بایگانی‌های غزلیات وحشی - صفحه 33 از 34 - ادبستان شعر پارسی

منعِ مهرِ غیر نتوان کرد یار خویش را

وحشی بافقی- غزل شماره 13 منعِ مهرِ غیر نتوان کرد یار خویش را هر که باشد دوست دارد دوستارِ خویش را هر نگاهی از پی کاری ست بر حالِ کسی عشق می‌ داند نکو آدابِ کارِ خویش را غیر گو از من قیاس کار کن این عشق چیست؟ می‌ کند بیچاره ضایع روزگارِ خویش را … ادامه

عزّت مبردر کار دل این لطف بیش از پیش را

وحشی بافقی- غزل شماره 12 عزّت مبر در کار دل این لطف بیش از پیش را این بس که ضایع می‌ کنی بر من جفای خویش را لطفی که بد خو سازدم ناید به کار جان من اسباب کین آماده کن خویِ ملال اندیش را هر چند سیل فتنه گر چون بخت باشد ور رسی … ادامه

بار فراق بستم و جز پای خویش را

وحشی بافقی- غزل شماره 11 بار فراق بستم و جز پای خویش را کردم وداع جملهٔ اعضای خویش را گویی هزار بندِ گران پاره می ‌کنم هر گام پای بادیه پیمایِ خویش را در زیر پای رفتنم الماس پاره ساخت هجر تو سنگریزهٔ صحرایِ خویش را هر جا روم ز کوی تو سر بر زمین … ادامه

نَبْوَد طلوع از برج ما، آن ماه مهر افروز را

وحشی بافقی- غزل شماره 10 نَبْوَد طلوع از برج ما، آن ماه مهر افروز را تغییر طالع چون کنم این اختر بد روز را؟ کی باشد از تو طالعم کاین بخت اختر سوخته گرداند از تأثیر خود صد اخترِ فیروز را دل رامِ دستت شد ولی بر وی میفشان آستین ترسم که ناگه رم دهی … ادامه

نرخ بالا کن متاعِ غمزهٔ غمّاز را

وحشی بافقی- غزل شماره 9 نرخ بالا کن متاعِ غمزهٔ غمّاز را شیوه را بشناس قیمت، قدر مشکن ناز را پیش تو من کم ز اغیارم وگرنه فرق هست مردمِ بی ‌امتیاز و عاشقِ ممتاز را صید بندانت مبادا طعن نادانی زنند بهر صید پشه، بند از پای بگشا باز را انگبین دام مگس کردن … ادامه

خیز و به ناز جلوه ده قامتِ دلنواز را

وحشی بافقی- غزل شماره 8 خیز و به ناز جلوه ده قامتِ دلنواز را چون قد خود بلند کن پایهٔ قدرِ ناز را عشوه پرست من بیا می زده،  مست و کف زنان حسن تو پرده گو بدر پردگیانِ راز را عرض فروغ چون دهد مشعلهٔ جمال تو قصه به کوتهی کشد شمعِ زبانْ دراز … ادامه

طیّ زمان کن ای فلک مژدهٔ وصلِ یار را

وحشی بافقی- غزل شماره 7 طیّ زمان کن ای فلک  مژدهٔ وصلِ یار را پاره‌ ای از میان ببر این شب انتظار را شد به گمان دیدنی  عمر تمام و  من همان چشم به ره نشانده‌ ام جانِ امیدوار را هم تو مگر پیاله ‌ای، بخشی از آن می کهن ور نه شرابِ دیگری نشکند … ادامه

من آن مرغم که افکندم به دامِ صد بلا خود را

وحشی بافقی- غزل شماره 6 من آن مرغم که افکندم به دامِ صد بلا خود را به یک پروازِ بی هنگام کردم مبتلا خود را نه دستی داشتم بر سر، نه پایی داشتم در گِل به دست خویش کردم این چنین بی  دست و پا خود را چنان از طرحِ وضعِ ناپسند خود گریزانم که … ادامه

تازه شد آوازهٔ خوبی، گلستانِ ترا

وحشی بافقی- غزل شماره 5 تازه شد آوازهٔ خوبی، گلستانِ ترا نغمه سنج نو، مبارک باد بستان ترا خوان زیبایی به نعمت­ های ناز آراست، حسن نعمت این خوان، گوارا باد مهمان ترا مدّعی خوش کرد محکم در میان، دامانِ سعی فرصتش بادا که گیرد سخت، دامان ترا باد، پیمانِ تو با اغیار یارب استوار … ادامه

چند به دل فرو خورم این تَفِ سینه تاب را؟

وحشی بافقی-  غزل شماره 4 چند به دل فرو خورم این تَفِ سینه تاب را؟ در تهِ دوزخ افکنم جانِ پر اضطراب را تافته عشقِ دوزخی ز اهلِ نصیحت اندرو بر من و دل گماشته سد مَلَک عذاب را شوق، به تازیانه  گر دست بدین نَمَط  زند زود سبک عنان کند صبرِ گرانْ  رکاب را … ادامه

راندی ز نظر، چشمِ بلا دیدهٔ ما را

وحشی بافقی- غزل شماره 3 راندی ز نظر، چشمِ بلا دیدهٔ ما را این چشم کجا بود ز تو؟ دیدهٔ ما را سنگی نفتد این طرف از گوشهٔ آن بام این بخت نباشد سرِ شوریدهٔ ما را مُردیم به آن چشمهٔ حیوان که رساند؟ شرحِ عطشِ سینهٔ تفسیدهٔ ما را فریاد ز بد بازی دوری … ادامه

کشیده عشق در زنجیر، جان ناشکیبا را

وحشی بافقی- غزل شماره 2 کشیده عشق در زنجیر، جان ناشکیبا را نهاده کار صعبی پیش، صبرِ بندْ فرسا را توام سررشته داری، گر پرم سوی تو معذورم که در دست اختیاری نیست مرغِ  بند بر پا را من از کافرنهادی های عشق این رشک می‌ بینم که با یعقوب هم  خصمی بود جانِ زلیخا … ادامه