آمدم سر تا قدم در بندِ سودا همچنان - ادبستان شعر پارسی % %

آمدم سر تا قدم در بندِ سودا همچنان

وحشی بافقی- غزل شماره 336 

آمدم سر تا قدم در بندِ سودا همچنان

طوق در گردن همان زنجیر در پا همچنان

رفته بودم ز آتشِ امید در دل شعله‌ها

آمدم دل گرم از سوزِ تمنّا همچنان

یار خسرو گشت شیرین و برید از کوهکن

کوهکن ره می‌برد در کوه خارا همچنان

پیش لیلی کیست تا گوید ز استیلای عشق؟

بازگشت از کعبه مجنون رند و رسوا همچنان

رو به شهر و ملک خویش آورد هر آواره‌ای

وحشیِ بی خان و مان در کوه و صحرا همچنان

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤