
وحشی بافقی- غزل شماره 208
دلم خود را به نیش غمزهای افکار میخواهد
شکایت دارد از آسودگی، آزار میخواهد
بلا اینست کاین دل بهرِ ناز و عشوه میمیرد
ز نیکویان نه تنها خوبیِ رخسار میخواهد
دل از دستی بدر بردن نباشد کار هر چشمی
نگاهِ پر تصرّف غمزۀ پر کار میخواهد
بود آهو که صیّادش به یک تیر افکند در خون
دلی را صید کردن کوششِ بسیار میخواهد
غلامی هست وحشی نام و میخواهد خریداری
به بازارِ نکو رویان که خدمتکار میخواهد؟



