بایگانی‌های مجموعه اشعار قوامی - صفحه 6 از 10 - ادبستان شعر پارسی

ای زلف بند کرده ز ابرو گره گشای

قوامی رازی – شعر شماره 60 در غزل است ای زلف بند کرده ز ابرو گره گشای با دوستان بخند و سخن گوی و خوش درآی میدان مهر جوی و درو اسب وصل تاز چوگان عشق گیر و درو گوی دل ربای انده فزای شد دل شادی پرست من از من مکن کنار میان تو … ادامه

لشکر کشید عشق و مرا در میان گرفت

قوامی رازی – شعر شماره 59 در غزل است لشکر کشید عشق و مرا در میان گرفت خواهند مردمانم از این در زبان گرفت اندر زبان خلق فتادم ز دست عشق تا بایدم بلا به در این و آن گرفت جانا غلام عشق تو گشتم به رایگان می بایدت مرا به عنایت عنان گرفت آزاد … ادامه

گفتم مگر که ما را، در دل به جای جانی

قوامی رازی – شعر شماره 58 در غزل است گفتم مگر که ما را، در دل به جای جانی نه نه خطاست جانا جانی و زندگانی یار گشاده زلفی دلبند شوخ چشمی معشوق خوبرویی؛ دلدار خوش زبانی برده سبق فراقت؛ از رنج بی نهایت بسته گرو وصالت؛ با ناز جاودانی زلف تو باشد ای بت … ادامه

کسی در عشق تو دلریش باشد

قوامی رازی – شعر شماره 57 در غزل است کسی در عشق تو دلریش باشد که مسکین عاشق و درویش باشد ز شادیها شود بیگانه آن دل که با اندوه عشقت خویش باشد هر آن کو صحبت سیمرغ جوید به هر حالی محال اندیش باشد فغان از چشم مست تو که پیوست موافق سوز و … ادامه

بنگر که چه روزگار دارم

قوامی رازی – شعر شماره 56 در غزل است بنگر که چه روزگار دارم کان چهره ی چون نگار دارم در دل غم و غم سگال سوزم در بر می و می گسار دارم نشگفت که باغ وار خندم تا وصل چو تو بهار دارم خورشید به صیدگاه مشرق زان زلف خوشت شکار دارم ای … ادامه

زلف تو شب است و روی تو روز

قوامی رازی – شعر شماره 55 در غزل است زلف تو شب است و روی تو روز وصل تو چو روزگار نوروز بر وصل تو کس نشد مظفر بر دولت کس نگشت پیروز گشتست دلم چو کبک جانباز زلفین تو همچو باز کین توز با زلف مگو که صید دل کن سقا بچه را شنا … ادامه

ای صلح بتان غلام جنگت

قوامی رازی – شعر شماره 54 در غزل است ای صلح بتان غلام جنگت گل بنده ی روی لاله رنگت آن تازه گلی که نیست خارت وان آینه ای که نیست زنگت گوژم چو کمان به عشقت اندر دل کرده نشانه ی خدنگت از دیده چو آهویی و بینم با کبر پلنگ روز جنگت آهو … ادامه

خورشید رخ تو را غلام است

قوامی رازی – شعر شماره 53 در غزل است خورشید رخ تو را غلام است بی روی تو عاشقی حرام است ماهی تو ولی ز نور رویت در گردن آفتاب فام است چون زلف تو را گره گشایند گویی که زمانه تیره فام است بی روی تو بامداد روشن تاریکتر از نماز شام است آنجا … ادامه

ای در دل عاشقان تو درد

قوامی رازی – شعر شماره 52 در غزل است ای در دل عاشقان تو درد وای چهره ی دوستان تو زرد از جمله ی عاشقان منم طاق وز باره ی نیکوان تویی فرد سر برزند از غم تو هر شب از برج دلم ستاره ی درد تا چند ره تو بایدم رفت تا چند غم … ادامه

ای مهر تو در میان جانم

قوامی رازی – شعر شماره 51 در غزل است ای مهر تو در میان جانم وای نام تو بر سر زبانم تو خوب چو باغ ارغوانی من زشت چو کشت زعفرانم از بردن نام و زلف و خالت چون نافه ی مشک شد دهانم شبها ز غمت همی نخسبم زین است که زرد و ناتوانم … ادامه

دلبر رنگرز نکو پسر است

قوامی رازی – شعر شماره 50 در غزل است دلبر رنگرز نکو پسر است وز همه نیکوان ظریفتر است پدری را که آنچنان خلف است مادری را که آنچنان پسر است آفتابش بر آستین قباست ماهتابش برآستان در است نمکین دلبریست شیرین لب راست چون صدهزار من شکر است زآتش عشق لفظ چون نمکش دل … ادامه

صنما با تو در غم و شادی

قوامی رازی – شعر شماره 49 در غزل است صنما با تو در غم و شادی بنده بودم نجستم آزادی وصل پیش آر و داد کن با من بنه از سر فراق و بیدادی نرمی از من مخوه که نه مومم دل مکن سخت اگر نه پولادی چون در آوردیم به جور از پای به … ادامه