بایگانی‌های مجموعه اشعار قوامی - صفحه 7 از 10 - ادبستان شعر پارسی

روزه چو بربست رخت؛ عید بیفکند بار

قوامی رازی – شعر شماره 48 غزلی است که در عید فطری گفته است روزه چو بربست رخت؛ عید بیفکند بار رسم رهی نقد کن؛ بوسه ی عیدی بیار ماه شب عید هست ؛ چون سر چوگان تو زان ز طرب همچو گوی؛ خلق بود بی قرار روزه گیا می درود ؛ گویی بر آسمان … ادامه

به بستان شو که شاخ از باد خلعت‌ها همی‌پوشد

قوامی رازی – شعر شماره 47 در مدح بهار و وصف نگار خود گوید به بستان شو که شاخ از باد خلعت‌ها همی‌پوشد تماشا کن که هر گلبن همی با حور می‌کوشد نه چشم است آنکه بر صحرا جنان باغ کم بیند نه گوش است آنکه در بستان سماع مرغ ننیوشد کنون عابد کند مستی … ادامه

ای جهان و جان بگردان روی و رای

قوامی رازی – شعر شماره 46 در غزل است ای جهان و جان بگردان روی و رای تا بماند در جهان جانی به جای آفتابی چون شوی تابنده روی وآسمانی چون شوی گردنده رای سرو باشد پیش قدت گوژپشت لعل باشد پیش رویت کهربای جان همی کاهی چو بفزایی فراق دل همی بندی چو بگشایی … ادامه

ای پسر با ما بباید ساختن

قوامی رازی – شعر شماره 45 در تغزل است ای پسر با ما بباید ساختن اسب را بر ما نباید تاختن ما غلام روی تو خواهیم گشت با تو سیم و خواجگی درباختن خوش بود با زلف چون چوگان تو هر درنگی گوی و چوگان باختن نیک باشد با قد چون تیر تو هر زمان … ادامه

شاید که دلم فقاع نگشاید

قوامی رازی – شعر شماره 44 در تغزل است شاید که دلم فقاع نگشاید زان بت که به جز صداع ننماید نز مجلس را ز خلوتم بخشد نز حجره ی خاص بوسه فرماید صد شربت زهر اگر دهد خشمش با آب لب شکرینش نگزاید زان زلف که چنگ باز را ماند هر لحظه دل چو … ادامه

ای دل توراست عشرت و عیش همه جهان

قوامی رازی – شعر شماره 43 در تغزل است ای دل توراست عشرت و عیش همه جهان دیگر مگرد گرد در عشق هان و هان عشق آتشی بزرگ بود و محنتی شگرف صلحی همه خصومت و سودی همه زیان ای مهر تو نبشته مرا بر کنار دل وز عشق جای کرده تو را در میان … ادامه

ایا در حکم تو کرده جهانبان

قوامی رازی – شعر شماره 42 در مدح قوام الدین ابوالقاسم ناصربن علی درگزینی انسابادی گوید  دراین مدیحه اشارت به وفات سلطان محمود و تسلیت برای سلطان سنجر نیز هست ایا در حکم تو کرده جهانبان جهان چندان که هست آباد و ویران وزیر شرق و غرب و صدر اسلام پناه ملک و دین و … ادامه

خریدم از در عشرت غلامکی چو نگار

قوامی رازی – شعر شماره 41 در حسن صورت و سؤ سیرت غلامی و کیفیت خرید و فروش او گوید خریدم از در عشرت غلامکی چو نگار که گاه بیع مرا دست و دل برفت از کار غلامکی به حدیث جمال فوق الوصف نداده بر در حسن آفتاب و مه را بار چو صورتی که … ادامه

ای دست برده از همه خوبان به دلبری

قوامی رازی – شعر شماره 40 در مدح سید اجل نقیب النقباء شرف الدین محمدبن علی مرتضی گوید ای دست برده از همه خوبان به دلبری وز دست برد تو شده مردان ز دل بری از رشگ چشم توست که پیدا نگشت حور وز شرم روی توست که پنهان رود پری عشقت چو بی نیازی … ادامه

به صلح کوش و مکن با من ای نگارین جنگ

قوامی رازی – شعر شماره 39 در مدح جوانی موفق الدین لقب که گویا سمت دبیری در عراق و خراسان داشته است گوید به صلح کوش و مکن با من ای نگارین جنگ به جنگ جستن من چند تیز داری چنگ به کبر همچو پلنگی به چشم چون آهو گر آهویی ز چه معنی است … ادامه

کمان شدم ز غم عشق آن کمان ابرو

قوامی رازی – شعر شماره 38 در مدح امیر حاجب شمس الخواص نورالدولة جمال الدین قرقو کمان شدم ز غم عشق آن کمان ابرو که هست زیر لب لعل فام او لؤلو غم فراق تو بندی نهاد بر پایم که بر ندارم دست از دل و سر از زانو ز مهر خسته ی عشقش بود … ادامه

ای داده روی تو دل غمناک را طرب

قوامی رازی – شعر شماره 37 در مدح ابوالمعالی امین الملک گوید ای داده روی تو دل غمناک را طرب از عجب دور باش که باشد ز تو عجب اندر غم فراق تو جانم به لب رسید تا با تو در وصال تو لب برنهم به لب بس شب که تا به روز دلم بی … ادامه