شد بی‌حساب کشور جانها خراب از او - ادبستان شعر پارسی % %

شد بی‌حساب کشور جانها خراب از او

وحشی بافقی- غزل شماره 355

شد بی‌حساب کشور جانها خراب از او

تُرک است و تندخو چه عجب بی حساب از او

پروانه یک زمان دگر زنده بیش نیست

ای شمع سرکشی مکن و رخ متاب از او

سر در نقابِ خواب کش ای بلهوس که تو

بی‌یار زنده‌ای و نداری حجاب از او

تا پرده برگرفت ز ماهِ تمامِ خویش

رو زردیِ تمام کشید آفتاب از او

وحشی که نیم کشته به خون می‌تپد ز تو

با جان مگر برون رود این اضطراب از او

 

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤