
وحشی بافقی- غزل شماره 24
از کاه کهربا بگریزد به بخت ما
خنجر به جای برگ برآرد درختِ ما
الماس ریزه شد نمک سودهٔ حکیم
در زخم بستنِ جگر لخت لختِ ما
با این همه خجالت و ذلّت که می کشم
از هم فرو نریخت زهی رویِ سختِ ما
زورق گران و لجّه خطرناک و موج صعب
ای ناخدا نخست بینداز رختِ ما
وحشی تو بودی و من و دل شاهِ وقت خویش
آتش فکند شعلهٔ گلخن به تختِ ما



