بایگانی‌های غزلیات وحشی - صفحه 30 از 34 - ادبستان شعر پارسی

به جور ترکِ محبّت خلافِ عادتِ ماست

وحشی بافقی- غزل شماره 49 به جور ترکِ محبّت خلافِ عادتِ ماست وفا مصاحب دیرینهٔ محبّتِ ماست تو و خلاف مروّت خدا نگه دارد به ما جفای تو از بخت بی مروّت ماست بسا گدا به شهان نردِ عشق باخته‌اند به ما مخند که این رسم بد نه بدعت ماست به دیگری نگذاریم مرده‌ایم مگر … ادامه

تُرک من تیغ به کف ، بر زده دامن برخاست

وحشی بافقی- غزل شماره 48  تُرک من تیغ به کف ، بر زده دامن برخاست جان فدایش که به خون ریختنِ من برخاست می‌کشیدند ملایک همه چون سرمه به چشم هر غباری که ترا از سمِ توسن برخاست خرمنِ مشک چو بر دور مَهَت ظاهر شد دود از جانِ من سوخته خرمن برخاست وحشی سوخته … ادامه

در دل همان محبّت پیشینه باقی است

وحشی بافقی- غزل شماره 47 در دل همان محبّت پیشینه باقی است آن آرزو که بود در این سینه باقی است باز آ و حسن جلوه ده و عرض ناز کن کان دل که بود صاف چو آیینه باقی است از ما فروتنی‌ست بکش تیغ انتقام بر خاطر شریفت اگر کینه باقی است نقدینۀ وفاست … ادامه

ابر است و اعتدال هوای خزانی است

وحشی بافقی- غزل شماره 46 ابر است و اعتدال هوای خزانی است ساقی بیا که وقتِ میِ ارغوانی است در زیرِ ابر، ساغرِ خورشید شد نهان روزِ قدح کشیدن و عیشِ نهانی است ساقی بیا و جام می مشکبو بیار این دم که بادِ صبح به عنبر فشانی است می هست و اعتدال هوا هست … ادامه

یارِ ما بی رحم یاری بوده است

وحشی بافقی- غزل شماره 45 یارِ ما بی رحم یاری بوده است عشقِ او با صعب کاری بوده است لطفِ او نسبت به من این یک دو سال گر شماری یک دو باری بوده است تا به غایت ما هنر پنداشتیم عاشقی خود عیب و عاری بوده است لیلی و مجنون به هم می‌بوده‌اند پیش … ادامه

امروز ناز عذر جفاهای رفته خواست

وحشی بافقی- غزل شماره 44  امروز ناز عذر جفاهای رفته خواست عذری که او نخواست، تبسّم، نهفته خواست من بندهٔ نگه که به صد شرح و بسط گفت حرف عنایتی که تبسّم، نگفته، خواست از نوک غمزه سفته شد و خوب سفته شد دُرهایِ راز هم که نگاهش نسفته خواست لطف آمد و تلافی صد … ادامه

خوار می‌کن، زار می‌کش، منّتت بر جان ماست

وحشی بافقی- غزل شماره 43 خوار می‌کن، زار می‌کش، منّتت بر جان ماست خواریِ ظاهر گواه عزّتِ پنهانِ ماست چشمِ ظاهر بین بر آزار است وای ار بنگرد این گلستان ها که پنهان زیر خارستانِ ماست ترک ما کردی و مهر و لطف بیعت با تو کرد ناز و استغنا ولی هم عهد و هم … ادامه

طَراز سبزه بر گلشن عذار خوش است

وحشی بافقی- غزل شماره 42 طَراز سبزه بر گلشن عذار خوش است مُعیّن است که گلشن به نوبهار خوش است چه خوش بود طرف روی یار از خط سبز بلی چو سبزه دمد طرف لاله زار خوش است اگر چه خوش نبوَد در نظر غبار ولی گر از خط تو بوَد در نظر غبار خوش … ادامه

عتاب اگرچه همان در مقام خونریز است

وحشی بافقی- غزل شماره 41  عتاب اگرچه همان در مقام خونریز است ولیک تیغ تغافل نه آن چنان تیز است دلیریی که دلم کرد و می‌زند در صلح به اعتمادِ نگه‌هایِ رغبت آمیز است مریض طفل مزاجند عاشقان ورنه علاجِ رنجِ تغافل دو روز پرهیز است شدیم مات به شطرنج غایبانهٔ تو به ما بخند … ادامه

خوش است بزم ولی پر ز خائن راز است

  وحشی بافقی- غزل شماره 40 خوش است بزم ولی پر ز خائن راز است سخن به رمز بگویم که غیر غَمّاز است که بر خزانهٔ این رازهای پنهان زد که قفل، تافته افتاده است و در باز است به اعتمادِ کس ای غنچه رازِ دل مگشای که بلبل تو به زاغ و زغن هم … ادامه

تا مقصدِ عشّاق رهی دور و دراز است

  وحشی بافقی- غزل شماره 39 تا مقصدِ عشّاق رهی دور و دراز است یک منزل از آن بادیهٔ عشق مجاز است در عشق اگر بادیه‌ای چند کنی طی بینی که در این ره چه نشیب و چه فراز است صد بلعجبی هست همه لازمۀ عشق از جمله یکی قصّهٔ محمود و ایاز است عشق … ادامه

بازم از نو خم ابروی کسی در نظر است

  وحشی بافقی- غزل شماره 38 بازم از نو خم ابروی کسی در نظر است سَلْخ ماه دگر و غُرّۀ ماه دگر است آنکه در باغِ دلم ریشه فرو برده ز نو گرچه نوخیز نهالی ست ، سراپا ثمر است طوطیِ ما که به غیر از قفسِ تنگ ندید این زمان بال فشان بر سرِ … ادامه