بایگانی‌های غزلیات وحشی - صفحه 23 از 34 - ادبستان شعر پارسی

اینست کزو رخنه به کاشانهٔ من شد

وحشی بافقی- غزل شماره 133 اینست کزو رخنه به کاشانهٔ من شد تاراجگرِ خانهٔ ویرانۀ من شد اینست که می‌ریخت به پیمانهٔ اغیار خون ریخت چو دور من و پیمانهٔ من شد اینست که چشمِ تر من ابرِ بلا ساخت سیل آمد و بنیاد کنِ خانهٔ من شد اینست که چون دید پریشانیِ من، گفت: … ادامه

ملول از زهدِ خویشم ساکنِ میخانه خواهم شد

وحشی بافقی- غزل شماره 132    ملول از زهدِ خویشم ساکنِ میخانه خواهم شد حریفِ ساغر و هم مشربِ پیمانه خواهم شد اگر بیند مرا طفلی به این آشفتگی داند که از عشقِ پری رخساره‌ای دیوانه خواهم شد شدم چون رشتهٔ‌ای از ضعف و دارم شادمانیها که روزی یار با آن گوهرِ یکدانه خواهم شد … ادامه

مهرم ز حرمان شد فزون، شوقی ز حسرت کم نشد

وحشی بافقی- غزل شماره 131  مهرم ز حرمان شد فزون، شوقی ز حسرت کم نشد هر چند حسرت بیش شد، شوق و محبّت کم نشد تخمِ امیدِ ما ازو، نارُسته ماند از بی‌نمی اما به کِشت دیگران باران رحمت کم نشد خوش بخت تو ای مدّعی، کاینجا که من خوارم چنین با یک جهان بی‌حرمتی … ادامه

هلاکم ساز گر بر خاطرت باری ز من باشد

وحشی بافقی- غزل شماره 130      هلاکم ساز گر بر خاطرت باری ز من باشد که باشم من که بارِ خاطرِ یاری ز من باشد گذاریدم همانجایی که میرم بر مداریدم نمی‌خواهم که بر دوشِ کسی باری ز من باشد حلالی خواستم از جمله یاران قاتلِ من کو که خواهم عذرِ او گر گاهش آزاری … ادامه

هر چند ناز کردی، نیازم زیاده شد

وحشی بافقی- غزل شماره 129 هر چند ناز کردی، نیازم زیاده شد دردم فزود و سوز و گدازم زیاده شد هر چند بیش کشت به ناز و کرشمه‌ام رغبت به آن کرشمه و نازم زیاده شد باز آمدی و شعلهٔ شوقم به جان زدی کم گشته بود سوزِ تو بازم زیاده شد دردِ تو کم … ادامه

تابِ رخ او مِهرِ جهانتاب ندارد

وحشی بافقی- غزل شماره 128 تابِ رخ او مِهرِ جهانتاب ندارد جز زلفِ کسی پیشِ رخش، تاب ندارد خواب آورد افسانه و افسانهٔ عاشق هر کس که کند گوش دگر خواب ندارد پهلوی من و تکیهٔ خاکستر گلخن دیوانه سرِ بسترِ سنجاب ندارد سیلِ مژه ترسم که تن از پای در آرد کاین سست بنا … ادامه

دگر آن شبست امشب که ز پی سحر ندارد

  وحشی بافقی- غزل شماره 127    دگر آن شبست امشب که ز پی سحر ندارد من و باز آن دعاها که یکی اثر ندارد من و زخم تیز دستی که زد آنچنان به تیغم که سرم فتاده بر خاک و تنم خبر ندارد همه زهر خورده پیکان خورم و رطب شمارم چه کنم که … ادامه

چه گویمت که چه با جانم اشتیاق نکرد

وحشی بافقی- غزل شماره 126    چه گویمت که چه با جانم اشتیاق نکرد چه کارها که به فرمودهٔ فراق نکرد زمانه وصل ترا صد سبب مهیّا ساخت ولی چه سود که اقبالم اتّفاق نکرد هزار نقشِ وفاقم نمود ظاهرِ بخت ولیک باطنِ خود ساده از نفاق نکرد کلید دار عنایت وسیله‌ها انگیخت ولیک بخت … ادامه

کی دیدمش که قصدِ دلِ زارِ من نکرد

وحشی بافقی- غزل شماره 125 کی دیدمش که قصدِ دلِ زارِ من نکرد ننشست با رقیبی و آزارِ من نکرد یک شمّه کار در فن ناز و کرشمه نیست کز یک نگاهِ چشم تو در کار من نکرد گفتم مرنج و گوش کن از من حکایتی رنجش نمود و گوش به گفتار من نکرد خندان … ادامه

خوش آن نیاز که رفعِ حیا تواند کرد

وحشی بافقی- غزل شماره 124 خوش آن نیاز که رفعِ حیا تواند کرد نگاه را به نگاه آشنا تواند کرد خوش آن نگاه که در آشنایی اوّل شروع در سخن مدّعا تواند کرد خوش آن غرور که وام دو صد جواب سلام به یک کرشمهٔ ابرو ادا تواند کرد خوش آن ادا که هزاران هزار … ادامه

کار خوبی نه بگفتِ دگران باید کرد

وحشی بافقی- غزل شماره 123    کار خوبی نه بگفتِ دگران باید کرد هر چه فرمان بدهد حُسن چنان باید کرد تیغِ تیز و دلِ بی‌رحم چرا داده خدا جویِ خون بر در بیداد روان باید کرد گاه باشد که مروّت ندهد رخصتِ جور چون بود مصلحتِ ناز همان باید کرد سنّت ملّت خوبیست که … ادامه

جانان نظری کو ز وفا داشت ندارد

وحشی بافقی- غزل شماره 122 جانان نظری کو ز وفا داشت ندارد لطفی که از این پیش به ما داشت ندارد رحمی که به این غمزده‌اش بود نماندست لطفی که به این بی سرو پا داشت ندارد آن پادشهِ حسن ندانم چه خطا دید کان لطف که نسبت به گدا داشت ندارد گر یار خبردار … ادامه