بایگانی‌های غزلیات وحشی - صفحه 28 از 34 - ادبستان شعر پارسی

همرهی با غیر و از من احتراز از بهرِ چیست؟

وحشی بافقی- غزل شماره 73 همرهی با غیر و از من احتراز از بهرِ چیست؟ خود چه کردم با تو، چندین خشم و ناز از بهرِ چیست؟ باز با من هر زمانش خشم و نازی دیگر است خشم و ناز او نمی‌دانم که باز از بهر چیست؟ از نیازِ عاشقان چون بی‌نیاز است اینهمه عاشقان … ادامه

ای همنفسان! بودن و آسودن ما چیست؟

وحشی بافقی- غزل شماره 72 ای همنفسان! بودن و آسودن ما چیست؟ یاران همه کردند سفر بودنِ ما چیست؟ بشتاب رفیقا که عزیزان همه رفتند ساکن شدن و راه نپیمودنِ ما چیست؟ ای چرخ همان گیر که از جور تو مردیم هر دم اَلَمی بر الم افزودن ما چیست؟ گر زخمِ غمی بر جگر ریش … ادامه

مریض عشق اگر صد بوَد علاج یکیست

وحشی بافقی- غزل شماره 71  مریض عشق اگر صد بوَد علاج یکیست مرض یکی و طبیعت یکی، مزاج یکیست تمام در طلب وصل و وصل می‌طلبیم اگر یکیم و اگر صد که احتیاج یکیست اگر چه مانده اسیر است همچنان خوش باش که منتهای رهِ کاروانِ حاج یکیست فریب تاجِ مرصّع مده به سربازان که … ادامه

تا قسمتم ز میکدهٔ آرزویِ کیست؟

وحشی بافقی- غزل شماره 70 تا قسمتم ز میکدهٔ آرزویِ کیست؟ رطلِ میی که مست شوم، در سبویِ کیست؟ تیغی که زخم ناز به قدر جگر خورم تا در میان غمزهٔ بیداد جوی کیست؟ بیخی که بردمد گلِ عیشم ز شاخ او از گلشن که رُسته و آبش ز جوی کیست؟ داغی که روغنم بچکاند … ادامه

ای دیده، دشتبان نگاهت به راه کیست؟

وحشی بافقی- غزل شماره 69 ای دیده ، دشتبان نگاهت به راه کیست؟ در خاطرت سواری طرز نگاه کیست؟ خوش پر فرح زمینی و خرم گذر گهیست آنجا که جلوه می‌کند و جلوه گاهِ کیست؟ سر کرد ناز و فتنه و عالم فرو گرفت شاه کدام عرصه گذشت این سپاهِ کیست؟ خوش کشوری که او … ادامه

بسته بر فتراک و می‌پرسد که صیّادِ تو کیست؟

وحشی بافقی- غزل شماره 68  بسته بر فتراک و می‌پرسد که صیّادِ تو کیست؟ تیغِ خون آلودِ خود دارد که جلّادِ تو کیست؟ ساختی کارم به یک پرسش که در کارت که بود؟ سخت پرکاری نمی‌دانم که استاد تو کیست؟ لب کنی شیرین و پرسی کیست چون بینی مرا بنده‌ام یعنی نمی‌دانی که فرهاد تو … ادامه

یارب مه مسافر من همزبان کیست ؟

وحشی بافقی- غزل شماره 67  یارب مه مسافر من همزبان کیست ؟ با او که شد حریف و کنون همعنان کیست ؟ ماهی که چرخ ساخت به دستان ز من جدا تا با که دوست گشته و همداستان کیست ؟ تا همچو ماه خیمه به سر منزل که زد وز مهر با که دم زند … ادامه

مشورت با غمزه چشمت را پی تسخیرِ کیست؟

  وحشی بافقی- غزل شماره 66 مشورت با غمزه چشمت را پی تسخیرِ کیست؟ باز این تدبیر بهر جانِ بی تدبیرِ کیست؟ دست یاری کاستین مالیده جِیب ما گرفت جیب ما بگذاشت تا دیگر گریبانگیر کیست؟ ای خدنگ غمزه ضایع کن به ما هم ناوکی تا بداند جان ما آماجگاهِ تیر کیست؟ این غرور نازیاد … ادامه

ای مدّعی از طعنِ تو ما را چه ملالست

وحشی بافقی- غزل شماره 65  ای مدّعی از طعنِ تو ما را چه ملالست با رد و قبولِ تو چه نقص و چه کمالست گیرم که جهان آتشِ سوزنده بگیرد بی آب شود جوهر یاقوت محالست اینجا سرِ بازارچهٔ لعل فروشیست مگشا سر صندوق که پر سنگ و سفالست ما را به هما دعویِ پرواز … ادامه

آن کس که مرا از نظر انداخته اینست

وحشی بافقی- غزل شماره 64 آن کس که مرا از نظر انداخته اینست این است که پامال غمم ساخته، اینست شوخی که برون آمده شب، مست و سرانداز تیغم زده و کشته و نشناخته، اینست تُرکی که ازو خانهٔ من رفته به تاراج این است که از خانه برون تاخته اینست ماهی که بود پادشهِ … ادامه

خود رنجم و خود صلح کنم عادتم اینست

وحشی بافقی- غزل شماره 63  خود رنجم و خود صلح کنم عادتم اینست یک روز تحمّل نکنم طاقتم اینست بر خنجر الماس نهادم ز تو پهلو آسوده دلا بین که ز تو راحتم اینست جایی که بود خاک به صد عزّت سرمه بی قدرتر از خاک رهم، عزّتم اینست با خاکِ من آمیخته خونابهٔ حسرت … ادامه

آنکه بی ما دید بزم عیش و در عشرت نشست

وحشی بافقی- غزل شماره 62  آنکه بی ما دید بزم عیش و در عشرت نشست گو مهیّا شو که می‌باید به سد حیرت نشست آمدم تا روبم و در چشمِ نومیدی زنم گَردِ حرمانی که بر رویم در این مدّت نشست بزم ما را بهرِ چشم بد، سپندی لازم است غیر را می‌باید اندر آتشِ … ادامه