
وحشی بافقی- غزل شماره 134
خوش آن کو غنچه سان با گلعذاری همنشین باشد
صُراحی در بغل جامِ میش در آستین باشد
ز دستت هر چه میآمد به اربابِ وفا کردی
نکردی هیچ تقصیری وفاداری همین باشد
رقیبا میدهی بیمم که دارد قصد خون ریزیت
ازین بهتر چه خواهد بود یارب اینچنین باشد
کجا گفتن توان شرحِ غمِ محمل نشینِ خود
اگر همچون جرس ما را زبان آهنین باشد
به هر ویرانه کانجا وحشیِ دیوانه جا گیرد
ز هر سو دامنی پرسنگ طفلی در کمین باشد



