بایگانی‌های غزلیات وحشی - صفحه 25 از 34 - ادبستان شعر پارسی

هرگزم یارب از آن دیدار مهجوری مباد

وحشی بافقی- غزل شماره 109 هرگزم یارب از آن دیدار مهجوری مباد این نگاهِ دور را از رویِ او دوری مباد من کجا و رخصتِ آن بزم دانم جایِ خویش دیگران هم رخصت ار خواهند دستوری مباد هر مرض کز عشق پیش آمد علاجش بر منست لیک جانم را ز دردِ رشک و رنجوری مباد … ادامه

نوید آشنایی می‌دهد چشم سخنگویت

وحشی بافقی- غزل شماره 108 نوید آشنایی می‌دهد چشم سخنگویت گرفته انس گویا نرمیی با تندی خویت بمیرم پیش آن لب، اینچنین گاهی تبسّم کن بحمدالله که دیدم بی گره یک بار ابرویت به رویت مردمان دیده را هست آنچنان میلی که ناگه می‌دوند از خانه بیرون تا سر کویت شرابی خورده‌ام از شوق و … ادامه

تو منکری ولیک، به من مهربانیت

وحشی بافقی- غزل شماره 107 تو منکری ولیک، به من مهربانیت می‌بارد از ادای نگاه نهانیت می‌رم به ملتفت نشدن هایِ ساخته وان طرز باز دیدن و تقریب دانیت یک خم شدن ز گوشهٔ ابرویِ التفات آید برون ز عهدهٔ صد سر گرانیت نازم کرشمه را که صَدَم نکته حل نمود بی‌منّت موافقت و همزبانیت … ادامه

گرد سرِ تو گردم و آن رخش راندنت

وحشی بافقی- غزل شماره 106 گرد سرِ تو گردم و آن رخش راندنت وان ‌دست و تازیانه و مرکب جهاندنت شهری به ترکتاز دهد بلکه عالمی ترکانه برنشستن و هر سو دواندنت پیشِ خدنگِ پرکش ناز تو جان دهم وان شست باز کردن و تا پر نشاندنت میرم به آن عتاب که گویا سرشته‌اند صد … ادامه

ناز برگیرد کمان در وقت ترکش بستنت

وحشی بافقی- غزل شماره 105 ناز برگیرد کمان در وقت ترکش بستنت فتنه پاکوبان شود هنگام اَبْرَش جستنت لاله آتشناک رویاند ز آب و خاک دشت ز آب خوی رخساره از گردِ سواری شستنت پیش دست و قبضه‌ات میرم که خوش مردم کُش است در کمانِ ناز تیرِ دلبری پیوستنت تا چه آتش ها کند … ادامه

گرم آمد و بر آتشِ شوقم نشاند و رفت

وحشی بافقی- غزل شماره 104 گرم آمد و بر آتشِ شوقم نشاند و رفت آتش به جایِ آب ز چشمم فشاند و رفت آمد چو باد و مضطربم کرد همچو برق وز آتشم زبانه به گردون رساند و رفت برخاستم که دست دعایی برآورم دشنام داد و راه دگر کرد و راند و رفت از … ادامه

به طَوْفِ کعبه من خاکسار خواهم رفت

وحشی بافقی- غزل شماره 103 به طَوْفِ کعبه من خاکسار خواهم رفت ولی به یادِ سرِ کویِ یار خواهم رفت اگر به باغ روم بهرِ دیدن گل و سرو به یاد قامتِ آن گلعذار خواهم رفت جدا ز یار چه باشم درین دیار مقیم چو یار کرد سفر زین دیار خواهم رفت مرا به میکده، … ادامه

ز پیش دیده تا جانانِ من رفت

وحشی بافقی- غزل شماره 102 ز پیش دیده تا جانانِ من رفت تو پنداری که از تن جانِ من رفت اگر خود همره جانان نرفتم ولی فرسنگ ها افغانِ من رفت سر و سامان مجو از من چو رفتی تو چون رفتی سر و سامانِ من رفت چه دید از من که چون بر هم … ادامه

رسیدِ و آن خم ابرو بلند کرد و گذشت

وحشی بافقی – غزل شماره 101  رسیدِ و آن خم ابرو بلند کرد و گذشت تواضعی که به ابرو کنند، کرد و گذشت نوازشم به جوابِ سلام اگر چه نداد تبسّمی ز لبِ نوشخند کرد و گذشت به جذبهٔ نگهی کز پیش کشان می‌برد چه صیدها که اسیر کمند کرد و گذشت کرشمه‌ای که جنون … ادامه

از پیِ بهبودِ دردِ ما دوا سودی نداشت

وحشی بافقی- غزل شماره 100 از پیِ بهبودِ دردِ ما دوا سودی نداشت هر که شد بیمارِ درد عشق بهبودی نداشت بود روزی آن عنایت ها که باما می‌نمود خوش نمودی داشت اما آنچنان بودی نداشت دوش کامد با رقیبان مست و خنجر می‌کشید غیرِ قصدِ کشتن ما هیچ مقصودی نداشت عشق غالب گشت اگر … ادامه

از عرضِ نیازم چه بلا بی‌خبرش داشت

وحشی بافقی- غزل شماره 99 از عرضِ نیازم چه بلا بی‌خبرش داشت آن نازِ نگه دزد که پاس نظرش داشت فریاد که هر طایر فرخنده که دیدم صیّاد ز مرغان دگر بسته ترش داشت بلبل گله می‌کرد ز گل دوش به صد رنگ گل بود که هر دم به زبان دگرش داشت این عشق بلائیست، … ادامه

اسیر جلوهٔ هر حسن عشقبازی هست

وحشی بافقی- غزل شماره 98 اسیر جلوهٔ هر حسن عشقبازی هست میانِ هر دو حقیقت نیاز و نازی هست ز هر دری که نهد حُسن پایِ ناز برون بر آستانهٔ آن در سرِ نیازی هست اگر مکلّفِ عشقی سر نیاز بنه که هر که هست به کیش خودش نمازی هست چو نیک درنگری عشق ما … ادامه