
وحشی بافقی- غزل شماره 50
گِرد آن خانه بگردم که در او خلوتِ توست
سگ طالع شومش کیست که هم صحبتِ توست
چشمِ ما را نرسد بیش تر از بام و دری
ای خوشا دولت آن دیده که برطلعت توست
وه چه بام است که جاروب کشش دیدهٔ من
جان من بندهٔ آن پای که در خدمت توست
همه بر بادهٔ رشکی است که در جام من است
قهقهِ شیشه که در انجمن عشرت توست
رخصت مجلس و بر وصل تغافل ای شوخ
این زیاد از تو و از حوصلۀ طاقت توست
هجر بگزیدنت از وصل دلا، وضع تو نیست
اختراعی ست که خود کرده و این بدعت توست
وحشی از توست که ما نیز به بیرون دریم
مانعی نیست، اگر هست همین دهشت توست



