بایگانی‌های غزلیات وحشی - صفحه 24 از 34 - ادبستان شعر پارسی

چشم او قصدِ عقل و دین دارد

وحشی بافقی- غزل شماره 121 چشم او قصدِ عقل و دین دارد لشکرِ فتنه در کمین دارد عالمی را کند مسخّر خویش هر که او لشکری چنین دارد مست و خنجر به دست می‌آید آه با عاشقان چه کین دارد هیچکس را به جان مضایقه نیست اگر آن شوخ قصد این دارد ساعد او مباد … ادامه

به تنگ آمد دلم، یک خنجر کاری طمع دارد

وحشی بافقی- غزل شماره 120 به تنگ آمد دلم، یک خنجر کاری طمع دارد از آن مژگانِ قتال اینقدر یاری طمع دارد نهادست از نکویانش بسی غمهای ناخورده ازین خونخواره مردم هر که غمخواری طمع دارد سحر گل خنده می‌زد بر شکایت گوییِ بلبل که این نادان مگر کز ما وفاداری طمع دارد گناه گل … ادامه

به زیر لب حدیث تلخ کان بیدادگر دارد

وحشی بافقی- غزل شماره 119 به زیر لب حدیث تلخ کان بیدادگر دارد بود زهری که بهرِ کشتنِ ما در شکر دارد بلایِ هجر و دردِ اشتیاقِ پیر کنعانی کسی داند که چون یوسف عزیزی در سفر دارد ندارد اشتیاقِ وصلِ شیرین کوهکن، ورنه به ضربِ تیشه صد چون بیستون از پیش بردارد عتاب آلوده … ادامه

دلم امروز از آن لب هر زمان شُکری دگر دارد

وحشی بافقی- غزل شماره 118  دلم امروز از آن لب هر زمان شُکری دگر دارد زبان کز شِکوه‌ام پر زهر بود اکنون شکر دارد دگر راه کدامین کاروانِ صبر خواهد زد که چشمش صد نگهبان در کمینگاهِ نظر دارد به یک صحبت که با او داشت دل کز من بِحل بادا دگر نامد ز من … ادامه

خواهم آن عشق که هستی ز سرِ ما ببرد

وحشی بافقی- غزل شماره 117 خواهم آن عشق که هستی ز سرِ ما ببرد بیخودی آید و ننگِ خودی از ما ببرد خانه آتش زدگانیم ستم گو میتاز آنچه اندوخته باشیم به یغما ببرد شاخ خشکیم به ما سردیِ عالم چه کند پیشِ ما برگ و بری نیست که سرما ببرد دوزخِ جور برافروز که … ادامه

شامِ هجرانِ تو تشریف به هر جا ببرد

وحشی بافقی- غزل شماره 116 شامِ هجرانِ تو تشریف به هر جا ببرد در پس و پیش هزاران شبِ یلدا ببرد دودِ آتشکده از کلبۀ عاشق خیزد گر به کاشانهٔ خود آتش موسا ببرد میجهد برقِ جمالی که دهد اجرِ فراق کیست تا مژده به یعقوب و زلیخا ببرد عشق چون بر سرِ کس حملهٔ … ادامه

غمزهٔ او حَشَر فتنه به هر جا ببرد

وحشی بافقی- غزل شماره 115 غمزهٔ او حَشَر فتنه به هر جا ببرد عافیت را همه اسباب به یغما ببرد صبر ما پنجۀ مومیست چوعشق آرد زور پنجه گر ساخته باشند ز خارا ببرد گو تو خواهی که گرانی ببرد بندیِ عشق کوه بر سر نهد و سلسله در پا ببرد دل من کیست که … ادامه

باده کو تا خرد این دعوی بیجا ببرد

وحشی بافقی- غزل شماره 114 باده کو تا خرد این دعوی بیجا ببرد بی‌خودی آید و ننگِ خودی از ما ببرد خوش بهشتیست خرابات کسی کان بگذاشت دوزخِ حسرتِ جاوید ز دنیا ببرد ما و میخانه که تمکینِ گدایی‌ در او شوکتِ شاهیِ اسکندر و دارا ببرد جامِ می کشتی نوح است چه پروا داریم … ادامه

عیاذاً بالله از روزی که عشقم در جنون آرد

  وحشی بافقی- غزل شماره 113 عیاذاً بالله از روزی که عشقم در جنون آرد سر زنجیر گیرد وز در عقلم درون آرد من و رد و قبولِ بزمِ سلطانی که دربانش به صد خواری کند بیرون به صد عزّت درون آرد به جرمِ عشق دربندِ یکی سلطانِ بی رحمم که هر کس آید از … ادامه

خوش نیست هر زمان زدن از جور یار داد

وحشی بافقی- غزل شماره 112 خوش نیست هر زمان زدن از جور یار داد ورنه ز دست تست مرا صد هزار داد شد یار غیر و داد قرارِ جفا به ما یاران نمی‌توان به خود این ها قرار داد رفت و ز دستِ اهلِ تظلّم عنان کشید داد از عنان کشیدن آن شهسوار داد آن … ادامه

تا ابد دولت نواب ولی سلطان باد

وحشی بافقی- غزل شماره 111 تا ابد دولت نواب ولی سلطان باد مُلکتِ سرمدیش نامزدِ فرمان باد آن عصایی که شکست سر قیصر با اوست پیش قصرت به سرِ دست کمین دربان باد دشمنت راکه برو حبس مآبست حیات چینِ ابرویِ اجل، قفلِ درِ زندان باد رفعت آن جامه که آرد به قد قدر تو … ادامه

هجران رفیقِ بختِ زبون کسی مباد

وحشی بافقی- غزل شماره 110 هجران رفیقِ بختِ زبون کسی مباد خصمی چنین دلیر به خونِ کسی مباد یارب حریفِ گرم کنی همچو آرزو گرم اختلاط داغِ درون کسی مباد این شعله‌های ظاهر و باطن گداز هجر پیراهنِ درون و برون کسی مباد آن گریه‌های شوق که غلتید کوه ازو سیل بنای صبر و سکون … ادامه