بایگانی‌های غزلیات وحشی - صفحه 26 از 34 - ادبستان شعر پارسی

تو جفا کن که از اینسوی وفاداری هست

وحشی بافقی- غزل شماره 97 تو جفا کن که از اینسوی وفاداری هست طاقت و صبر مرا حوصلهٔ خواری هست با دلم هر چه توان کرد بکن تا بکشد کز من و جانِ منش نیز مددکاری هست می‌خرم مایۀ هر شِکوِه به صد شکر ز تو من خریدار اگرت جنسِ دل آزاری هست گَردِ زنجیر … ادامه

شکفتگیش چو هر روز نیست حالی هست

وحشی بافقی- غزل شماره 96  شکفتگیش چو هر روز نیست حالی هست اگر غلط نکنم از منش ملالی هست ز رشکِ قربِ من ای مدّعی خلاص شدی ترا نوید که بر خاطرش خیالی هست به رخصتِ تو که رفتیم و درد سر بردیم ترا ملالی و ما را هم انفعالی هست به بوستان تو گر … ادامه

می‌توانم بود بی تو، تابِ تنهاییم هست

وحشی بافقی- غزل شماره 95 می‌توانم بود بی تو، تابِ تنهاییم هست امتحانِ صبر خود کردم شکیبایم هست حفظِ ناموس تو منظور است می‌دانی تو هم ورنه صد تقریبِ خوب از بهر رسواییم هست سوی تو گویم نخواهد آمد امّا می‌شنو ایستاده بر درِ دل، صد تقاضاییم هست نی همین دادِ تغافل می‌دهد خود رایِ … ادامه

قرعۀ دولت زدم، یاری و اقبال هست

وحشی بافقی- غزل شماره 94 قرعۀ دولت زدم، یاری و اقبال هست خوبی و فرخندگی جمله در این فال هست حالِ نکو بگذرد، بخت مددها کند طالعِ خود دیده‌ام، شاهدِ این حال هست داد منجّم نوید، گفت که با اخترت ذلّتِ پارینه رفت، عزّتِ امسال هست داد مریضِ مرا مژدهٔ صحّت طبیب گرچه هنوز اندکی … ادامه

بر دری ز آمد شد بسیار آزاریم هست

وحشی بافقی- غزل شماره 93  بر دری ز آمد شد بسیار آزاریم هست گر خدا صبری دهد اندیشۀ کاریم هست صبر در می‌بندند اما نیستم ایمن ز شوق خانهٔ پر رخنهٔ کوتاه دیواریم هست گر شود ناچار و دندان بر جگر باید نهاد چارۀ خود کرده‌ام جان جگر خواریم هست کی گریزم از درت امّا … ادامه

می‌نماید چند روزی شد که آزاریت هست

وحشی بافقی- غزل شماره 92 می‌نماید چند روزی شد که آزاریت هست غالباً دل در کفِ چون خود ستمکاریت هست چونی از شاخِ گلت رنگی و بویی می‌رسد یا به این خوش می‌کنی خاطر که گلزاریت هست در گلستانی چو شاخ گل نمی‌جنبی ز جا می‌توان دانست کاندر پایِ دل خاریت هست عشقبازان رازداران همند … ادامه

پر گشت دل از راز نهانی که مرا هست

وحشی بافقی- غزل شماره 91 پر گشت دل از راز نهانی که مرا هست نامحرم راز است زبانی که مرا هست با کس نتوان گفتن و پنهان نتوان داشت از درد همین است فغانی که مرا هست ای دل سپری ساز ز پولاد صبوری با عربدۀ سختْ کمانی که مرا هست مشهورِ جهان ساخت بر … ادامه

عاشقِ یکرنگ را یار وفادار هست

وحشی بافقی- غزل شماره 90  عاشقِ یکرنگ را یار وفادار هست بندۀ شایسته نیست ورنه خریدارهست می‌رسدت ای پسر بر همه کس ناز کن حسن و جمال ترا ناز تو در کارهست گر چه لبت می‌دهد مژدۀ حلوای صبح مانده همان زهرِ چشم، تلخیِ گفتار هست لازمهٔ عاشقیست رفتن و دیدن ز دور ورنه ز … ادامه

تا به آخر نفسم ترکِ تو در خاطر نیست

وحشی بافقی- غزل شماره 89  تا به آخر نفسم ترکِ تو در خاطر نیست عشق خود نیست اگر تا نفسِ آخر نیست اثر شیوهٔ منظور کند هر چه کند میل این فتنه نخست از طرفِ ناظر نیست عیب مجنون مکن ای منکر لیلی که ز دور حالتی هست که آن بر همه کس ظاهر نیست … ادامه

طایر بستان پرستم لیکنم پر باز نیست

وحشی بافقی- غزل شماره 88 طایر بستان پرستم لیکنم پر باز نیست گلشنم نزدیک اما رخصتِ پرواز نیست در قفس گر ماند بلبل، باغ عیشت تاز ه باد رونق گلزار از مرغِ نوا پرداز نیست دهشتم در سنگلاخِ هجر فرماید درنگ ورنه شوقم جز به راه وصل توسن تاز نیست صَعوهٔ کم زهره‌ام من، وین … ادامه

چه لطف ها که در این شیوۀ نهانی نیست

وحشی بافقی- غزل شماره 87 چه لطف ها که در این شیوۀ نهانی نیست عنایتی که تو داری به من بیانی نیست کرشمه گرم سؤال است، لب مکن رنجه که احتیاج به پرسیدن زبانی نیست رموز کشف و کرامات سالکان طریق ورای رمز شناسی و نکته دانی نیست به هر که خواه نشین گر چه … ادامه

یک التفات ز فرماندهانِ نازم نیست

وحشی بافقی- غزل شماره 86 یک التفات ز فرماندهانِ نازم نیست ز دور رخصت یک سجدهٔ نیازم نیست منه به گوشهٔ طاق بلند استغنا کلیدِ وصل، که دستی چنان درازم نیست خلافِ عادت پروانه خواهد از من شمع و گرنه ز آتش سوزنده احترازم نیست مرا به کنگرهٔ وصل او صلا مزنید که آن پری … ادامه