بایگانی‌های غزلیات وحشی - صفحه 22 از 34 - ادبستان شعر پارسی

دوش در کویی عجب بی لطفیی در کار بود

وحشی بافقی- غزل شماره 145    دوش در کویی عجب بی لطفیی در کار بود تیغ در دستِ تغافل سخت بی زنهار بود رفتن و ناآمدن سهل است با خود خوش کنیم دیده را نادیده کرد و رفت این آزار بود رسم این می‌باشد ای دیر آشنایِ زود سر آنهمه لافِ وفا آخر همین مقدار … ادامه

آن مستیِ تو دوش ز پیمانهٔ که بود

وحشی بافقی- غزل شماره 144    آن مستیِ تو دوش ز پیمانهٔ که بود چندین شراب در خم و خمخانهٔ که بود ای مرغِ زود رام، که آورد نقل و می دامِ فریب، آبِ که و دانهٔ که بود روشن بسانِ آتشِ حسنت، مِیِ که شد شمعت زبانه کش، پیِ پروانهٔ که بود آوازه‌ات به … ادامه

بود آن وقتی که دشنام تو خاطر خواه بود

وحشی بافقی- غزل شماره 143    بود آن وقتی که دشنام تو خاطر خواه بود بنده بودیم و زبانِ ماجرا کوتاه بود حقِّ یاریهایِ سابق گر نبستی راهِ نطق در جواب این که گفتی نکته‌ای در راه بود پیش ازینم جان فزودی لذّتِ دشنامِ او الّه الّه از چه امروز اینچنین جانکاه بود گو مده … ادامه

آنچه کردی، آنچه گفتی غایت مطلوب بود

وحشی بافقی- غزل شماره 142 آنچه کردی، آنچه گفتی غایت مطلوب بود هر چه گفتی خوب گفتی، هر چه کردی خوب بود من چرا در عشق اندیشم ز سنگِ طعن غیر آنکه مجنون بود اینش در جهان سرکوب بود چند گویی قصّهٔ ایّوب و صبر او بس است بیش از این ما صبر نتوانیم، آن … ادامه

مرغِ ما دوش سرایندهٔ بستانی بود

وحشی بافقی- غزل شماره 141 مرغِ ما دوش سرایندهٔ بستانی بود داشت گلبانگی و معشوف گلستانی بود دیده کز نعمتِ دیدار نبودش سپری مگسی بود که مهمان سرِخوانی بود دستِ امید که یک بار نقابی نکشید بود دور از سر و نزدیک به دامانی بود آنکه از تشنگیش بود گذر بر ظلمات تف نشان جگرش … ادامه

ماهِ من گفتم که با من مهربان باشد، نبود

وحشی بافقی- غزل شماره 140    ماهِ من گفتم که با من مهربان باشد، نبود مرهمِ جانِ من آزرده جان باشد، نبود از میان، بی موجبی، خنجر به خونِ من کشید اینکه اندک گفتگویی در میان باشد، نبود بر دلم صد کوه غم از سرگرانیهای او بود امّا اینکه بر خاطر گران باشد، نبود خاطر … ادامه

چو شمع شب همه شب سوز و گریه زانم بود

وحشی بافقی- غزل شماره 139 چو شمع شب همه شب سوز و گریه زانم بود که سرگذشتِ فراق تو بر زبانم بود شد آتشِ جگرم پیشِ مردمان روشن ز خونِ گرم که در چشمِ خونفشانم بود به التفات تو دارم امیدواریها ولی ز خوی تو ایمن نمی‌توانم بود ستم گذشته ز اندازه ورنه کی با … ادامه

امروز ناز را به نیازم نظر نبود

وحشی بافقی- غزل شماره 138 امروز ناز را به نیازم نظر نبود زان شیوه‌هایِ خاص یکی جلوه‌ گر نبود چشم از غرور اگر چه نمی‌گشت ملتفت عجزِ نگاهِ حسرتِ من بی اثر نبود بس شیوه‌هایِ ناز که در پرده داشت حُسن اما تبّسمی که شود پرده در نبود آن خنده‌ها که غنچهٔ سیراب می‌نهفت بیرون … ادامه

دوشم از آغازِ شب جا بر در جانانه بود

وحشی بافقی- غزل شماره 137 دوشم از آغازِ شب جا بر در جانانه بود تا به روزم چشم بر بام و درِ آن خانه بود دی که میآمد ز جولانگاهِ شوخی مست ناز نرگسش بر گوشهٔ دستار خوش ترکانه بود بهرِ آن ناآشنا می‌رم که فرد از همرهان آنچنان می‌شد که گویا از همه بیگانه … ادامه

به رازِ عشق زبان در میان نمی‌باشد

وحشی بافقی- غزل شماره 136 به رازِ عشق زبان در میان نمی‌باشد زبان ببند که آنجا بیان نمی‌باشد میانِ عاشق و معشوق یک کرشمه بس است بیانِ حال به کام و زبان نمی‌باشد دلِ رمیدهٔ من زخم دارِ صید گهیست که زخمِ صید به تیر و کمان نمی‌باشد از آن روایی بازار کم عیارانست که … ادامه

گل چیست اگر دل ز غم آزاد نباشد

وحشی بافقی- غزل شماره 135 گل چیست اگر دل ز غم آزاد نباشد از گل چه گشاید چو دلی شاد نباشد خواهم که ز بیدادِ تو فریاد برآرم چندان که دگر طاقتِ فریاد نباشد شهری که در او همچو تو بیدادگری هست بیداد کشان را طمعِ داد نباشد پروانه که و محرمیِ خلوتِ فانوس چون … ادامه

خوش آن کو غنچه سان با گلعذاری همنشین باشد

وحشی بافقی- غزل شماره 134    خوش آن کو غنچه سان با گلعذاری همنشین باشد صُراحی در بغل جامِ میش در آستین باشد ز دستت هر چه می‌آمد به اربابِ وفا کردی نکردی هیچ تقصیری وفاداری همین باشد رقیبا می‌دهی بیمم که دارد قصد خون ریزیت ازین بهتر چه خواهد بود یارب اینچنین باشد کجا … ادامه