بایگانی‌های غزلیات وحشی - صفحه 29 از 34 - ادبستان شعر پارسی

از تو همین تواضع عامی مرا بس است

وحشی بافقی- غزل شماره 61 از تو همین تواضع عامی مرا بس است در هفته‌ای جوابِ سلامی مرا بس است نی صدر وصل خواهم و نی پیشگاه قرب همراهیِ تو یک دو سه گامی مرا بس است بیهوده گِردِ عرصهٔ جولانگهِ توام گاهی کرشمه‌ای و خرامی مرا بس است خمخانه‌ای نمی‌طلبم از شرابِ وصل یک … ادامه

ناتوان موری به پابوس سلیمان آمدست

وحشی بافقی- غزل شماره 60  ناتوان موری به پابوس سلیمان آمدست ذرّه‌ای در سایهٔ خورشید تابان آمدست قطره‌ای ناچیز کو را برد ابر تفرقه رفته از عمان و دیگر سوی عمان آمدست سنگ ناقص کرده خود را مستعدّ تربیت تا کند کسب کمالی جانب کان آمدست بی زبان مرغی که در کنج قفس دم بسته … ادامه

خوش صید غافلی به سر تیر آمدست

وحشی بافقی- غزل شماره 59 خوش صید غافلی به سر تیر آمدست زه کن کمان ناز که نخجیر آمدست روزی به کار تیغِ تو آید نگاه دار این گردنی که در خم زنجیر آمدست کو عشق تا شوند همه معترف به عجز اول خرد که از پی تدبیر آمدست عشقی که ما دو اسبه ازو … ادامه

بازم زبان شکر به جنبش درآمدست

وحشی بافقی- غزل شماره 58  بازم زبان شکر به جنبش درآمدست نیشکّر امید ز باغم بر آمدست آن دولتی که می‌طلبیدیم در به در پرسیده راه خانه و خود بر در آمدست ای سینه زنگ بسته دلی داشتی کجاست آیینه‌ات بیار که روشنگر آمدست تا بامداد کوس بشارت زدیم دوش غم را ازین شکست که … ادامه

هنوز عاشقی ‌و دلربایی ای نشده است

وحشی بافقی- غزل شماره 57 هنوز عاشقی ‌و دلربایی­ای نشده است هنوز زوری و زور آزمایی­ای نشده است هنوز نیست مشخص که دل چه پیش کسیست هنوز مبحث قید و رهایی­ای نشده است دل ایستاده به دریوزهٔ کرشمه، ولی هنوز فرصت عرض گدایی­ای نشده است ز اختلاط تو امروز یافتم صد چیز عجب که داعیهٔ … ادامه

از نظر افتادهٔ یاریم مدّت ها شده است

وحشی بافقی- غزل شماره 56  از نظر افتادهٔ یاریم مدّت ها شده است زخم های تیغ استغنا جراحت ها شده است پیش ازین با ما دلی ز آیینه بودش صافتر آهی از ما سرزده است و این کدورت ها شده است چشم من گستاخ بین ، آن خوی نازک زود رنج تا نگاهم آن طرف … ادامه

بگذران دانسته از ما، گر ادایی سرزده است

وحشی بافقی- غزل شماره 55 بگذران دانسته از ما، گر ادایی سرزده است بوده نادانسته گر از ما خطایی سرزده است آخر ای صاحب متاعِ حسن این دشنام چیست در سرِ دریوزه ، گر از ما دعایی سرزده است الّه الّه محرم راز تو سازم حرف و صوت این زبان و تیغ اگر حرفی ز … ادامه

ابروی تو جنبید و خدنگی ز کمان جَست

وحشی بافقی- غزل شماره 54 ابروی تو جنبید و خدنگی ز کمان جَست بر سینه چنان خورد که از جوشنِ جان جَست این چشم چه بود آه که ناگاه گشودی این فتنه دگر چیست که از خوابِ گران جست من بودم و دل بود و کناری و فراغی این عشق کجا بود که ناگه به … ادامه

بگذشت دور یوسف و دوران حسنِ توست

وحشی بافقی- غزل شماره 53  بگذشت دور یوسف و دوران حسنِ توست هر مصرِ دل که هست به فرمانِ حسنِ توست بسیار سر به کنگرۀ عشق بسته‌اند آن جا که طاق بندیِ ایوان حسن توست فرمان ناز ده که در اقصایِ مُلکِ عشق پروانه‌ای که هست ز دیوان حسن توست زنجیرِ غم به گردنِ جان … ادامه

وداعِ جان و تنم استماعِ رفتن توست

وحشی بافقی- غزل شماره 52 وداعِ جان و تنم استماعِ رفتن توست مرو که گر بِرَوی خونِ من به گردنِ توست زمانه دامنت از دستِ ما برون مکناد خدای را نروی دستِ ما و دامن توست به کشوری که کس از دوستی نشان ندهد مرو مرو که نه جایِ تو ، جایِ دشمن توست نشین … ادامه

بهر دلم که درد کش و داغدارِ توست

وحشی بافقی- غزل شماره 51 بهر دلم که درد کش و داغدارِ توست دارویِ صبر باید و آن در دیارِ توست یک بار نام من به غلط بر زبان نراند ما را شکایت از قلمِ مشکبار توست بر پاره کاغذی دو سه مَدّی توان کشید دشنام و هر چه هست غرض یادگار توست تو بی‌وفا … ادامه

گِرد آن خانه بگردم که در او خلوتِ توست

وحشی بافقی- غزل شماره 50  گِرد آن خانه بگردم که در او خلوتِ توست سگ طالع شومش کیست که هم صحبتِ توست چشمِ ما را نرسد بیش تر از بام و دری ای خوشا دولت آن دیده که برطلعت توست وه چه بام است که جاروب کشش دیدهٔ من جان من بندهٔ آن پای که … ادامه