بایگانی‌های مجموعه اشعار قوامی - صفحه 5 از 10 - ادبستان شعر پارسی

چون تو که عزیز باشد ای جان

قوامی رازی – شعر شماره 72 در غزل است چون تو که عزیز باشد ای جان آن را که تمیز باشد ای جان در عشق فدای کرد جان چیست جان کمتر چیز باشد ای جان آن پیماید طریق وصلت کش دل به قفیر باشد ای جان عاشق شود از وصل مبارز هر چند که حیز … ادامه

نکنی ای بت ستمکاره

قوامی رازی – شعر شماره 71 در غزل است نکنی ای بت ستمکاره چاره ی عاشقان بی چاره از پی آن که سغبه ی تو شدیم چه کنیمان ز عالم آواره شیرخواره که روی خوب تو دید بر تو عشق آورد ز گهواره چه شود گر ز آه و ناله ی من تر کنی زآب … ادامه

در عشقم آرزوست که دل را طرب دهم

قوامی رازی – شعر شماره 70 در غزل است در عشقم آرزوست که دل را طرب دهم تا صد هزار بوسه بر آن چشم و لب دهم از رشگ این دو دیده و از رشگ آن دو لب هم نقل طرفه سازم و هم می عجب دهم دل را که سغبه ی تو کنم بی … ادامه

عید رسید ای نگار؛ دوستی آغاز کن

قوامی رازی – شعر شماره 69 در غزل است عید رسید ای نگار؛ دوستی آغاز کن در حجره ی وصل خویش؛ جای رهی باز کن عشق دل تنگ تو؛ به روزه در تنگ خورد تا کی از این خوی تنگ؛ تنگ درآ ناز کن ماه گرانان برفت؛ روز ظریفان رسید جای عواشر نماند؛ عشرت را … ادامه

کسی را نیست چون تو دلستانی

قوامی رازی – شعر شماره 68 در غزل است کسی را نیست چون تو دلستانی نکورویی ظریفی خوش زبانی هرآنکو را بود نزد تو آیی کجا خرّد همه عالم بنانی همی گردم ز عشقت گرد عالم که تا یابم مگر همداستانی به بستان جمالت زلف دارد ز عنبر هر گلی را پاسبانی ز خوزستان عشق … ادامه

ای دل اندوه یار خورده نه ای

قوامی رازی – شعر شماره 67 در غزل است ای دل اندوه یار خورده نه ای جگر مرد کار خورده نه ای زخم هجران دوست دیده نه ای تیغ در کارزار خورده نه ای شربت وصل خورده ای لیکن ضربت هجر یار خورده نه ای در بیابان رنج مهجوران آب ناخوشگوار خورده نه ای در … ادامه

ای دل پی یار خویشتن دار

قوامی رازی – شعر شماره 66 در غزل است ای دل پی یار خویشتن دار در حلقه ی زلف او وطن دار در راه مراد تاختن کن اسبان نشاط گام زن دار از عشق وصال روی آن بت در خدمت پشت چون شمن دار ازبهر کلاه فضل یزدان روزی دو قبای اهرمن دار گر خارزن … ادامه

همه ای دل بلای ما خواهی

قوامی رازی – شعر شماره 65 در غزل است همه ای دل بلای ما خواهی که به رغبت همی جفا خواهی این چه عادت است و خو که توراست این همه رنج و غم چرا خواهی وصل یاری طلب کنی پیوست که بدان در صداع ما خواهی یک جهان آرزو و تو ز جهان همه … ادامه

آن خط دمیده بر بناگوش

قوامی رازی – شعر شماره 64 در غزل است آن خط دمیده بر بناگوش ماه است ز شب شده زره پوش درد دل عاشقان بی صبر رنج تن بیدلان مدهوش ای روز به روز فتنه با تو در راه نهاده دوش با دوش از شرم تو چون نگار دیوار خوبان همه ساکت اند و خاموش … ادامه

پیوسته می سگالم؛ تا خود کجایی ای جان

قوامی رازی – شعر شماره 63 در غزل است پیوسته می سگالم؛ تا خود کجایی ای جان چشمم به راه باشد؛ تا کی درآیی ای جان آخر درآی روزی؛ رازی بگوی با من با ما بباش یک دم؛ گر یار مایی ای جان با هر کسی بگویی؛ کان توم نباشی معلوم کن رهی را؛ کاخر … ادامه

رنگ گل گویی ز خون عندلیب آمیختست

قوامی رازی – شعر شماره 62 در غزل است رنگ گل گویی ز خون عندلیب آمیختست عندلیب از عشق گل نالان به حلق آویختست بوستان در دولت گل گرد گلبن شاهوار تاج یاقوتین ز تخت زمردین انگیختست گل به گلبن بر دُرفشان با کلاه لعل فام راست گویی بر قبای آبگون می ریختست از گیا … ادامه

حساب عشق تو ای دوست سخت بار نجست

قوامی رازی – شعر شماره 61 در غزل است حساب عشق تو ای دوست سخت بار نجست حساب عشق تو گویی حساب شطرنجست لب ملیح کم آوازت ار چه روح افزاست ز مکر چشم دغل باز تو دل آهنجست تو گنج حسنی و زلف تو مار خم در خم بدیع نیست اگر مار بر سر … ادامه