاهش چه بلا … ادامه

چندین عنایت از پی چندین جفا چه بود

وحشی بافقی- غزل شماره 148 چندین عنایت از پی چندین جفا چه بود تغییر طور خویش چرا، مدّعا چه بود ما کشتهٔ جفا نه برایِ وفا شدیم صد جان فدایِ خنجر تو، خونبها چه بود بی شِکوه و شکایتِ ما ترکِ جور چیست دیدی چه ناصواب، بفرما خطا چه بود طبعِ تو هیچ خاطرِ ما … ادامه

چون تو مستغنی ز دل بودی دل آرایی چه بود

وحشی بافقی- غزل شماره 147 چون تو مستغنی ز دل بودی دل آرایی چه بود بر دل و جان ناز را چندین تقاضایی چه بود در تصرّف چون نمی‌آورد حُسنت مُلکِ دل این حَشَر بردن به اقلیم شکیبایی چه بود مشکلی دارم بپرسم از تو یا از یارِ تو جلوهٔ خوبی چه و منعِ تماشایی … ادامه

با غیر دوش اینهمه گردیدنش چه بود؟

وحشی بافقی- غزل شماره 146 با غیر دوش اینهمه گردیدنش چه بود؟ وز زهر چشم جانبِ ما دیدنش چه بود؟ آن ناز چشم کرده سر صلح اگر نداشت از دور ایستادن و خندیدنش چه بود؟ اظهارِ قرب اگر نه غرض بود غیر را از من رهِ حریمِ تو پرسیدنش چه بود؟ گر وعدهٔ وصال نبودش … ادامه