
وحشی بافقی- غزل شماره 207
درونِ دل به غیر از یار و فکر یار کی گنجد
خیالِ رویِ او اینجا در او اغیار کی گنجد
ز حرف و صوت بیرونست رازِ عشقِ من با او
رموزِ عشق وجدانیست در گفتار کی گنجد
من و آزردگی از عشق او حاشا معاذالله
دلی کز مهر پر باشد در او آزار کی گنجد
به رطلی ریخت یک خمخانه می ساقی که بر لب نه
به ظرفِ تنگِ من این بادهٔ بسیار کی گنجد
چه جایِ مرهمِ راحت دلِ بیمارِ وحشی را
بجز حسرت در آن دل کز تو شد افکار کی گنجد



